هفده اسفند بر پایی دادگاهی بی ترحم برای بیش از نیمه قرن زیستن
هفده اسفند که می رسد بدون آنکه بخواهم رودر روی مرگ می ایستم و خود را در آئینه تولدم که در این روزاتفاق افتاد به محاکمه می کشم٬بیش از نیم قرن زیستن کدام ثمر را برای خودم و دیگران داشته است؟ هیچ چیز دردناک تر از این رودررویی نیست٬هر بار که می نویسم٬هر بار که بنا می کنم به دیگران - آنهایی که مرا می خوانند -تفسیر خودم را از رویدادها و جهان بگویم از جهالتی می ترسم که می تواند نوشته هایم را بیالایند٬ولی هرگز نمی توان بر این جهالت غلبه کرد.هر گز نمی توانی بر آنچه می دانی و یا می توانی یقین داشته باشی.اما از گفتن گریزی نیست٬لااقل با این گفتن هاست که می توانیم بر عمق نادانستن هایمان وقوف یابیم.
حقیقت آنست که ما نمی اندیشیم و اگر می اندیشیم به خطا می رویم٬چرا که حقیقت در شکاف و تناقض هایی سر باز می کند که در گفت و گوهای جمعی و بی وقفه در می گیرد.ما آن فضای عمومی را که که فرصت به همسخنی می دهد ایجاد نکرده ایم و بقول دوستی در پیغام خصوصی اش به من هر کدام از ما حرف خود را به سوی فضایی سیال و آشفته رها می کنیم و واتاب سخنانمان را در نمی یابیم.اگر ما آن هستیم که دیگران می فهمند و چون این فهم در ستایش ها و نفرت و یا بی تفاوتی ها تقلیل می یابد هر گاه به خود می اندیشیم گرفتار یک بی خودی مزمن می شویم و هراس از این بی خودی که پهلو به پهلوی هیچ می زند٬اندیشیدن را ناممکن می کند.
وقتی صحنه انتخابات٬صحنه هم سخنی چالشگرانه باشد همه چیز در خودگویی مکرر به سطح نازل تبلیغات و برانگیختن احساسات خلاصه می شود٬و حتی در سطح نخبگان - اگر باشند- چه در آشکار و چه در پنهان تعامل و تامل جایی ندارد و ستایشگران جای منتقدان را می گیرند چگونه می توان تفکر کرد؟هر چه سن بالاتر می رود این هراس در آنکه نمی خواهد در روزمره گی ها زندگیش را ببازد و معنای آنرا در ضمایر مالکیت بیابد و بر آنست زندگی را کمی بهتر کند و انسانی تر ٬روز تولد روز شادمانی نیست.تولد من در آستانه بهار رخ داد آنهم بدون آنکه من بخواهم .
همیشه این روزها که می رسد همه غبار از خانه ها بر می گیریم و آن را به بهای سیاه و پارچه های کثیف می سپاریم تا بجای آن تمیزی جایگزین شود و من حس می کنم روز تولد بهانه ایست که غبار ازذهن بگیریم و بجای پرسش "چه دارم؟" به "چه هستم؟" بیاندیشم. شاید برای روزنامه نگاری چون من که از خانه اش - بخوانید روزنامه ها - رانده شده است این وبلاگ صحنه اعتراف است به آنچه هستم و مقایسه آن با آنچه می توانستم باشم. قلم برای من چاقوی جراحی است که گذشته ام را می درد و جز حسرت از نتوانستن هاباقی نمی گذارد و می پندارم پیرتر می شویم بدون آنکه جهان شبیه رویاهایمان شود. اما کفاره این نتوانستن انفعال و یاس نیست٬تلاش بیشتر و قلم زدن مدوام است تا شاید اتفاقی بیفتد٬تنها٬ "شاید"!