گاهی حس ها در دور و بر آدمها شکل می گیرند و همیشه با آنها می مانند ولی نمی توانند معنایی به آنها بدهند. به این دلیل همه ما حس می کنیم چیزی هست که باید بگوئیم ولی نمی توانیم .عشق های فراموش شده که چون لکه ای پاک نشده در گوشه فلب می ماند. رنجهایی که در کودکی برده ایم ،رنجهایی که چون زخمی همیشه با تو می مانند. گاهی که باران می بارد خود را به شهر می سپارم.به برگهای خیس و به عابرانی که می خواهند پناهگایی بیابند خیره می شوم.به پنجره های روشن و تاریک. به خستگی های همیشگی و به نومیدهایی همیشگی تر.دوستی دارم که  از همسرش جدا شده است ،نه می توانند با هم زندگی کنند و نه جدا از هم .یک موقعیت تراژیک تمام عیار.

گاهی که زنگ می زنند تا از زخم و دردشان بگویند با دل تنگی به حرفهایشان گوش می کنم.خدایا کدامشان برحق اند،هردو.مشکل آنست که نمی توانیم تفاوت هایمان را بپذیریم. نمی خواهیم بپذیریم که باید در زندگی قدری کوتاه آمد.در این میان فرزند چه باید بکند. از خشم و ناامیدی هردو را می آزارد و هم پدر و هم مادر می خواهند مسئولیت او را به یک دیگر حواله دهند.خشمی حلقومم را می فشارد.می خواهم فریاد برنم .جلوی آئینه بروید. ببنیدچه ساخته اید ازخودتان و از زندگی تان.ولی این فریاد را سرکوب می کنم.نمی خواهم من هم خنجری باشم بر روح زخمی شان.

دردها از همه سو هجوم می آورند. درد جامعه ای که خوب اداره نمی شود. جامعه ای که در ضمایر مالکیت هستی خود را به تاراج می دهد. کجا بود خواندم عشق آن است که در مقابل دیگری که سخت دوست می داری اش ضعف نشان دهی و البته نه آن قدر که اسب چموش افتدار طلبی او را بیدار کند.ما در دوست داشتن هم سخاوتمند نیستیم و تنها خود را می بینیم و در نهایت آنرا نیز از دست می دهیم.باران می بارد و من خیس می شوم . به خانه بر می گردم و قرض آرامبخش می خورم و در کنارآن می نویسم تاآرام شوم. وقتی نمی دانی چطور به دیگران کمک کنی ،دانستن دردشان روحت را ناآرام و پر ازتلخی می کند و همه حس هایی که از کودکی دور و برت بودند آوار می شوند بر شانه های نحیف ات.چه باید کرد. نمی دانم .