محمد خاتمي قهرمان تراژيك انتخابات و تحت فشار از همه سو
سایه مخوف دیکتاتوری را در همه جا می توان رصد کرد.درروابط بين پدران و پسران٬مادران و دختران٬استادان و دانشجويان٬معلمان و دانش آموزان٬مديران و كارمندان.اما اين ديكتاتوري هميشه از بالا به پائين نيست٬مي تواند بر عكس هم باشد.بجاي آنكه مرد به زن زور بگويد٬زن مرد را وادار كند كه برخلاف تمايلش رفتار كند٬فرزندان والدين را تحت فشار قرار دهند.گاهي اين كارمندان اند كه روسا را برمي انگيزند كه به همكاري سخت بگيرند و به ارباب رجوعي اعتنا نكند٬مفهوم كمتر شناخته شده اي درجامعه شناسي سياسي وجود دارد كه امروز نياز داريم بخوبي آنرا مورد شناسايي قرار دهيم و همه ابعاد آنرا مورد شناسايي قرار دهيم.
ديكتاتوران در طول تاريخ هميشه انديشه اي را در جامعه جا مي اندازند و وقتي اين انديشه در پيروان اين انديشه همه گير شد٬ديگر از دست ديكتاتورخارج مي شود و همين انديشه تبديل به دامي برايش مي شود٬در بهترين حالت اگر او دريابد بقاي قدرتش ايجاب مي كند اين انديشه را به دور اندازد براي اغناي هوادارانش دچار مشكل مضاعف مي شود.بايد تدابير پيچيده و غامضي را اتخاذ كند تا همراهانش را قانع كند و چه بسا افرادي كه در طول تاريخ در اين مرحله قرباني شده اند و پيروان به دليل خيانت او راكنار زده اند.اين بهترين حالت است.در بدترين وضع هواداران يك فكر آن را آنچنان راديكال مي كنند كه ديكتاتور تسليم آن مي شود و آنچنان آنرا به غايت منطقي اش مي رساند كه چاره اي جز نابودي آن انديشه نمي ماند.هيلتر و استالين نمونه روشن اين وضعيت اند و گورباچف بعنوان دبير كل حزب كمونيست شوروي٬وضعيت اول را به تماشا مي گذارد.هرچند او واعض انديشه هاي حاكم بر دوران خود نبود٬ولي از طريق ساختارهايي كه اين انديشه ايجاد كرده بود در سلسله مراتب قدرت٬نفر اول شد.
محمد خاتمي در چند ماه اخير گرفتار ترديدهاي مداوم براي آمدن و يا نيامدن بود٬سرانجام براين ترديدها غلبه كرد و وارد صحنه شد و بعد يكماه ناگهان اعلام كرد دوباره صحنه انتخابات را وامي گذارد.درتمام اين مدت٬اين چهره محبوب و دوست داشتني از دو سو تحت فشار بود٬از يكسو هسته سخت قدرت آمدنش را بر نمي تابيد و موج رسانه اي كه عليه او راه افتاد و تا مرز هشدار براي ترور پيش رفت و از سوي ديگر احزاب و حاميانش به هيچ چيز جز به آمدنش رضايت نمي دادند.بنظر مي رسد خاتمي دشوارترين مرحله زندگيش را مي گذارند.او كه آزاد انديش است و حاضر نيست هيچ چيز را به كسي تحميل كند٬خود در معرض تحميل از هر سو قرار گرفته است.اين موضوعي است كه در جامعه شناسي ناشناخته است و آنرا تنها در پديدار شناسي روح ايراني مي توان يافت.
آنهايي كه ساخت قدرت را مي شناسند٬نبايد ترديد كنند اگر آمدن خاتمي تحت فشار هوادارانش شكل گرفت رفتنش ربطي به آمدن ميرحسين موسوي ندارد.ساخت قدرت نمي تواند اجازه دهد اصلاحاتي كه پس زده بود٬جان دوباره بگيرد٬بنظر مي رسد بسياري كه اين ساخت را به دليل نزديكي عمرانه به آن بخوبي مي شناسند٬بر آنند اختلافات تاريخي خود را با نخست وزير سابق٬يكبار براي هميشه حل كنند.آنهايي كه اين تاريخ را مي شناسند٬علت قهر وزير اقتصاد كابينه موسوي و يافتنش بعد از مدتي در شهر مشهد را مي دانند.مي توان با بازشناسي اين رويدادهاي تاريخي پرده از بسياري از مسايل برگرفت.اتفاقي كه به سود هيچكس نيست.مگر دوستان نمي دانند با كنار كشيدن خاتمي تخريب نامزدهاي ديگر اصلاح طلب به نفع چه كساني تمام مي شود؟ آيا آنها بر اين باورند كه حال كه نامزد مورد علاقه شان در صحنه نيست بهتر است وضع موجود تداوم يابد؟مي توان با ايجاد موجهاي رواني و عاطفي امروز به مقصود رسيد ولي داوري تاريخ٬جدا از اين موج آفريني همه را به پاسخگويي وادار خواهد كرد. مي خواهم اين نكته را تصريح كنم كه من دلم مي خواست خاتمي بماند در كنار موسوي و كروبي تا فضاي سياسي جامعه شفاف شود و همه بدانند وزن هر گروهي چقدر است تا توهم جاي واقعيت را بگيرد٬ولي اين را هم مي دانم که هميشه جهان با آروزهاي ما پيش نمي رود.
*بد نيست اين مطلب را هم دوباره بخوانيد :خاتمي روحي عاصي كه از عصيان مي گريزد ولي دريا را طوفاني مي كند
*اینجا هم متن انصراف خاتمی از نامزدی ریاست جمهوری را بخوانید.