مراقب باشید شورش کامپیوتر جان قهرمانان کوبریک را تهدید می کند
یک اودیسه فضایی استانلی کوبریک را می بینم،جوان که بودم آنرا در سینمای آتلانتیک-افریقای امروز- دیدم.این فیلم یک سمفونی پرشکوه هم از نظر تصویری و همه از نظر شنیداریست.در آن بازگشت جاودانه نیچه شکل سینمایی اش را می یابد.دوری که در هر تولد،زندگی و مرگ باز می یابد و چرخه حیات هر بار با تولد هر انسان تکرار می شود.آنچه که راز حیات است آن جرم ناشناخته ای نیست که بصورت معما در فیلم متبلور می شود و فیلم در سفری طولانی می خواهدآن را باز بگوید.این راز چیزی نیست جز تخیل و دستهای آدمی که ابزار را شکل می دهند و خشونت را.برساخته آدمی وقتی روبروی او می ایستد نوبت برگشت به سرآغازست تا همه چیز دوباره تکرار شود.تخیل همانگونه که امکان انسان است عفریت او هم می تواند باشد.شورش کامپیوتر بر علیه انسان این عفریت را به تماشا می گذارد.بشر که پیر می شود نوبت جنین است که آغازی دوباره را بشارت دهد.
برنهاد فیلم با نگاه سخت گیرانه در دایره رغبت من قرار ندارد ولی شکوه فرم و روایتی که هیچ گره ای ندارد جز کشف خلاقانه ابزار و شورش همین ابزار بر علیه سازنده اش آنچنان قویدست است که ذهن را به آشوب بکشد.هر نما چون قابی زیبا لذتی زیباشناسانه را در مخاطب بر می انگیزد.فیلم تمام می شود و من گرفتار دغدغه های پایان نایذیر می شوم.فیلم در من حسی شوم را بر می انگیزد.حس می کنم آواره در خودم یله شده ام،ازجهان خسته ام ،عمری زندگی را در جدیت اش یافته ام و نه در لبخندهایش.من چون غرق حسرت های ازدست رفته ام برآنم که با پیش روی از مرزهای ممکن،ناممکن را فراچنگ آورم و این دلیل همه شکستهای من است.،شکستی که معنای خود زندگی را مکشوف می کند.همان اتفاقی که در فیلم در نور خیره کننده اش دیده می شود و پیش روی بسوی ناممکن را به تصویر می کشد.انحطاط را در تسلیم به فوریتهای زندگی می بینم و سازگاری با هرآنچه هست.زندگی را باید ما بسازیم،حتی اگر خوب نباشد.جهنم را ترجیج می دهم بر بهشتی که ناخواسته به درونش پرتاب شده باشم.باید نگذاشت دور تا دور زندگی به ناحق دیوار بکشند.باید چون باد شد و در لابلای آسمان غوطه خورد.شاید بیفتی از بلندیها و زخم برداری.اما این زخم را بر همه تندرستی های طبیعی ترجیح می دهم.کوبریک به ما می گوید خلافیت راز زندگیست که از حیوان آدم می سازد و اما این تخیل می تواند ویرانگر هم باشد.هم فرصت و هم تهدید.
انسان همان کردار خود است،این را سارتر می گوید و نوشتن کردار من است.با واژه هاست که گلاویز می شوم با هر آنچه نمی گذارد من و یا تو آنی باشیم که می توانیم شویم.اما مدام رنج و تلخی را در من بیدار می کند،آرام و قرار را از آدمی می گیرد.با نوشتن است که خودرا در جنگی بی وقفه می یابی با هر چه زشت است و پلشت.انسان از زمانی که طلوع کرد با این جنگ زیست و تاریخ راخونین کرد.هنر است که تخیل را ازدهشت می رهاند.مثل همین فیلم کوبریک.تصاویر زیبا ترا می بلعند و تو می مانی با پرسش های هستی شناسی و بدنبال معنایی می گردی که ترا از روزمره گی برهاند و برای من نوشتن تنها راه زیستن است.کوبریک سینما را بهانه پرسش های فلسفی خود می کند بدون آنکه به پاسخی برسد.اصلاپاسخی وجود ندارد و این امکان آزادی انسان است و همه چیزدر خلایی کیهانی رها می شود و هر بار اودیسه دیگر را برای بشر ممکن می کند و نشان می دهد هر تخیل می تواند مثل کامپیوتر فیلم ویران کند.باز باید ایستاد و از انسان و بدنیا آمدن،مرگش و تخیلش دفاع کرد.چرا که زندگی جز این نیست.
