آه چقدر تلخ است بوسه یک کودک بر کباب
انبوه خبرها هر کدام ذهن را با خود می برند تا حرفی بزنی،از پیام متفاوت اوباما تا مرگ همسر امام، ازتغییر الگوی مصرف و...اما ذهن راه به تحلیل نمی دهد.باید آنها را گذاشت برای روزها دیگر،واژه ها از جنس دیگری اند.از جنس دلتنگی و حزنی که بهار با خود دارد.دو روز است می رویم دید و بازدید.چقدر خوب است آدمهایی که دوست داری ببینی.می بینی ولی سفره هایی با چند نوع غذا،آجیل و شیرینی و اصرار بی وقفه که باید بخوری حالت را بد می کند.دلت می خواهد پذیرایی ساده باشد،به سادگی خود طبیعت و بعد بنشینی دردهای دلت را خالی کنی برای عزیزانت،ولی خوردن اجازه نمی دهد.مدام خوردن بخاطر دل این و آن حالت را بد می کند.کسی گفت پسر دو ساله اش در دهان زخمی دارد و هر چه می خورد درد می شود و دیگر نمی خورد ولی سر ظهر وقتی کباب را دید برداشت و بوسه ای به آن زد ولی نخورد.چشم همه پر از اشک شد.دو و سه روز دیگر خوب می شود و می تواند بخورد.بعض این کودک حال مرا بد کرد. بیرون زدم و در حوالی میدان بهمن - کشتارگاه قدیم- قدم می زدم تا از یاد ببرم خودم را.فرار کنم از خوردن.در یک جگرکی کودکی دوان دوان پله ها را بالا و پائین می برد تا مشتری ها گرسنه نمانند.نگاهش کردم و از او پرسیدم از جگر خوشت می آید گفت :متنفرم.کودکی ام را در او دیدم.کودکان اعماق را در چهره اش بازیافتم.آه لعنت بر اهریمن مصرف.لعنت بر همه فاصله ها و داشتن و نداشتن ها.گاهی زمان سکوت است و اشک.