همدست را نباید بجای قاتل اصلی به چوب دار سپرد
نویسنده "وبلاگ سبز" که مدتها از او بی خبر بودم از من خواسته است تا در بازی وبلاگی "اعتراف سبز" شرکت کنم و بنویسم از سهم خودم در بلایی که بر سر طبیعت آورده ام.احترامی که نسبت به این وبلاگ نویس دارم مرا ناچار به نوشتن می کند.من از اعتراف می هراسم٬اعتراف آن خودآگاهی فعالی است که انسان را با رنج هایش و تلخ کامی هایش روبرو می کند.اعتراف یک نوع گفتگوی درونی است که در حضور دیگران رخ می دهد.پرده رازی است که دریده می شود و آدمی بدون رازهایش به دام یک جور گمگشتگی می افتد.ما با هر آنچه می گوئیم تعریف نمی شویم بلکه با آنچه نمی گوئیم و در موردشان سکوت می کنیم خود را در آئینه وجودمان باز می شناسیم و به جلو پرتاب می کنیم.به سوی مرگ٬رازهایی که باید به گور ببریم و حسرت گفتن شان را پشت سرخودمان جا بگذاریم.
گفتن اش سخت است ولی می گویم من هرگز از تماشای بی هدف گل و گیاه لذت نبردم٬هرگاه به تماشای دریا و گسترده سبز مخملین جنگلها خیره می شوم گرفتار جنونی بی شهوت می شوم که ضربان قلبم را پرشتاب می کند.طبیعت متعلق به امر زیبا نیست٬اما با امر والا که عظمت هیولاوش را در جان آدم برمی انگیزد نسبت معنادار دارد.طبیعت آن بی تفاوتی فعال است که نگاه زنده آدمی را پس می زند٬راه به هیچ تاویلی نمی دهد.درخاموشی اش آدمی را می بلعد.جنگل ودریا و کویر زیست انگل وار دارند و نا خواسته می بلعند و ویران می کنند و ناخواسته تر حیات می بخشند و جهان را پر از طروات می سازند.
طبیعت موضوع هراس و وحشت است ٬قرنها انسان با این وحشت زیسته است.ناخودآگاه ما پر از وحشتهایی است که در دهشت و در ازدحام شهرها فراموش شده اند.وقتی ما بدست خود به زیست گاهی تعبید شده ایم که نامش را خانه و یا شهر گذاشته ایم غم غربت طبیعت دامن مان را گرفت.شاید هراسناک باشد گفتن این حرف ولی گفتنی ها را باید گفت در حمایت از طبیعت یک نوع ریا کاری نهفته است٬طبیعت از تخریب خود نمی هراسد٬ستاره ها می میرند٬کهکشانها ناپدید می شوند٬سیاره ما هم روزی ناپدید خواهد شد.اما انسان همان موجودی که طبیعت را تخریب می کند در دفاع از آن از خود دفاع می کند.یک نوع هراس از دست رفتن سیاره ای که انسان تنها در آن می تواند بزید ما را به دفاع از چیزی می کشد که بود و نبودش در یک بی تفاوتی آنهم از نوع طبیعی اش رخ می دهد.طبیعت نیازی ندارد ما از او دفاع کنیم ولی ما نیاز داریم برای بقای نسل انسان از آن دفاع کنیم و این دفاع ناگزیر است ولی چرا این دفاع به جایی نمی رسد؟
وبلاگ نویس "وبلاگ سبز" عکسی را در همان فراخوانش به تماشا گذاشته است که راز این ناکامی را برملا می کند. سفره هفت سین روی یک میز چوبی. کدام یک از ما میز چوبی ٬کمدی چوبی و...نداریم. مگر این اشیا که خانه ما را پر کرده است قصه پر غصه قطع درختان را با خود ندارند.مگر اشیا دیگر حاصل استخراج آهن و نفت و دیگر مواد کانی از زمین نیست٬آیا می توانیم این اشیا را بدور بریزیم؟نه!نمی توانیم.تا زمانی که بشر زیست طبیعی دارد و انسان ها متولد می شوند٬آنهم هر روز بیشتر از دیروز ما مجبور می شویم به طبیعت زخم بزنیم.می دانید چرا طبیعت تا کنون بیشتر آسیب ندیده است؟بخاطر آنکه دو سوم از جمعیت جهان در فقر و تنگدستی به سر می برند و قدرت مصرف ندارند و اگر آنها هم می توانستند مثل یک امریکایی٬اروپایی و ایرانی با درآمد متوسط زندگی کنند امروز دیگر چیزی از طبیعت باقی نمانده بود که کسی دفاع از آن را بر عهده بگیرد.
رفتن توریستی به دامن طبیعت و اقامت در کلبه های چوبی و یا هتل های پنج ستاره همانقدر ویرانگرست که شرکتهای چند ملیتی برای چپاول بیشتر به ویرانی جنگلها و رودخانه ها می پردازند.اگر ما عاشق طبیعت نبودیم و در هر فرصتی برای همنفسی با طبیعت به شمال نمی رفتیم اینهمه این خطه سبز در معرض تخریب قرار نمی گرفت.هر عشقی در نهایت سر از نفرت در می آورد.عاشقان طبیعت که شیدای داشتن یک کلبه و یا ویلا در شمال و یا در کیش و یا این روستا و آن روستایند خواسته و ناخواسته طبیعت را ویران می کنند.دوستداران طبیعت با حمله به آن و این چیزی را ناگفته می گذارند. آنها فراموش می کنند ما به همان اندازه خود طبیعت٬طبیعی ایم و برای بقای خود ناچاریم هر آنچه را ضروری می دانیم تصرف٬مصرف و انهدام کنیم. اگر برآنیم از طبیعت دفاع کنیم باید با جنون مصرف بستیزیم و زندگی را ساده تر کنیم.بدون این ستیز هر حمایت از طبیعت به خاطر طبیعت ریاکارش قاتل اصلی را به مرخصی می فرستد تا همدست احتمالی مجازات شود.باید صادقانه اعتراف کنیم تب داشتن و عشق به طبیعت وقتی در رقابت قرار می گیرند این اولیست که پیروز می شود و این مائیم که دومی را به شکست می کشانیم حتی در قد و قامت عاشق شیدا.اعتراف سبز من در نوع زندگی ام ریشه دارد٬در آنچه دارم و می خواهم داشته باشم.کلیت زندگی من جنگی علیه طبیعت است و چون خود طبیعت بی تفاوت و غدار اما در نقابی توجیه گر!