جزیره کیش از پشت عینک قرضی
کیش هستم٬عینکم را گم کرده ام٬در یک تاکسی جاگذاشتم٬راننده یی عصبانی و پر از پرخاش نگذاشت آرامشی که در چهل و هشت ساعت بدست آورده بودم حفظ کنم٬در خنکای نسیم می پنداری می توانی آرام باشی٬اما آسمان هر جا یک رنگ است و انسانها آنی نیستند که باید باشند و یا می توانند باشند٬برای تو٬سفر٬گذر از روزمره گیست و بطالت لحظه ها و اما برای آنهایی که در جزیره زیبا زندگی می کنند لذتی که تو می بری همان روزمره گیست٬همان معبد کسالت٬جنگیدن برای لقمه نانی .
در کیش هیچ چیز بوی طبیعت نمی دهد.هتل ها پر از میهمانند و تو باید دوستی مثل اخلاقی را پیدا کنی تا بتوانی در هتل فلامینکو جایی پیدا کنی٬هتلی زیبا٬با اردک و زمزمه آب.با خود می گویی نیاندیش به مبلغی که می پردازی،برای خودت زندگی کن،لحظه یی بپندار همه جهان از آن توست،ضمایر مالکیت را رها کن،بگذار در جهان نفرین شده ای بمانند که همه تاریخ را می سازد،تاریخ بدون این ضمایر چه شکل و شمایلی می شد؟ مثل رویاهای من و شاید هم رویاهای تو.
شب جمعه کیش بارانش می گیرد و تو خیس می شوی،زیر لب ترانه می خوانی،حتی اندوه طمع دیگری دارد٬چیزی خوشایند دارد٬حس می کنی باید بنویسی٬آنهایی که در هتل کار می کنند مهربانی می کنند و عینکی به تو می دهند تا حروف را ببینی٬کلمات را بیافرینی٬کاش شما بودید در زمزمه باران و لبخند و نسیم٬نمی دانم چرا حس می کنم حالم خوب است٬امادل نگران آن راننده ام ٬دلم می خواهد مثل باران بگریم٬اشکی شوم برای مرجانها٬برای پرندگان٬چقدر دوست داشتن زیباست.یک عینک قرضی هم جهان را زیبا می کند.کاش کیش را می دیدیم نه به رنگ پول٬به رنگ زیبای نسیم٬دریا و انسان..
*برای امید خوش سیر،منیره حسینی و جواد آجیلیان که این نوشته را ممکن کردند....