خاتمي چه خیال باطلی.آقا بگذارید هر که میخواهد بیاید مگه فرقی میکنه ؟
"نشستيم /و /به مهتاب و شب روشن نگه كرديم/و شب شط عليلي بود"٬ديشب را با كتيبه اخوان ثالث گذراندم.شب عجيبي بود.باخود كلنجار مي رفتم٬بر خودم مي پيچيدم و خودم را روي ميز تشريح جراحي مي كردم/..به آن ستمي مي انديشيدم كه در اين سالها بر من بعنوان روزنامه نگار رفت و بر شما عاشق كلام٬مایی كه مي خواهيم كمي متفاوت باشيم٬نوشتن جرم است.انديشيدن جرم است٬بودن اتهام است٬نمي خواستم باور كنم٬به آن تنهايي غريبي مي انديشيدم كه همه شور زيستن را در من كشت. آه بودلر ٬چه خوب حرف دل مرا مي زني:من زخم و دشنه ام/من سيلي و گونه ام/ اندام و چرخ شكنجه ام.
خود را بي ترحم به عزلت تبعيد كردم. آنها خواستند و من انجام دادم. آنها كيستند٬آن روح جمعي سترون. آن انحطاط هميشگي٬آن روحي كه به خود و ديگران چون كالا نگاه مي كند و مدام دروغ مي گويد.راستي را بر نمي تابد.مدام از خود سخن مي گويد و هميشه خود واقعي اش را پنهان مي كند.معناي انسانيت را در اين عنوان و يا در آن مقام مي جويد.در اين خانه اشرافي و يا در آن ماشين گرانقميت.ولي طور ديگر خود را نمايش مي دهد٬از ايثار مي گويد و از خود گذشتن٬آني كه مي خواهد چشمه انديشه را بخشكاند٬مي خواهد هيچكس شبيه خودش نباشد.چون بومي باشد در دست بخشنامه و رعبي كه يك نان بر مي انگيزد.اين روح در درون همه ماست٬توان گريختنمان نيست.
"بگویید، از كجا به سراغ تان می آید این غم غریب/بالارونده، همچون دریا از صخره ی تیره و برهنه؟»/— آن هنگام كه قلب مان همچون خوشه ی انگور فشرده شد/دریافت كه زیستن درد است.رازی آشکار بر همه کس/..." بودلر از اين درد پنهان مي گويد.از جلادي كه خود را مي كشد.در همه اين سالها بدنبال آرامشي تخيلي بودم٬مي خواستم از غوغا بگريزم ولي غوغا همه جا با من بود.ديشب مطلبي نوشتم و امروز نمي دانم چرا از دست رفت٬پاك شد.دوستي آشنا و نا آشنا بنام "حسين" در پست قبلي پيغام گذاشته بود:"واقعا شما تصور میکنید با آمدن خاتمی کشور نجات پیدا میکنه ؟؟؟؟؟/چه خیال باطلی.آقا بگذارید هر که میخواهد بیاید مگه فرقی میکنه ؟"
در آن نوشته از اخراجم از روزنامه ايران در دوران خاتمي گفتم٬از كارخانه يي كه مي خواهد آدمها را شبيه هم بكند و از آنها هيچ بسازد به اضافه چند برگ ... اما ديگر آن نوشته را نمي توانم تكرار كنم٬هيچ نوشته تكرار نمي شود.بعد از آن نوشته خود را جراحي كردم.خودم را بي محابا نقد كردم.در گذر زمان خود را نبايد بدست ديگران سپرد.آن كه نمي تواند دل به دريا بزند حق انسان بودن و تاثير گذاري را از خود دریغ می کند.هيچكس نمي تواند جهان را نجات دهد مگر آنكه تك تك انسانها خود را نجات دهند٬نهراسند از متفاوت زيستن.
چه شبي بود ديشب.تا صبح با شعر زيستم.با فروغ٬با شاملو٬خودم را يافتم.بايد چون مردگان از گور برخيزيم و دگر شويم٬بايد بميريم در آنچه هستيم تا آنكس که زندگي مي طلبد٬حتي به قيمت مرگ٬را در خود بيدار كنيم. هر راهي٬جزمنفعل زيستن٬زيباست.مهم نيست خاتمي بيايد و يا نه٬بله راست مي گويد حسين٬اگر ما اين هستيم كه تا كنون بوده ايم٬هر كس بيايد فرقي نخواهد كرد.نمي گذارند تفاوت كند٬تغييري رخ دهد ولي اگر روزنه اي باشد بايد در حلقه فروبسته آنرا بيابيم... بگذار شاعر سخن بگويد٬بودلر را مي گويم :"مي دود/مي رقصد/به خويش مي پيچد زندگي /بي آن كه بداند چرا/وقيحانه و پر شَرَر/در روشناي ناپاياي افق/شب از راه مي رسد /شهوت انگيز/كمرنگ مي شود همه چيز/گرسنگي حتي/محو مي شود همه چيز/حتي شرم /و شاعر، نفسي به راحتي مي كشد؛/روح من، مثل مهره هاي پشتم خواب مي خواهد، خواب/با قلبي آكنده از رؤياهاي شوم/مي روم تا آرام بگيرم /مي لولم در پرده هاتان/آي سياهي هاي سرد!"