صبح که چشم باز می کنم اصطرابی گنگ را در جانم می یابم.این اصطراب از عمل جراحی خواهرم می آید. اصطرابی که همراه با غم تلخ و ناگزیر هستی مرا می رباید و زندگی را برایم تبدیل به یک دام می کند. برای گریزی از این غم ناگزیر و اصطرابی که امید دارم زود شعله اش خاموش شود. سری به اینترنت می زنم . دو خبر در جا مرا میخکوب می کند. خبرمرگ بانوی جوان روزنامه نگار و شاعری در انزوا پناه گرفته ُ نام هیچکدام از این دو برایم آشنا نیست. اما حس غریبی دارم. وقتی روزنامه نگار جوانی می میرد این حس روبروی انسان قرار می گیرد چیزی در طبیعت ناتمام می ماند.نمی داند می توانست در آینده روزنامه نگارمتفاوت باشد و یانه . اما همین ندانستن زندگی را ناعادلانه می کند. پختگی از عمر طولانی و فرصت طولانی می آید.فرصتی که از لیلا دریغ شد.

اما شاعر شیرازی چرا انزوا را برگزید. شاعران در عسرت . پختگی شاعر با خاکستر شدن جانش همراه است.این سرنوشت شاعراست. خبر مرگ "لیلا صمدی " را در وبلاگ رئوف پیشداردوستی که سه دهه است نامش برایم آشناست می خوانم . خبر را که می خوانم هر واژه اش جانم را می خراشد.عصر روز جمعه به روزنامه تهران امروز رفتم تا کمی حال و هوای تحریریه مرا با خود ببرد. در آنجا مثل همیشه " احمد توکلی " مهربانانه پذیرایی می کند. یادداشتی می خواهد.من بدون عینکی همانجا می نویسم. چون نمی بینم واژه ها را اصلا نمی دانم چه قلمی کردم.عکاس لحظه ای از زندگی ام را ثبت می کند. ابراهیمی دبیر سرویس حوادث می آید. در روزنامه گزارش روز گه من سردبیر بودم او همین سمت را داشت. کپ می زنیم از سخت گیری که در حرفه روزنامه نگاری شد و ما با نسل خود همین سخت گیری کردیم . احمد توکلی می خندد می گوید جوانان زود رنج شده اند. اگر از مطلب شان ایرادی بگیری قهر می کنند و حتی اشک می ریزند. کمی ناباورانه با این قضاوت روبرو می شوم. با افسر ٬کثیریان و ملکی و دیگر دوستانم دیدار تازه می کنم

صبح که این پاراگراف رئوف را در باره لیلا می خوانم در می بایم حقیقت را شنیده ام:ليلا قلمي پرشور و پراحساس داشت ، بخصوص وقتي از مشكلات مردم و آمال و آرزوهاي آنها مي نوشت ، حس غريبي با واژه ، واژه هاي  نوشته هاي او همراه   مي شد كه خواننده را تا به انتها با خود همراه مي كرد. او گرچه نسل سومي ! بود ، ولي بسيار به سنت ، تاريخ و نيز مذهبش عشق مي ورزيد و آخرين گزارش او ساعتي قبل از پركشيدن ازدنياي خاكي -  نوشته اي پراحساس از انتقال پرچم بارگاه حضرت اباعبدالله الحسين (ع) به اروپا براي زيارت اروپايي ها بخصوص دانشجويان مسلمان ايراني -  سرشار از اين احساس است . من هميشه مي باليدم كه او كارش را با من شروع كرد. درهمه ي مدتي كه ليلا با ما بود  ، نوشته اي نبود كه از او بخوانم و حسي زيبا و ستودني از او را در نوشته اش نيابم . ليلا  دانشجوي دانشكده خبر بود كه در نيمه دهه 1370 به گروه گزارش خبرگزاري جمهوري اسلامي پيوست كه من سردبيرش بودم . ليلا را در ماههاي اول پيوستنش به گروه گزارش ، توبيخ كردم كه چرا مطلبي را در زمان مقرر آماده نكرده است . دقيقه اي بعد ديدم ليلا در اتاق خبر نيست . وقتي او را دوباره ديدم چشمانش قرمز بود ، فهميدم كه گريه كرده است . سعي در رفع ناراحتي اش نكردم تا سالهاي بعد ! روزي كه او با رييس جمهوري مصاحبه اي بسيار قوي كرد،به او گفتم : ليلا يادت باشد كه آن سخت گيري ها براي اين روز بود ، و من امروز به تو افتخار مي كنم . و اين بار هم شاهد اشك هاي او بودم.اين بار از خوشحالي .

اين همه حساس بودن از كجا مي آيد.از فضاي رفابتي فشرده ،ازازدحام داوطلبان كار، از تب تند مدرك ، از تورم افسار گسيخته ، از امنيتي كه آينده را نشاندار نمي كند. بسياري نسل بعد را مي بينند كه در اوج توانايي منزوي شده اند و بي پناه ، از اينكه اين سرنوشت بيابند. از هم گسيختگي ارزشها و از فشارهايي كه عليه نسل جوان در هوا موج مي زند. آنها بسيار با استعدادند ولي جامعه استعداد سوز آنها را مي هراساند. ليلا ديگر اصطرابي ندارد. مصطرب فردا نيست.

 ولي ما نسل موسفيد كرده بايد از خود بپرسيم براي آنها چه كرده ايم.براي ليلاها و ديگران چه كرده ايم ،چه ميراثي براي فرزندانمان گذاشته ايم.چرا... اين چرا مدام در ذهنم بي پاسخ مي مانند . ما مقصريم . من كه به سختي از كارگري وارد تحريريه شدم هميشه جز در چند سال اخير اين شانس را داشتم كه بتوانم خلاقيتم را بيازمايم. در حرفه ام دل به دريا بزنم . هزينه اين دل به دريا زدن از نظر فرم و مضمون را بدهم . اشتباه بكنم و از اشتباه نهراسم . اما اين نسل اين فرصت را ندارد . فرصت اشتباه را به آنها نمي دهند و چون اشتباه نمي كنند خلاقيت شان در محك تجربه پخته نمي شود . جامعه اي كه تاز اشتباه مي هراسد و به سرعت در برابر آن واكنش نشان مي دهد و مدام حلقه خط قرمزها را تنگ مي كند چاره اي جز ستروني ندارد و ستروني درست همان پاشنه آشيلي است كه نسل جوان را مي هراساند

مرگ شاعر نيز حرف هاي زيادي را در آدمي بر مي انگيزد ولي طاقت نوشتن بيش از اين با من نيست.بماند براي بعد. در باره ليلا صمدي و منصور برمكي بخوانيد