پرویز دوایی عزیز یادت باشد همیشه مفری در جهان بی مفر است
پرویز دوایی عزیز یادت باشد همیشه مفری در جهان بی مفر است، رفتن و گریختن چاره درد نیست،بگذار چند روایت رو نهفته را برایت باز بگویم:سالها پبش -دهه شصت را می گویم- چند تن از آنهایی که دلمشغول نقد و سینما بودند انجمنی تشکیل دادند تا هم را بیابند٬تا صداهای متفاوت تبدیل به صدایی واحد شود،سینمای ایران داشت خود را می یافت و در جهان صدایی می شد و ما اعضای هئیت مدیره انجمن خواستیم بزرگداشتی بگیریم ولی بنیاد فارابی با مدیریت محمد بهشتی ما شدن را نخواست و نمی دانست سینما بدون منتقدان آنی نخواهد شد که باید می شد.قرار بود در سینمای "ادئون" جمع شویم ولی سیستم اداری نخواست چنین شود.من که در گیرودار ازدواج بودم برای اینکه جویای ماجرا باشم به مجله فیلم رفتم. همه افسرده و غمگین بودند و هیچ کس دل و دماغ حرف زدن نداشت،ماجرا را که شنیدم دست عباس یاری را گرفتم و به دفتر علی منتظری رفتم و آنچه را که بر ما رفته بود برایش باز گفتم. مراسم در تئاتر شهر به روی صحنه رفت.
روایت دوم
قرار بود منتقدان به بهترین فیلم جایزه یی بدهند و همه باشو غریبه کوچک بیضایی را بر گزیند،آنهایی که به هر قیمتی نمی خواهند نباشند و انزوا را تاب نمی آورند٬گفتند:"انتخاب بیضایی خطرناک است،رای را تغییردهیم و فیلم دیگری را بجای آن بگذاریم"درک می کردم آنها را و سخت دوستشان داشتم و دارم ،گفتم نامه یی سر گشاده می نویسم و حقیقت را به همه می گویم ،قرار شد همه منتقدان تصمیم بگیرند و باشو انتخاب شد و آب از آب تکان نخورد، من می دانستم اگر برای حقیقت نجنگید حداقل ها هم حفظ نمی شود هیچکس نمی دانست پشت صحنه چه گذشت و در هر دو مراسم همین دوستان جلوی صحنه بودند و حق شان هم بود باشند
روایت سوم
فرید قاسمی راوی تاریخ مطبوعات که لوطی گری و مردانگی اش را به همان اندازه ی حرفه یی بودنش دوست دارم تماسی می گیرد و می گوید شب رونمایی کتاب تازه "امشب در سینما ستاره " قرار است مراسمی برگزار شود در فرهنگسرای هنر ولی با وجود کارت های دعوت مشکل اداری پیش آمده ،فوری تلفن را می دهم دست فتاحی مدیر حوزه ریاست سازمان فرهنگی و فرید ماجرا را شرح می دهد و سرسنگی قائم مقام سازمان با وجود بیماری فرزندش مشکل را حل می کند،همیشه پنجره یی باز است.
روایت چهارم
در مراسم هستم،کسانی سخن می گویند،همه در باره تو سخن می گویند ژ،چقدر شیفته تواند،هر چقدر از تو بیشتر سخن می گویند کمتر ترا باز می شناسیم،ستایش دشمن آگاهی است،هیچکس نگفت تیزی قلم تو به همان اندازه ی تیزی چاقوی قیصر با زمانه جنگید،با زمانه یی که به قیصر و فرمان و آبجی و خان دایی و بقیه فرصت آرامش نمی دهد،خان دایی و داش فرمان اگر از همان اول تیزیشان را غلاف نمی کردند اینهمه دریای خون رخ نمی داد و ما گرفتار دیالکتیک خشونت نمی شدیم.همه با غیرت سخن گفتند ولی غیرت آنهم در اوج انفعال چشمه آگاهی و خود آگاهی را خشک می کند،عزیز من امروز هر آنچه هستیم ثمره ی آنچه بوده ایم هست.نگاه نوستالژیک ضمن آنکه به امروز مشرعیت می دهد سهم تک تک ما را از گیرودارهای امروز پنهان می کند،از زمین حاصلخیز کویر نمی روید.مرد باشیم و بپذیر یم در خوب و بد روزگار شریک ایم.
روایت پنجم
حرفها را که می شنویم به خانه می روم و "ایستگاه آبشار" و "امشب در سینمای ستاره " راتند تند می خوانم و هر چه می خوانم بیشتر نا امید می شوم،زیبایی واژه ها نتوانسته اند عمق بیابند،هیچ از زمانه نمی گویند،نوری بر ظلمت دیروز نمی اندازند،حتی زیبایی های دیروز جان ندارند.آن قلم سحرآمیز با زبان زمانه و حتی زبان روزگار تماس نمی گیرد،برای من دوایی یعنی قلم را برهنه کردن و بی پرده سخن گفتن،اگر خوانده باشی در دنیای تصویر حرفم را در باره ی تو زدم.کاش به وطن برگردی و بشوی همان که بودی و دربندی را ببینی که با آنچه در ذهن توست تفاوت دارد
روایت ششم
خوشحالم که شب تو برگزار شد،خوشحالم هنوز کسانی هستند که امروز را می سازند و با دانستن آنچه دیروز بود،خوشحالم که روزنه کار هست و امروز ترا به قضاوت می گذارد.احمد رضا احمدی زیبا سخن گفت.او گفت گروهی به دیدن استالین رفتند و از او خواستند مجسمه ای از پوشکین بسازد ولی او سکوت کرد و ماهها بعد مجسمه ای ساخته شد که استالین را نشان می داد که پوشکین می خواند. هیچکس استالین را نمی دید و آنقدر پوشکین دیده شد که مجسمه های استالین حذف شد.رژیمی که در اعتراض به آن رفتی امروز مجسمه هایش فروریخت و تو هنوز دیده می شوی بله عزیزم:یادت باشد همیشه مفری در جهان بی مفر است.