جهان می چرخید دور سرم.حس غریبی داشتم. بادی در گلویم گیر کرده بود و می خواست منفجرم کند٬گاهی دلت می خواهد از خودت بگریزی ولی این لعنتی هر جا می روی با تو می آید.خودم را از سینمای فلسطین بیرون انداختم٬اخراجی ها را در چنین حال و هوایی دیدم.باید دربست می گرفتم و خودم را به خانه می رساندم.راننده تاکسی رقم بالایی گفت. یکه خوردم اما يله شدم در ماشین.نمی توانستم چانه بزنم.حالش را نداشتم.راننده گفت فهمیدم بیماری.می دانستم هر رقمی بگویم می پذیری.حتما مرا بی رحم می دانی. البته بی رحمم.مثل تعمیر کارها٬مثل فروشنده ها ٬مثل او ٬مثل خودت و مثل همه

هیچ نگفتم ٬نمی توانستم چیزی بگویم. راست می گفت. مدتهاست با خودم بی رحمی می کنم. شکنجه می دهم جسم فرسوده ام. فیلم را کنار بهروز گرانپایه دوست و همکار قدیمی ایم می بینم. می گوید نقطه ضعف تو همان نقطه قوت توست. یعنی شوریدگی و شورشگری. همه می خندند به شوخی های فیلم.اما من نمی خندم.چون سرم گیجه می رود.چون پریشانم.نباید به سینما می آمدم.نبايد روزنامه نگار مي شدم. نبايد بدنيا مي آمدم. فیلم بهروز افخمی را هم دیدم.حالم خوب نشد٬درست ندیدم.خودم را وادار کردم فیلم ببینم.باید از سرکار برمی گشتم خانه.

کسی از من پرسید اخراجی ها چطور بود٬گفتم پر از سرگیجه... نگذاشت حرفم را تمام کنم. گفت راست می گویی ٬فیلم گیج می زد.من خودم را گفتم. نخواستم بدنبالش بدوم و توصیح بدهم.باید به خانه بر می گشتم.به آمدن خاتمی می اندیشم.نه نمی اندیشم.واژه ها پراکنده در ذهن می می چرخيدند. مدتی بود خوب شده بودم.روز قبل در ازدحام مترو گیر افتادم.در فشار بي ترحم جمعيت مصطرب شدم. نمی توانستم بگریزم.نمی توانستم پیاده شوم.تنها در ایستگاه امام خمینی جمعیت مرا از قطار بیرون  پرتاب كرد٬ فریاد زدم آقا رحم کنید.هیچکس نشنید.خودم را به خانه رساندم.دو باره سرگیجه.فيلم ده نمكي با سرود اي ايران اي مرز پرگهر تمام مي شود. همه زير شكنجه دشمن به وحدت مي رسند ٬پر غرور و حماسه اين سرود را مي خوانند.اما با خودم در گيرم. با ديگران .با مسافران مترو. با آن كه مرا نمي خواهد.با..به خانه مي رسم. راننده پول را مي گيرد. نگاهي به من مي اندازد. آقا زندگي خرج دارد.بي رحمي از نياز مي آيد٬هيچ نمي گويم. به خانه مي رسم.دراز مي كشم و همراه سرودي كه در ذهن من هنوز خوانده مي شود كابوس مي بينم تا خود صبح ..