متوحش نشويد اتفاقي رخ نداده تنها دختري در ايستگاه مترو خود را كشت
دختری در ایستگاه مترو نواب خود را کشت و زن دیگری بر آن بود در ایستگاه حسن آباد به زندگی اش پایان دهد ولی با مداخله دیگران زنده ماند.این رویداد را وقتی در کنار اخبار خودسوزی ها قرار می دهیم به این نتیجه دردناک می رسیم که بحرانهای اجتماعی و فرهنگی آنچنان فربه شده اند که برای بسیاری تحمل زندگی کردن را سخت تر از مرگ کرده است.این مرگهای دردناک نشان می دهد ناهنجاری تا اعماق جامعه رسوخ کرده و مهمتر آنکه بسیاری به این باور رسیده اند که مفری در جهان بی مفر وجود ندارد و تنها راه رهایی تن دادن به مرگ خود خواسته است.این درحالیست که همه می دانیم انسانها از مرگ می هراسانند و غریزه بقا در آدمی چیره دستانه عمل می کند و از کار افتادن این غریزه را باید بسیار جدی گرفت.
خودكشي نمايشي كه در منظر عام انجام مي شود اعتراضي آشكار به جامعه ايست كه فرد را با مشكلاتش به حال خود رها كرده است.اين اعتراضها بيشتر از آنكه عليه نهادهاي مشخص و سياسي باشد كليت جامعه را نشانه مي رود.اما اين اعتراض ها در بي تفاوتي همه ما٬ديگر كسي را بر نمي انگيزد و همه از ياد مي بريم فقر و شكاف طبقاتي از يك سو و تضادها و نابساماني هاي فرهنگي از سوي ديگر چون چشمه جوشان ناهنجاري ها را توليد و به سمت اعماق ناخودآگاه جمعي مي فرستد و متاسفانه نه سازمانهاي اقتصادي و نه نهادهاي فرهنگي نه تنها در برابر اين چشمه سدي نمي گذارند بلكه با ندانم كاري و رفتارهاي غلط خوراك به آن مي رسانند و بر ابعاد ناهنجاري ها مي افزايند.
درمقابل آنهايي كه در تنگناي زندگي مرگ را انتخاب مي كنند٬بسياري هم با كلاهبرداري و زد و بندهاي بي پايان هستي ديگران را به غارت مي برند ٬آنها از نظر اجتماعي شخصيت خود را به تباهي مي كشند تا به ثروتهاي بادآورده برسند.اين دو گروه دوروي يك سكه اند. يعني بي اعتنايي به زندگي و آرامشي كه لازمه آنست.يعني اولي از نظر فردي مي ميرد و دومي از لحاظ اجتماعي٬چرا كه فرد كلاهبردار خود را در يك جامعه دشمن كيش مي يابد و همه لحظات زندگيش را در بيمهاي بي پايان مي گذرد. وقتي فرهنگ بعنوان ماشين توليد معنا گرفتار تناقض هاي لاينحل مي شود نمي تواند ارزشهاي انساني را در كانون ارجاع انسانها قرار دهد و در اينجاست که همه خود را در دام ملال٬بي انگيزگي و سوداگري افسار گسيخته مي يابند و به اين دليل هيچكس از مرگ خود خواسته دختري متوحش نمي شود.
ناهنجاري ها خود را به اشكال مختلف به تماشا مي گذارند.اعتياد٬فحشا٬خودكشي٬كلاهبرداري٬طلاق٬ولگردي٬مرافعه هاي بي وقفه٬رانت طلبي افسار گسيخته٬پارتي بازي٬شهوت راني هاي حاد و...نمونه آشكار اين آشوبهاي اجتماعي اند.مجموعه اين ناهنجاري ها مي تواند عدم اثبات گسترده به دنبال داشته باشد و عدم اثبات در جامعه شناسي معنايي جز آن ندارد كه جامعه نمي تواند بازتاب خواسته هايش را در نهادهاي اداره كننده جامعه بيابد.آنهايي كه امنيت اجتماعي را مهم مي گيرند بايد بدانند قانون به تنهايي نمي تواند ناهنجاري را رام كند.بايد با مطالعات ساختاري رويكرد نهادها را تغيير داد و آنها را نسبت به مسئوليتي كه دارند پاسخگو كرد.برگزيدن هر راهي جز آن مشكلات را فربه تر مي سازد . بايد به جامعه اين پيام را فرستاد که انسان بماهو انسان اعتبار ذاتي دارد و موضوع فلاح و رستگاري است و براي حل مشكلاتش مي تواند روي ديگران حساب باز كند.اين تنها راه مقابله با ناهنجاري هاست٬آيا اين اتفاق خواهد افتاد؟آينده جواب اين پرسش را خواهد داد.