ساعتی دیگر پرت می شویم به سال تازه.در آغوش عزیزانمان مهربانی را می چشیم.عید است٬نوروز باستانی.فصل سبز شدن طبیعت و دگر کردن جان.ما می بایست ذره ذره دنیا را به رویاهایمان شبیه کنیم.هنوز مزه سبزی پلو مادرم با چشمهای میشی اش و دعا خواندان پدرم با دستهای لرزانش با من است.ما مردگانمان را دوست می داریم٬با یاد آنها هر روزمان را به فردا می رسانیم ولی هر کاری می کنیم برای ساختن فرداست.ما موسفید کرده ها٬ما بازنده گان دیروز می نویسیم که زندگی را برای فرزندانمان بهتر کنیم.می توانیم اگر چراغ عقل را روشن کنیم و آتش سوزان منیت هایمان را خاموش و کمی هم به فکر فرو دستان باشیم که بهار فصل دلتنگی آنهاست.من از میان آنها بالیدم٬قد کشیدم و هنوز با رنج آنهاست که تلخ می شوم. باید به داد آنها رسید.به یادشان آورد و نگذاشت کودکی شان را گم کنند در حاشیه شهرها و میان سالی و پیریشان بسوزد در آه نداشتن.من یکسال دیگربا شمازیستم . از بسیاری آموختم و وظیفه دارم در باره تک تک شان بنویسم که اگر عمری باشد خواهم نوشت. باید به جمع خانواده بروم.شما را در این جمع حس می کنم.هم اندوه تان و هم شادی تان را انسانی تر می خواهم و امید دارم اندوه تان هر روز کم رنگ تر و شادی تان پر رنگ تر باشد. نوروزتان پیروز باد و اهریمن دور باد از زندگی تان.