صحنه های فجیع همه را بر می انگیزد٬همدردی را برمی انگیزد.اما تکرار این صحنه ها کار  را به ملال می کشاند و مخاطب برای دفاع از بهداشت روانی خود از دیدن این صحنه ها خودداری می کند و در نهایت می کوشد آنرا فراموش کند٬جامعه نمایشی با درک این واقعیت هیچ چیز را سانسور نمی کند٬همه چیز را نشان و مخاطب را غرق جزئیات می کند٬خونهای ریخته شده در خیابانها و در و دیوارها را به تمامی واتاب می دهد و صدای گریه بچه ها را به تماشا می گذارد.این سانسور معکوس است٬بجای آنکه رسانه دست به ممیزی بزند مخاطب دچار خود سانسوری می شود و قربانیان یکبار دیگر در منظر عام قربانی می شوند بدون آنکه بتوانند کسانی را متهم کنند.صدایشان شنیده نمی شود و جلادان هم می دانند در جهان فراموشکار همه چیز فراموش می شود.

در دهشت های سهمگین تصاویر بزرگ و نزدیک شمشیری است علیه قربانیان٬باید تصاویر را به ندرت نشان داد و آنهم از دور و تنها هرازگاهی دوربین را به سوژه نزدیک کرد تا در روایت حفره هایی باقی بماند که خیال مخاطب آنرا پرکند و در همین نقطه است که همدردی شدت می یابد و از کمیت به کیفیت می رسد و انفعال را به فاعلیت می کشاند.در بمبی همین تکنیک به کار برده شد تا نفرت از تروریست به اعماق ذهن ها رسوخ کند.حتی در یازده سپتامپر همه چیز از دور نشان داده شده٬در جهان نمایشی که از منطق سرمایه داری به تمامی سود می جوید کالای کمیاب که مشتری فراوان دارد قیمت پیدا می کند و کالایی که مدام عرضه شود بی قدر می گردد.در ماجرای خونین غزه هیچ صحنه یی که در آن جلاد و قربانی در کنار هم نشان داده شود٬دیده نمی شود٬ارتش اسرائیل از دور به تماشا در می آید و قربانیان از نزدیک و در فضای انتزاعی به جلوی دوربین می روند.

دیدن صحنه کشتار کودکان و صدای ضجه آنها تحمل ناپذیر است.چرا که کلوزآپ ما را وارد صحنه می کند و دهشت را وارد ذهن می کند٬بایدبرای دفاع از صلح و جان انسانها دست به روشنگری زد و خیال مخاطب را به گونه یی ماهرانه برانگیخت.می توان در فراسوی نفرت کاری بکند و قبل از هر چیز ترفندهای جهان نمایش را آشکار کرد و اگر آنها می خواهند ما از نزدیک ببینم ما کمی دورتر بایستیم تا بهتر و دقیق تر ببینیم و همراه تلخ کامی ریشه های ماجرا را بیابیم و بجای شاخ و برگها این ریشه ها را بزنیم٬یعنی نظامی را به چالش بگیریم که جز فریاد سود بیشتر فریادی را باز نمی شناسد.