نادر ابراهیمی آتش بدون دودی که در سکوت خاموش شد
نادری ابراهیمی رفت.مردی که تنها شبیه خود بود.پر از شور نوشتن.عشق یاد دادن او را به هر کجا می کشاند. همین کشش می توانست سو تفاههای زیادی را بر انگیزد. سریال سازی او همانقدر شگفت انگیز بود که نثر پر از کرشمه اش. پرکاریش از فهرست آثارش مشخص است.اما جالب ترین نکته شگفت انگیز زندگی اش انزوایی بود که با همه پر کاری آخر عمری با آن دست به گریبان بود.
قلم در لحظه اول با برخورد با مرگ نادر ابراهیمی سکوت را به گفتن ترجیج می دهد. یک فرد باید چه کارنامه ای داشته باشد که فراموش نشود. او بر علیه هیچ سیتمی نشورید. اما مگر نوشتن خود شورشی علیه وضع متصلب نیست. شوریده سحن گفتن از کسی که رفته است کار و کسب ما شده است. شوریدگی اصلی از آنجایی آغاز می شود که آدمها رادر ادبیات و هنر به خودی و غیر خودی تقسیم می کنیم و هر دو طرف ماجرا را می سوزانیم.
در فضای منحط آدمها خوانده نمی شوند. خوانشی دقیق و نقادانه ٬هر کس می آید در غربت کار خود را می کند و می رود . اما زمین فرهنگ و ادب همچنان سترون می ماند . چون بر شانه های گذشتگان خود نمی ایستیم و همیشه افقی محدود را می بینیم و دور خود می چرخیم. در دهه شصت غروبی در نشستی با حضور ابراهیمی ٬میر شکاک و فراست در روزنامه کیهان داستان نویسی را به بحث گذاشتیم .میرشکاک چون شراره آتش سخن می گفت و نادر ابراهیمی سعی می کرد فضای گفت و گو را نه سرد که معتدل کند.در آن جلسه گفتم اگر این گفت و گو ها ادامه یابد گره معضلات فرهنگ باز می شود.اما ادامه نیافت.بحث ها در سینه ها می ماند و مشهور و گمنام آنچه می کند در هاضمه جمعی تبدیل به گوشت و استخوان نمی شود
ابراهیمی مرد. همه می میریم و نسل به نسل داغدارنخبگانی می شویم که با همه سخت کوشی و با هر شیوه ای چه شورشگر و چه سازگار کاری از پیش نمی برد.از نثر روان و محکم ابراهیمی که چون چکش بر ذهن خواننده فرود می آید بسیار می توان بهره برد.کاش نه خود او بخاطر مرگش بلکه آثارش جدی گرفته شود.این آثار چون کارهای شاملو ٬گلشیری میراث ماست. آنگونه که در آن روزگارمی شنیدیم در بعد از انقلاب حوزه علیمه کلاس داستان نویسی داشت . اگر این چنین باشد باید از این تطبیق بخاطر بقای آنچه میراث جمعی ماست بسیار آموخت. باشد که خدایش آرامشی را به او عطا کند که در زندگی از نویسندگان و هنرمندان این سرزمین دریغ می شود .در باره او اینجا بخوانید