همه تبدیل به جنازه شده ایم و روی دست زندگی مانده ایم
برای بچه های اعماق و باتلاق تقدیر بی ترحمشان
شهر مدام منفجر می شود و ذهن من در پس هر انفجار متلاشی می شود.مشوش و خسته به آئینه می نگرم٬دارم پیر می شوم.از همان کودکی پیر بدنیا آمدم.خیابانها٬کوچه ها و خانه ها پر از کینه اند٬پر از خشمند٬پر از جدالهای بی دلیل.همه تبدیل به جنازه شده ایم و روی دست زندگی مانده ایم.نه امیدهایمان راست است و نه دردهایمان از حقیقت بهره ای دارد.در توهمی کور به دام افتاده ایم.به قول شاملو هرگز کسی این گونه فجیح به کشتن خود برنخاست که ما به زندگانی نشسته ایم.آه لعنت بر عشق ها و دوست داشتن های تهی.از مهربانی های دهشت بار.از با هم بودن های خسته و با خنجری در آستین.
شاملو را می خوانم تا خودم را خوانده باشم :باتلاق تقدیر بی ترحم در پیش و/دشنام پدران خسته در پشت /نفرین مادران بی حوصله در گوش و/هیچ از امید و فریاد در مشت/بچه های اعماق/بچه های اعماق/....آری ما در شهر بی خیابان بالیدیم با دشنه ای و زخمی درقلب/در شبکه ی مورگی کوره و قاچاق و زرد زخم چشم به دنیا باز کرده ایم /ما در سیاهی شب فریادی به سوی نور کشیدیم٬ما بچه های اعماق بودیم. خسته٬پیر شدیم.کودکانه پیر شدیم.نه دهانی داشتیم برای بوئیدن و نه حسی که بگوئیم دوست ات می داریم.از امید به نا امیدی راه کشیدیم و باز این راه تکراری را تکرار کردیم.ما بچه های اعماق٬ما کودکان درد.
زیستن در وحشت.شهر منفجر می شود و کلمات چون دشنه در قلب من فرود می آیند.آنی که باید مرحمی باشد خود زخمیست.مایا آنجلو که هم افریقایی و هم امریکائیست برای من این چنین سرود٬در سیاهترین شبی که شهر پر عدوت و دشمنیست٬بخوانید آنرا:"ماماها و مرده شوها خوب می دانند /زاده شدن ٬مشقتی ست/مردن٬فراغتی/وزیستن٬آزمونی کوتاه در فاصله ی این دو./پس از چیست که ماشکوه کنان /همچون شایعه پراکنان /در میان ستارگان٬سرگردان و دربدریم؟/آیا به جستجوی حجمی گمشده ایم ؟آیا نام آن حجم گمشده عشق است؟"در باز می کنم تا شاید عشق وارد شود. شهرپر بوی گوگرد است و سیاهی همه جا شبیخون زده است.در که می بندم نفرت خودش را در آغوشم می اندازد تا٬تا صبح با من در کابوس هایم همراهم شود.آه دریغ از این شهر بی عشق که هر روز درانفجار نفرت هایش متلاشی می شود.بچه های اعماق در همانجا ماندند و کاوه ها در رویای دور دست ماندند تا شاید روز دیگر بیایند بالبخندی و آهی.
*این نوشته تلخ است چون جان من. نمی نویسم تا کسی بخواند. می نویسم تا کمی سبک بشوم.اما متاسفم که شما را هم تلخ می کنم. اما برای من گریزی از تلخی نیست. تلخی مدام مرا می نویسد.