همه دیروز٬دیروز های دیر و دور در ذهن من است.نشسته ام کنار میر حسین موسوی.گذر سالها را در موهای سفید همه آنهایی که کنارمان نشسته اند و ایستاده اند می بینم.روزهای سخت در ذهن تبدیل به جملات می شوند٬هرچه گفته می شود درباره فردای کشور است آنهم با نگاهی به دیروز.صالح آبادی زنگ می زند می گوید:" فردا در فرهنگستان هنرباش٬موسوی هم هست".عید است و دید و بازدید ها فرصت دیدار می دهند.دیدارهایی که هدفی جز خودش ندارند و همین نکته زندگی را تحمل پذیر می کند و به آن معنا می دهد.

فرهنگستان هنر جهان پر تلالویی از رنگها را در ذهن بر می انگیزد.به میرحسین می گویم مهم نیست که در انتخابات چه اتفاقی می افتد مهم آنست که گفتمانی که به جهان فراموشی تبعید شده است به خانه اش باز گردد.گفتمانی که در آن همه بی توقع می خواهند باری را به مقصد برسانند.حتی اگر این بار پر رنج باشد و جز خستگی حاصلی نداشته باشد.درجواب از نخست وزیر سابق و  هنرمند امروز و دیروز و فردا می شنوم :"بله این بی توقعی قشنگ است.من در راهی که آغاز کردم از هیچکس توقع ندارم. اگر هر کس این راه را قشنگ ببیند خودبخود به آن می پیوندد."او نقاش است و حتی مفاهیم خوب و بد را تبدیل به پدیده بصری می کند."قشنگ" حاصل دیدن است و راه کنشی که تا تبدیل به مفهوم ذهنی نشود معنای خود را نمی یابد. این کلمه قشنگ جمله را دیداری و تخیل را بیدار می کند تا روزهای نیامده را در آنچه از دست رفته است ببیند.

فردای دیدار با موسوی بر اثر اتفاق محمد بهشتی را می بینم.مدیرعامل سابق فارابی٬معمار سینمای ایران.مردی که با نگاه تیزبین اش بدون آنکه خود در جلوی صحنه باشد سینمای ایران را جهانی و نگاهی انسانی را به آن تزریق کرد.در اداره نشسته بودم و غرق خواندن بودم٬صمغ آبادی همکار تازه یافته ام که مهرش به دلم نشسته است می گوید می خواهد به دیدن بهشتی برود که سالها با او از نزدیک کار می کرد٬گفتم من هم می آیم.آنچنان پرشوق گفتم که او نتوانست نه بگوید.

وقتی بهشتی را دیدم جهان برایم رنگ دیگری یافت.من منتقد بودم و سخت با بنیاد فارابی چالش داشتم که او مدیرش بود٬چالشی سخت و جدی.روزنامه نگاری وظیفه ای جز نقد ندارد.شاید بخشی از آنچه اتفاق افتاد و امروز به آن می بالیم حاصل همین چالش ها باشد.خوشحال می شوم او را می بینم ٬همین حس را به او می گویم.می خندد.با خنده به شیطنت های روزنامه نگاریم اشاره می کند. روزهایی که جوان بودم و سرشار از ذوق فردا.همه جوان بودیم.او می گوید سهم من را باید دیگران بگویند ولی جدا از آنچه خاتمی کرد هیچکس نمی داند موسوی در پا گرفتن سینما چقدر سهم داشت.هر موقع مشکلی را برایش باز می گفتیم٬او از راه حلش می پرسید و به فوریت انجامش می داد.

آرام در خود فرو می رود و خاطره یی را باز می گوید.حس می کنم با من سخن نمی گوید بلکه تاریخ را خطاب قرار داده است. او می گوید و ما می شنویم:"روزی به دیدار موسوی رفته بودیم.گفتیم می خواهیم عوارض فروش فیلمهای ایرانی را از بیست درصد به پنج درصد برسانیم.این راگفتیم و موسوی به هیات دولت رفت.هنوز به دفتر کارمان برنگشته بودیم که از نخست وزیری زنگ زدند و گفتند این کاهش در هیات دولت تصویب شد.ما نمی دانستیم باید چه کنیم.سرعت اقدام نخست وزیر ما را غافلگیر کرد.از این خاطرات زیاد داریم.میرحسین چون خود هنرمند است می داند باید فضا را برای هنرمند آزاد گذاشت تا کارش را بکند."

نقاشی میرحسین فضایی تجریدی دارد.گویی رنگها و حجم ها بر آنند تا معنا را از متن بزدایند تا مخاطب از نو جهان را بیافریند.این آشنازدایی در صورت مدرن خود در آثارش متبلور می شوند.ولی رفتار او حجبی را در خود پنهان دارد که بسیار سنتی است.مرامی که در روابط با آن دیگری خود را باز می یابد گویی راه به امروز می کشد تا به همه نشان دهد می توان امروز را با دیرور آشتی داد تا فردا هم مدرن شود و هم انسانی.هم فن آوری زندگی را تسهیل کند و هم انسان بماهو انسان ارزشمند تلقی شود و از او یک شئی با قیمت مشخص ساخته نشود.شئی که موضوع مبادله است و تنها می تواند ارزش افزوده ایجاد کند.

از دفتربهشتی خارج می شوم.درنگاهش اندوهی است٬همان اندوهی که در نگاه موسوی بود آیا می توان دیروز را بدون خطاهایش٬بدون کهنه شده گی اش در زبان امروز زنده کرد؟این پرسشی نیست که در یک انتخابات بتوان جواب آنرا گرفت.باید هر کس هر جایی است قلبش برای زنده کردن آن بتپد تا این اتفاق بیفتد لااقل در سطح ذهن ها و بعد به آهستگی به اعماق جامعه رسوخ می کند و سوداگری و کاسبکاری را پس می زند تا جایی هم برای فرودستان بیابد.دهه شصت کامل نبود اگر بود این همه خطا از آن نمی روئید.همه مو سفید کرده ایم .

میراث ما تنها در دستاوردهایمان نیست باید در خطاهایمان آنرا جستجو کنیم.باید بیاموزیم این خطاها دیگر تکرار نشود. مهم نیست چه کسی رئیس جمهوری می شود مهم آن است که ما راه به خود آگاهی بکشیم٬از دیروز بیاموزیم که در رودخانه تاریخ در یک آب نمی توان دوبار شنا کرد. باید به درون این رودخانه پرید و از نو زندگی را ساخت.بهتر و سرزنده تر.باید در مورد بهشتی بیشتر بنویسم.یکبار در دنیای تصویر نوشتم از منظری خاص و این بار در وبلاگ از آنچه یک انسان می بیند آنهم از پنجره دیروز از دست رفته.