فیلم "حاج -گولیت" رضا درستکار را شبکه دو سیما نشان می دهد و من که کمتر تلویزیون تماشا می کنم به خاطر این نام می نشینم مستند را تماشا می کنم.فیلم فضای حماسی و شادمانه دارد و این با ذهن من که مدام ردپای تراژدی را در همه چیز و همه جا دنبال می کنم ناسازگار است و همین ناسازگاری است که رضا را برای من جذاب و متفاوت می کند.او هر بار مرا می بیند ازتلخی وبلاگم گلایه می کند.اما من از شادمانه زیستن اش شکایتی ندارم. چرا که خود آنرا می جویم و نمی یابم. 

رضا مدام در سفر است٬مدام فیلم می بیند٬در نشست ها در مورد فیلم هایی که دیده است سخن می گوید.از آنچه خوشش می آید با غیرت دفاع می کند و هر آنچه بر نمی تابد شفاف و روشن رد می کند. یک نوع سر زندگی در اوست.هر بار خواستم دیگاهش را در این مورد و یا آن مورد به چالش بکشم ناخواسته عقب می کشم.چون با آنچه در او تبدیل به شور زندگی می شود مخالفتی ندارم ولی خودم مدتهاست عادت کرده ام به بهانه های ساده زندگی دلخوش نباشم. می دانم جنگیدن با خویی که داری بی نتیجه است.باید گذاشت این خو کار خودش را بکند.نگاه تراژیک و شادمانه باید در جایی به وحدت برسند و به این دلیل همیشه دوست دارم با رضا رفیق باشم که هستم.

نشست هایی که در دنیای تصویر٬چه در مورد داوری جشن حافظ و چه در موارد دیگر٬بر پا می شود برایم خاطره انگیز است.امیر پوریا نگاه دقیقی به سینما دارد.حافظه اش پر از جزئیات سینماست.هر ماجرایی را جدی می گیرد ولی ناگهان شخصیت شوخ و شنگی از همین جدیت بیرون می زند که می تواند یکسال آدم را از خنده لبریز کند.فاضلی با نوشته هایش که نگاهی تراژیک به سرگذشت دیگران دارد ولی خود در عمل رندانه و سرخوشانه با دیگران ارتباط می گیرد٬مسیح ٬که در او همه چیز تبدیل به شعر می شود٬رسائل آدمی عملگرا جهان را اصلا مثل من نمی بیند. در او همه چیز در فوریت اش مفهوم می شود و در تداومش از دست می رود٬معززی نیا آدمی که با سکوت اش حرف می زند و آنهم برهنه و... هر کدام چقدر با هم تفاوت دارند ولی هرگز اختلاف مرز دوستی را مخدوش نمی کند.جواد طوسی هم سن و سال من است و نگاهش با من شباهتهایی دارد و این آرامبخش است.او فرد را در جامعه معنا می کند با دغدغه هایش.این جمع با معلم به وحدت می رسد.معلم چون درستکار شادمانه می زید.چون پوریا هم ریز بین است و هم شوخ و گاهی هم در نگاه ترازیک با من شریک و...در چنین فضاییست که درستکار تمام قدر جلوی من می ایستد با مستندش.

حاج گولیت جانباز و فوتبال دوست شادمانه می زید و حتی دردی که در صورتش نقش می بندد با منطق همین شادمانه زیستن است که قابل رصد است.تلویزیون چند جای فیلم را کوتاه کرده است و این حذف ناخواسته به یکدست کردن نگره مستند کمک کرده است.یاد حرف سارتر می افتم که گفته است اگر فلجی قهرمان دو نشود مقصر خود اوست که اراده کافی برای پیروزی نداشته است.نقص عضو دلیل خوبی برای شکست نیست.دیدن این مستند در غروبی دلگیر که من با اطرافم به تناقص رسیده بودم گریزگاهی بود برای از خود گریختن و این را از رضا دارم و قدر آنرا می دانم. اما این را هم می دانم با تلخی هم می توان ایستاد و زندگی را معنا کرد برای انبوه آدمهایی که نمی توانند شاد باشند.