همه چیز در باره یک رویای سی ساله
انقلاب سی ساله شد.این انقلاب چه بخواهد و چه نخواهد٬هم اکنون دیگر نه با امید و آرزوهایش بل با آنچه کرده است در محک سنجش و ارزیابی قرار می گیرد٬هیچکس نمی تواند بگوید هر آنچه تا کنون شده را باید بدور انداخت و منتظر شد که معجزه ای راهی دیگر بر روی انسان ایرانی بگشاید٬اگر کسی این حرف را بزند مخاطب جدی حرفش را نخواهد پذیرفت و در جواب خواهد گفت:"اگر حاصل کار آنی نبود که وعده داده شده بود می بایست بدون تعارف همه چیز را مورد نقد جدی قرار داد و به جای متهم کردن این و یا آن ساختارهایی را باز شناخت که اجازه نداد آن آرزوهای بزرگ در عمل تحقق یابد".
شاید گفته شود آن آرزوها٬رویایی تحقق ناپذیر بود که امکان تحقق نداشت٬امروز همه از خواب بر خواسته ایم و می دانیم تخیل آسان است ولی واقعی کردن خیال غیر ممکن٬صاحب این قلم این استدلال را نمی پذیرد٬برای نسل من که در جریان انقلاب قد کشید و راه به جوانی و میان سالی کشید خواست عمومی مردم در آن سالها چیزی نبود جز اخلاقی و انسانی تر کردن زندگی٬شعارهای محوری آزادی و استقلال خواستی بود که در نهایت باید آن خواست را محقق می کرد.مردم از دین اخلاق را می فهمیدند و عدالت و ذوب شدن در یاد دوست.از منظر آنها در پیشگاه خالق هیچکس برتر از آن دیگری نیست مگر آنکه با گذشتن از منافع فردی خود سهم بیشتری در این جهانی کردن این رویای بزرگ داشته باشد.
در سالهای پنجاه و شش و پنجاه هفت در مناسبات اجتماعی،انسانی شدن جامعه در پرتو اخلاق تحقق یافته و ساده زیستی و دست آن دیگری را گرفتن جزء ذات زندگی محسوب می شد٬من های پراکنده تبدیل به ما شده بودند٬راستگویی و صادقانه زیستن حرف اول و آخر را می زد٬در یک گفتگوی جمعی آزاد بین یک ملت،همه گیر شده بودند.مردم،ایران را تبدیل به میدان بزرگ بحث آزاد کرده بودند.همه بی پیرایه حرفشان را می زدند٬حس آزاد بودن همه جانها رافتح و از آن خود ساخته بود.اگر فاصله طبقاتی هنوز وجود داشت همه می پنداشتند این معضل خیلی زود حل خواهد شد.هر کس در آن سالها زیسته باشد تجربه ای را در اعماق ذهن خود دارد که غیر قابل بیان است.
گاهی حس می کنیم آیا واقعا آن سالها وجود داشتند٬وقتی از آن سالها سخن می گوئیم نسلی که آن تجربه را ندارد با شک و ابهام نگاه می کند و می پرسد:" اگر آن چنین بودید پس چرا این گونه شدید؟"٬جامعه امروز را نگاه کنید پر از سوداگری٬ریا و تزویر و از همه مهمتر هیچ دو منی ما نمی شوند و ما مدام از هم کم می شویم ٬دیگر اخلاقی زندگی نمی کنیم و روابط انسانی آنقدر کمرنگ شده که دیده نمی شود٬چرا این چنین از آرزوهایمان فاصله گرفتیم٬وظیفه فوری نسل ماست که جواب این پرسش را بدهد و برای این پاسخگویی باید بتوانیم از خود فاصله بگیریم و با دیدگاه انتقادی قبل از هر چیز خود را نقد کنیم و سهم مان را از این ناکامی بر شماریم.بعد می توانیم بسراغ ساختارهای دیرپا برویم که جان سختی می کنند و برای تحقق امیدها و آرزوها فرصت نمی دهند.پاسخ ندادن به این پرسش گناهی است نابخشودنی که نسل های بعدی از آن نخواهند گذشت.