تردید مثل خوره به جانمان افتاده است٬جهان چقدر از آنچه ما دوست داشتیم فاصله گرفته است٬یک ملال کشدار٬حس می کنیم در زندانی بدون دیوار به دام افتاده ایم.عادتها و نوع زندگی مان به دام مان کشیده اند و نمی گذارد علیه خود بشوریم و آنی شویم که می توانستیم باشیم.همه چیز در حلقه بسته ای می چرخد.مقصدی در کار نیست٬دیروزی وجود ندارد و امروز،چون باری بیهوده بر شانه هایمان سنگینی می کند.لحظات را تاب می آوریم.امروز را به فردا می رسانیم شاید اتفاقی بیفتد،چیزی تغییر کند.ولی نمی کند ٬همه چیز همانجایی می ماند که همیشه بوده است.

کارت جشنواره فیلم فجر در جیبم است ولی حسی نمی گذارد به دیدن فیلم هایی بروم که فیلم نیستند٬نمی توانند باشند٬همه از خود فاصله گرفته اند٬هیچ جرقه ای روشنایی نمی بخشدشب تاریک سینما را٬در دنیای وارونه مردم که در طول سال هیچ اشتیاقی برای دیدن فیلم ندارند٬ولی در روزهای جشنواره گیر آوردن یک بلیط جشنواره چه اشتیاقی بر می انگیزد٬صنعت سینما دارد از دست می رود.تعدادی نام بعد از سالها بلدند یک فیلم جمع و جور بسازند ولی این فیلمها از آن لحظاتی تهی اند که وجود مخاطب را به لرزه در می آورند٬حس دیگری به مخاطب می دهند٬در این میان نباید انگشت اتهام را بسوی این سینماگر و یا آن مسئول دراز کرد.انحطاط و تردید دارد شورحیات را از ما می رباید٬حس آفرینندگی را از همه می گیرد.

روزهاست بازی می آیم و نمی آیم در انتخابات ریاست جمهوری همه را مشغول خود کرده است٬خاتمی و میر حسین موسوی همه را در تعلیق نگاه داشته اند٬بجای آنکه درباره برنامه ها و امیدها سخن بگوئیم مرتب باید گمانه زنی کنیم چه کسی دست آخر وارد صحنه رقابت خواهد شد.این تردیدها نشانه سترونی در فضای سیاسی است.تردید سرگشتگی می آورد و همین سرگشتگی سبب می شود آنی که تا دیروز شعار خروج از حاکمیت را سر می داد وارد ستاد انتخاباتی کسی شود که درمیان اصلاح طلبان نزدیکترین فرد به همین حاکمیت است.اصلا این گزاره را در نقد این فرد نمی نویسم.چون خود نیز،ماهاست می خواهم نوع زندگی ام را تغییر دهم٬از یک محیط پر از ملال اداری بگریزم ولی هیچ پنجره ای بسوی آفتاب باز نمی شود.همه گزینه ها به یک اندازه تراژیک اند.میل به تغییر را مدام به فردای دیگر ارجاع می دهم.تردید دارد همه چیز را ویران می کند. باید کاری کرد ٬قاطع و یکبار برای همیشه ٬ولی ... بله این "ولی" لعنتی نمی گذارد. چه باید کرد؟نمی دانم!