این آتش را کدام آتش نشان باید خاموش کند
خسته یله می شوم درصندلی٬بعدازچندساعت دوندگی و پرسه زدن در زیر تابش تند آفتاب و رفتن ازاین مغازه به آن مغازه خود را به سرکار می ر سانم.فرهاد سپهرام زنگ می زند.خبرمی دهد پدرش فوت کرده است.یک لحظه آنچنان بی حس می شوم که یادم می رود تسلیت بگویم.گاهی سکوت تلخی بیشتری را واتاب می دهد.تسلایی در برابر مرگ پدر وجود ندارد.پدرش نظامی بود.مردی مقتدر با قدی رشید.انسان در برابر مرگ بعد از قرنها همجنان بی دفاع است و نمی داند با آن چه بکند.چطور با آن کنار بیاید.این جمله را در ضد خاطرات آندره مالرو خوانده ام.این خبر مرا می برد به سالهای دوران نوجوانی و میان سالی.سالهایی که تعداد روزنامه نگاران کم بودند ورفاقت ها عمیق.
می پرسم چرا بی خبرمانده ام.می گویددرروزنامه ها به چاپ آمده است.ولی مدتهاست روزنامه نمی خوانم.نمی دانم چرا.همین چند روز پیش با ناصر بزرگمهر تلفنی صحبت می کردم. پرسیدم تو که رفیق ابراهیمی بودی و ترا سخت دوست داشت چرا در تشیع جنازه اش حضور نداشتی. بغض کرد و گفت در روزنامه اعتماد ملی خواندم که بجای دوشنبه٬چهارشنبه مراسم تشیع جنازه برگزار می شود و همین خبر مرا ازحضور در این مراسم رفیق ام محروم کرد.چقدر دلتنگ بود.چرا روزنامه نمی خوانم.نمی دانم.
صبح که از خواب بیدار می شوم کولر مشکل پیدا کرده است.سراغ تعمیرکاررفتم.عصبانی بود و خسته . مدتی طول کشید تا راه رفاقت با او را بیابم.گفت قعطه ای که خراب شده پیدا نمی شود.درلاله زار از این فروشگاه به آن فروشگاه رفتم.هیچکس جواب درست به آدم نمی داد.همه عصبانی اند.همه از وضعیت مبهم اطرافشان شاکی اند.اما مشتری در این وسط چه گناهی کرده است.در فروشگاه "صمیمی" برخلاف جاهای دیگر مهربانی می بینم و کارم راه می افتد.
اطلاع رسانی در این کشور فشل است.برای انجام ساده ترین کار پیچیده ترین عملیات را باید انجام داد.هم دولت و هم بخش خصوصی از معجزه گردش اطلاع بی خبرند.مثلا صنف های مختلف می توانند با تاسیس یک سایت خدمات اطلاعاتی لازم راارائه بدهند و لی هیچکس به این مهم نمی اندیشه و همه ما هزینه اش را می پردازیم.
شاید اگر دولت می دانست چه حجم نارضایتی عظیمی در جامعه موج می زد.تدابیری می اندیشید که این آتشفشان را به گونه ای مدیریت می کرد که به نفع کشور تمام شود نه آنکه شعله ای گردد و هستی همه ما را خاکستر کند.نه گوشی برای شنیدن داریم و نه چشمی برای دیدن . می پنداریم جهان همان است که در خلوت ما می گذرد.روزی چشم باز می کنیم که در می یابیم چقدر زود دیر شد.
از هم بی خبریم.گرفتاری ها نمی گذارد تلفن را بر داریم و از حال هم با خبرشویم.کسی باید پیدا شود ما را از دست خودمان خلاص کند. تا ویروسی که با خزیدن در تن فرهنگ به تباهی ها و انحطاط ها میدان می دهد نابود نشود و تا یاد نگیریم نمی دانیم و نخواهیم که به متخصص و کارشناس اعتماد کنیم و تنها حرف خود را می شنویم وضع همین است که می بینید و ناچاریم مرتب تکرار کنیم سال به سال دریغ پارسال.خدا پدر سپهرام را بیامرزد و طاقت دوری از پدر را به او بدهد.