دلم نمی خواهد بهراسم از باران٬باید خود را به شهر بسپارم.شهری زشت که چندروزی حق دارد زیبا باشد٬گنجگشها برایش آوار بخوانند.می خواهم نهراسم از سینوزیت مزمنم٬بگذار خیس بشوم.آخ اگه بارون بزنه٬حس می کنم در رویایی هستم که نمی خواهد تن به حافظه بدهد.پیاده روی می کنم و خنکایی از خیسی لباس هایم عبور می کند و ذهنم را می پالاید از غبار اندوه.دلم می خواست جایی بود که می توانستم فریاد بزنم:آدمهاخوشبختی در ازدحام و در داشتن ها بدست نمی آید.انسان در تنهاییست که می تواند آرام بگیرد.به هیچ نیاندیشد جز به خلایی که در فراسوی ذهن راه به هیچ کلامی نمی دهد.یک حزن بی مضمون ٬غمی که لمسش می کنی ولی نمی توانی برای آن نامی بگذاری.غمی که سرشار از بودن است

هرگزنوروز تهران را وا نگذاشته ام به شهر دیگر بروم.یکسال با همه سختی هایش می سازی حق توست که چند روزی هم با زیبایی اش همراه شوی.من زیبایی و شهوت زندگی را در درختهای حاشیه خیابانها و خانه هایی می یابم که تن نمی دهند مال کسی باشند.کوچه و پس کوچه های خلوت را دوست دارم.دلم می خواهد آنقدر راه بروم که خستگی منفجر شود در تنم.کسی در من می گوید همه شهر مال توست.همه درختها٬کوچه ٬آسمان و...به برگها زل می زنم تا سبز شوم.تا خزانی که جان را به تاراج می برد دمی مرا رها کند.

اینها را که می نویسم سرم را بر می گردانم باران همراه برف می بارد.قطره ها خود انتخاب می کنند اشکال بلوری باشند یا زلالی آب را.آنها آزادند خود انتخاب کنند.اما نمی دانند از دریا مهاجرت کردند و همراه ابرها آمدند ببارند تا در کف پشت بامها ٬پیاده روها و.. تا آفتاب دوباره بخارشان کند.زیر پاها له و نابود شوند.اما همان چند لحظه در هوا رقصان بودند چه زیباست.زندگی عمرانه را رها کن ببار چون باران همراه بادی که می وزد.

زندگی کن مثل چرخه دریا و ابر٬ابر و باران.نمی دانم با این نوشته چه می خواهم بگویم.تنها می خواهم خودم را بدور از همه و همه کس باز گویم.اما نمی شود. هر گزاره اشاره به کسی و چیزیست.اما آن پیدا. آن حزن نامعلوم ٬آن نیستی که هست و ترا می بلعد زبانی برای بیان می خواهند و نمی یابد. من در زیر باران با این باآن نشدنی می زئیم.لحظاتی که بدون آنها زندگی صلیبی است بردوش که پایانی چون جز رفتن به قتلگاه ندارد.نوشتن را باید رها کنم و پنجره را باز کنم و دستهایم را٬دستهای خسته ام را به برف بسپارم و باران٬اما دیگر باران نمی بارد. برفی می بارد به زیبایی زمستانی که دیر آمد تا بهار را لمس کند.

*اینجا " برف؟آنهم در دل بهار؟محال است آقا !"را بخوانید

*داود پنهانی ازروزنامه ایران رفت.بسیاری از این روزنامه رفتن٬آنهایی که شناسنامه و گواه روشن آن بودند.روزنامه با بودن آنها بود که بخشی مهم از تاریخ ایران بود و به دست خودش دارد تاریخش را از دست می دهد. پنهانی را بسیار دوست دارم. شکنندگی که در نگاه بی غرورش است و نگاه ریبایی که به زندگی دارد او را برایم متفاوت می کند. مرثیه ای از رفتنش نوشته که خواندنش خوب است.اینجا بخوانید آنرا