قول و قرار ها را بر نمی تابم٬این روزها دلم می خواهد رها شوم در شهر٬تنها با خود خلوت کنم و معنای دلتنگی هایم را برای خودم معنا کنم ٬باید به شورای شهر بروم و با "معصومه آباد "دیداری داشته باشم٬دوستی تلفنی از من این دیدار را خواست٬طبقه پنجم روبروی پارک شهر ایستاده ام٬خزان درختهارا تنها گذاشته است٬باید آن پائین بودم٬باید درمیان این درختها راه می رفتم و خودی را گم می کردم که بر شانه هایم سنگینی می کند.

در وسط گپ و گفت با این عضو شورای شهر او جمله ای می گوید که معنای همه دلتنگی هایم را روشن می کند٬وی از سفر به ژاپن می گوید٬از مسیرهایی که در خیابانها و در آسمان خراش ها برای نابینایان اختصاص یافته ٬او می گوید درآنجا از مسئولی می پرسد در آسمان خراشها که نابینایان نمی توانند ببینند چرا جایگاهی برایشان اختصاص داده اید ٬پاسخ می شنود:" برای اینکه نشان دهیم ما آنها را می بینیم".بله آدمی سخت به دیدن شدن نیاز دارد و ما هم را نمی بینیم ٬حتی در خصوصی ترین روابط من خود را آنچنان فربه می کنیم که جز خودمان را نمی بینیم ٬در این نشدن متقابل هم را شکنجه می دهیم ٬در این بازی یک طرفه همه نابینائیم و همه بازنده و تنها.

خانم آباد مدام دنبال آنست که طرح نویی برای چاره جویی مشکلات بیابد٬او می گوید باید مردم را ببینیم ٬زنان را٬کودکان را ٬هم را٬بجای آنکه تنها سازمان خود را ببینیم از ضمایر مالکیت فاصله بگیریم و مشکلات را حل کنیم ٬اگر چنین می کردیم امروز مترو و هوای تهران در بن بست سوئ تفاهم ها و منیت ها گرفتار نمی شد. وقتی می شنویم عضو شورای روزگاری اسیر زندانهای عراق بوده است و جز معدود بانوان آزاده کشور است می پرسدم در آن غربت تاریک چه می کردید ٬می گفت از خیالم کمک می کردم در اوج گرمای تابستان خود را در کوهپایه تهران می یافتم و از هوای گوارای آن وجودم را پر می کردم ٬با پرنده خیال هر جا می خواستم می رفتم .من با خود زمزمه می کنم خیال امتیاز آدمی است و جامعه یی که در درد داشتن خود را تباه کرده است از تخیل خود را محروم می کند٬خیال امکان مهرورزی را فراهم می کند.من می گویم از حرفهایی که در باره شهر دارم و او خوب گوش می کند ٬چقدر سخت می شنویم.

سوارخود رو می شوم ودر ازدحام خود روها همان تنهایی را حس می کنم که صبح را با آن آغاز می کنم و شب با آن به استقبال کابوس هایم می روم ٬اگر اینهمه تنها نبودیم نباید در هزار توی مشکلات به دام افتاده باشیم٬تا خود را پیدا نکنیم تا هم را نبینیم ٬تا باور نکنیم دیگران هم مثل ما عاطفه دارند و نیاز٬نخواهیم توانست آنگونه زندگی کنیم که انسان بماهو انسان شایسته آن است٬جمله ای از هاملت در ذهنم می خلد و رهایم نمی کند :"چیزی نیک و بد نیست٬این اندیشه ماست که چیزها را می نمایاند"٬این اندیشه ماست که زندگی مان را تباه کرده است ٬کاش بتوانیم با دیدن کمی آرامتر شویم و شادتر.