بیماری که به سراغت بیاید درمی یابی شهر چقدر تعطیل است و برای یک بیماری ساده سرماخوردگی بیمارت را باید به بیمارستان خصوصی در دور دستها برسانی که نیمه تعطیل است و آنها که هستند در حجم کار و کرختی که در هوا موج می زند خود را در فشار می یابند و به سختی خود را با کارشان وقف می دهند.از بیمارستان می خواهی به خانه بازگردی یا باید تاکسی دربست بگیری و یا آنقدر منتظر بمانی تا علف زیر پایت سبز شود.همه چیز در خلا مطلق رها شده است.به داروخانه می روی فکر می کنی از یازده هزار تومان دویست تومان کمتر در جیب ات داری . موضوع را به داروخانه چی می گویی جوابش دادن دفترچه بدست ات است و می دانی گفتن و اصرارکردن که می روم و می آورم گوشی را برای شنیدن تحریک نخواهد کرد پس قید آنرا می زنی.با ناامیدی  جیب هایت را می گردی و پول را می یابی.چه با ما رفته است،کجاست آن قول و قرارها و اعتمادها.سرمایه هرجامعه اعتمادی است که بین اعضای آن وجود دارد و ما چقدر در این مورد بی بضاعت شده ایم.یک تار مو گرو می گذاشتیم و جان مان می رفت قول مان را زیر پا نمی گذاشتیم. آنقدر بد قولی ها تکرار شده اند که دیگر کلمه قول رغبتی بر نمی انگیزد و اعتباری ندارد.نمی خواهم این نوشته را ادامه دهم باید به بیمارم برسم. تنها به این نکته اکتفا می کنم که لطفا در تعطیلات نوروزی بیمار نشوید تا کار بر خودتان و بر عزیزانتان سخت نشود و در بدر یافتن پزشک و دارو نشوید.