زندان بان شلاق بزن...
....آره.....نه ......می شود .....نمی شود......باغ را ببین.....دریا را ببین.....کویر را ببین....نه نمی بینم... من در بندم.....بندی که دستهایم را.....بندی که چشمهایم را.....بندی که احساسم را... بندی که عقلم را.... زنچیر کزده است....آه زندان بان رهایم کن....نمی توانم ....من خودت هستم....شلاق بر تنم مزن...هر جا بروی می آیم ...گریزی نیست از جهنم.....آره بهشت از توست .....من سیب را خوردم ....هبوط کردم....دربیابان....زندانبان شلاق بزن....با دستهای خودم بزن...جهنم خودمن است.....آره....نه...
+ نوشته شده در 2008/5/23 ساعت 11:5 توسط محمد آقازاده
|