با پلکهای خیس باور کنیم جهان تغییر می کند وقت شکیبایی است
صبح از اداره به اتفاق حسن فرهنگی می زنم بیرون.بین سازمان فرهنگی و هنری و خانه هنرمندان فاصله ای نیست ولی در بین این فاصله عابرانی از کنارم رد می شوند که نمی دانند به کجا می رویم.چرا می رویم.اصلا نادر ابراهیمی کیست.مرده است یا زنده.روزگاری کتابها نوشته٬مجموعه تلویزیونی ساخته وکودکان از قلمی هایش بهره برده اند. سلطان مطلق بر جامعه ما زندگی روزمره است.غم معیشت.روابط بد تعریف شده و...
قدم به قدم به خانه هنرمندان نزدیک می شویم.دلم نمی خواهد راه کوتاه شود.دلم نمی خواست شاملو٬گلشیری آتشی ٬قیصر٬حسینی٬آغاسی و... را روی دوش هایمان بگذاریم و زخمی و خسته تحویل تاریخ بدهیم . امروز هم دارد ابراهیمی می بریم تا تاریخی شود.تاریخ اما داوری می کند بی رحم.فارغ از مصلحت ها.به مراسم می رسم . جمعیتی نه انبوه آمده اند تا نویسنده ای را ببرند و به خاک بسپارند.
بسیاری را می بینم.زم را بعد از مدتها.مردی که تاریخ هنرنامش را ماندگار خواهد کرد. بسیاری ازکنار او بالیدند و هنرمند نامی شدند. مخلمباف ٬مجیدی٬حاتمی کیا٬خسروجردی ٬چلیپا٬صادقی٬اسکندری و...٬می توان در کارهایش اما و اگر کرد.در باره چه کسی می توان اما و اگرنکرد.هیچکس بی اشتباه نیست..میراث هر نسلی تنها در کارهای بزرگی که انجام داده است نیست. اشتباهات هر نسلی اگر راه به خودآگاهی بکشیم میراث بشری است. این اشتباهات فرصت می دهند تکرارشان نکنیم.
صالح آبادی را می بینم.از روزنامه ایران می شناسمش.بعداو شد مدیر مسئول همبستگی٬من قائم مقام و سردبیر این روزنامه٬همکاری که به طول نکشید.به زم می گوید من روزنامه نگار ی را از آقازاده یاد گرفتم و زم پاسخ می دهد آقازاده برای خودش مکتبی داشت.نمی دانم این واژه ها را چگونه هضم کنم. می گذارم به حساب مهربانی شان.صالح آبادی به نعمت احمدی وکیل شناخته شده می گویدوقتی در وزارت مسکن بودم خواستم خانه ای را برای آقازاده تدارک ببینم ولی نپذیرفت.روزنامه نگار نباید بپذیرد.
هرکس مرا می بیند می پرسد:کجایی. می گویم در گوشه یک وبلاگ.هیچکس سرجای خودش نیستا.زم با همه تجربه هایش دیگر سهمی در مدیریت فرهنگی ندارد.صالح آبادی خانه نشین شده است. دیگر همبستگی نیست. چرا. قرار می شود در دیداری برایم توصیح دهد.با حسن فتحی قرار می گذارم فیلمنامه جدیدش را با هم بخوانیم.زم می گوید سرحالتر از گذشته ای.یک پیر مرد سرحال.سرحال نمی دانم.یاد حرف دوستی می افتم که سالها پیش بعد از مدتها به ایران آمد و گفت.در ایران همه پیر شده اند حتی بچه ها.علیخانی با آن هیکل رشیدش عکس می گیرد.سهراب هادی می گوید سری به فرهنگستان هنربزندو...
صمدی عکاس حرفه ای و دوست داشتنی می گوید آقازاده از پیش کسوتهاست.همه سعی بر آن دارند هم را دلداری دهند.من هم از دیگران تعریف می کنم. دروغ تعریف نمی کنم.هر کس در حرفه خودش درجه یک است.وقت گفتن است تا افسردگی از پایمان نیاندازد.با تجربه ها٬موسفید کرده ها حاشیه نشین شده اند.گویی تقدیر ما این است که همه چیز را مدام از نو شروع کنیم.از سال پنجاه هفت نسلی در کنار هم بالیدند.اشتباه کردند.ازاشتباهات خود آموختند و بعد در اوج پختگی منزوی شدندو تنها مرگ به یادشان می آورد.
مدتی قبل یک طراح لباس در فرانسه مرد. همه مقامات فرانسوی تسلیت گفتند. اما برای مرگ نادرابراهیمی هیچ مقامی لب نمی جنباند.ما و جنازه فرهنگ بر دوشهای خسته مان.به اداره بر می گریدم.با فرهنگی.هرم گرما نفس مان را بریده است.صدای آوازی محزون در ذهنم می پیچد.صدای چاووشی است یا داریوش نمی دانم.پلکهایم خیس است. اگر آشنایی بپرسد چرا می گریی. بایدبگویم زکام دارم. باید سرحال و با نشاط باقی بمانیم.هنوز نسل ما کارهای زیادی بایدانجام دهد.باید باور کنیم جهان این گونه نبود و این گونه هم نمی ماند.روزی دوستی گفت ما ایرانیان چقدر مردگان خود را دوست داریم. کاش زنده ها را هم دوست می داشتیم.اما به مرور مردگانمان هم آنقدر قدر نمی بینند شایسته آنند.جهان تغییر می کند وقت شکیبایی است.