همه خواهان تعطیلی ایم و برای آمدنش روزشماری می کنیم ولی وقتی بدستش می آوریم نمی دانیم با آن چه بکنیم ٬اگر بخواهیم سفربرویم مشکل گیر آوردن بلیط هواپیما٬قطار و یا اتوبوس جان به لب مان می کند و اگر بخواهیم با خودروی شخصی پای به جاده بگذاریم بدون کارت دعوت در ضیافت مرگ و جراحت حاضر می شویم.اگر بخواهیم در خانه بمانیم دید و بازدیدهای بی روح٬حالمان را از هر چه تعطیلات است بد می کند.در یک کلام بلد نیستیم چطور خوش بگذرانیم و از فرصت تعطیلی برای تمدید اعصاب بهره ببریم.

خسته به تعطیلات می رویم و خسته تر بر می گریدم.اگر نام حقیقی کاری که انجام می دهیم بیکاری با دریافت حقوق و مزایا بنامیم چاره یی جز آن نداریم نام واقعی تعطیلات را بطالت با هزینه گزاف نامگذاری کنیم.ملتی که نداند نه با ایام کار چگونه روبرو شود و نه با ایام فراغت نمی تواند فاعل توسعه با همه صورتهایش باشد٬تنها می تواند درآمدهای باد آورده نفت را تباه کند و در یک مصرف زدگی بی ضابطه یک زندگی توجیه ناپذیر را شکل دهد.ملال٬افسردگی و بطالت در این نقطه است که همه جانها را می بلعد و همه می پندارند با داشتن بیشتر می توانند این تلخکامی را از خود دور سازند٬تلاشی بی نتیجه که بجای درمان بیماری آن را تشدید می کند.

همه چیز تعطیل است٬در جمع های خانواده گی هیچ بحث جدی از جمله انتخابات ریاست جمهوری و بحران اقتصادی پیش روی امکانپذیر نیست.دراین جمع مبل تازه٬ماشین تازه خریداری شده و در یک کلام بازی چشم هم چشمی خریدار دارد و بس.بزرگترین اسرافی که در این جامعه در جریان است عمرهایی که به راحتی آب خوردن از دست می رود.یکی در فقر و تنگدستی و دیگری در ناز و نعمت ولی هردو بازی زندگی را از دست می دهند.برای هر تغییری باید نوع نگاهمان به زندگی را تغییر دهیم٬باید دریابیم معنای زندگی در چگونه بودنمان است و نه در چه داشتن مان.این تغییر چگونه ممکن می شود؟پاسخ روشن است.اول باید وضع موجود و انحطاطی که درآن موج می زند را مورد جراحی منتقدانه قرار دهیم و بعد در بستر این نقد٬خلاقانه زندگی متفاوت را بیافرینم و نباید مخترع شویم.