برنهاد فیلم با نگاه سخت گیرانه در دایره رغبت من قرار ندارد ولی شکوه فرم و روایتی که هیچ گره ای ندارد جز کشف خلاقانه ابزار و شورش همین ابزار بر علیه سازنده اش آنچنان قویدست است که ذهن را به آشوب بکشد.هر نما چون قابی زیبا لذتی زیباشناسانه را در مخاطب بر می انگیزد.فیلم تمام می شود و من گرفتار دغدغه های پایان نایذیر می شوم.فیلم در من حسی شوم را بر می انگیزد.حس می کنم آواره در خودم یله شده ام،ازجهان خسته ام ،عمری زندگی را در جدیت اش یافته ام و نه در لبخندهایش.من چون غرق حسرت های ازدست رفته ام برآنم که با پیش روی از مرزهای ممکن،ناممکن را فراچنگ آورم و این دلیل همه شکستهای من است.،شکستی که معنای خود زندگی را مکشوف می کند.همان اتفاقی که در فیلم در نور خیره کننده اش دیده می شود و پیش روی بسوی ناممکن را به تصویر می کشد.انحطاط را در تسلیم به فوریتهای زندگی می بینم و سازگاری با هرآنچه هست.زندگی را باید ما بسازیم،حتی اگر خوب نباشد.جهنم را ترجیج می دهم بر بهشتی که ناخواسته به درونش پرتاب شده باشم.باید نگذاشت دور تا دور زندگی به ناحق دیوار بکشند.باید چون باد شد و در لابلای آسمان غوطه خورد.شاید بیفتی از بلندیها و زخم برداری.اما این زخم را بر همه تندرستی های طبیعی ترجیح می دهم.کوبریک به ما می گوید خلافیت راز زندگیست که از حیوان آدم می سازد و اما این تخیل می تواند ویرانگر هم باشد.هم فرصت و هم تهدید.
انسان همان کردار خود است،این را سارتر می گوید و نوشتن کردار من است.با واژه هاست که گلاویز می شوم با هر آنچه نمی گذارد من و یا تو آنی باشیم که می توانیم شویم.اما مدام رنج و تلخی را در من بیدار می کند،آرام و قرار را از آدمی می گیرد.با نوشتن است که خودرا در جنگی بی وقفه می یابی با هر چه زشت است و پلشت.انسان از زمانی که طلوع کرد با این جنگ زیست و تاریخ راخونین کرد.هنر است که تخیل را ازدهشت می رهاند.مثل همین فیلم کوبریک.تصاویر زیبا ترا می بلعند و تو می مانی با پرسش های هستی شناسی و بدنبال معنایی می گردی که ترا از روزمره گی برهاند و برای من نوشتن تنها راه زیستن است.کوبریک سینما را بهانه پرسش های فلسفی خود می کند بدون آنکه به پاسخی برسد.اصلاپاسخی وجود ندارد و این امکان آزادی انسان است و همه چیزدر خلایی کیهانی رها می شود و هر بار اودیسه دیگر را برای بشر ممکن می کند و نشان می دهد هر تخیل می تواند مثل کامپیوتر فیلم ویران کند.باز باید ایستاد و از انسان و بدنیا آمدن،مرگش و تخیلش دفاع کرد.چرا که زندگی جز این نیست.
+ نوشته شده در 2009/3/26 ساعت 21:32 توسط محمد آقازاده
|