عشق آمد و گرد فتنه بر جانم بيخت
در برزخم٬ در میان این و یا آن٬ من ناراضی ام٬ از خودم٬ از تو٬ از سرنوشت٬ شاید از همه. از تالار چهار سو که می زنم بیرون٬ حس می کنم یخ زده ام. چیزی در من به انجماد می رسد٬ زمین می رقصد٬ نه٬ زمین می لرزد٬ شاید٬ چیزی از قبل در جودم می لرزد. همه هستی من آیه تاریکیست ... نه٬ با فروغ کاری نداشته باش٬ ندارم٬ عدم چیست؟ نابودی کدامست؟ حسین پاکدل زنگ می زند نمایش اش را بینم٬ نمی داند مدتهاست با هیچ دست به گریبانم٬ نه عدمی که هایدگر می گوید٬ نه هیچی که نیهلیست ها٬ نیچه آن غول وحشتناک از آن حرف می زند٬ یا از آن هیچی نمی گویم که بکت را در انتظار ابدی به ناگفتن وا می دارد. ناگفتنی که در وراجی خود را پنهان می کند. از هیچی سخن می گویم که تن به گفتن نمی دهد. هیچی که در هیچ بودنش زخمی می شود بدون التیام در قلب من.
کاش می توانستم در ذهن پاکدل رسوخ کنم. رویداد ها در آنجا باید تبدیل به ضد رویدادها شده باشند. آدمها در آنجا اشباحی اند که نقاب می گذارند تا شبیه آدمهایی شوند بدون فردا و غرق در دیروز٬ دیروزی که نمی گذرد٬ دیروزی که نمی آید٬ نمی خواهد بیاید٬ نمی خواهد برود. هیچی که همه چیز را تبدیل به خود می کند. به او می گویم می خواهم نمایشی بنویسم با دو شخصیت٬ یکی مثل خودم٬ دیگری کسی که سالهاست در من پنهان مانده٬ جنگ ترس با شجاعت. می خواهم در آن نمایش آدمی را نشان دهم که نهایت بزدلی آدم را شجاع می کند. هیچ بودن آدم را همه چیز می کند. همه لحظه را فشرده می کند در یک لحظه فریاد٬ فریادی که نه زمین می شنود و نه آسمان و نه آن کس که خود فریاد می زند. آن که فریاد می زند خود را نمی شنود٬ نمی تواند بشنود. نخواهم نوشت٬ می دانم. من آنی می نویسم و می گذرد٬ حوصله در من است.
من زنده ام. پس مرگ بالقوه ام٬ مرگ در من بالفعل می شود٬ من برای آرزوهایم می جنگم٬ پس شکست در من جسم و جان می یاید. من با صورتی خونین تمام می شوم مثل آدم نمایش پاکدل٬ تمام می کنم٬ پرپر می شود٬ پرپر می شوم٬ از تالار شهر بیرون می زنم. من با شخصیت های نمایش حرف نمی زنم. مثل آنها دیروز را نمی جویم تا بفهمم٬ دیروز فردای من است. تنم می لرزد٬ من بیمارم٬ سر گیجه دارم٬ می لرزم. می دانم بیمارم. یک سوپژکیتویته کامل٬ آقا٬ خانم٬ عزیزم٬ دوست مهربانم٬ دشمن ناپیدایمان شمارش معکوس به پایان رسیده است و جهان دارد خشم هایش را بالا می آورد. هیچی٬ بی تفاوتی. خاموشی. در میدان منیریه مجسمه ای دارد می سوزد. اتوبوس شرکت واحد به سرعت می رود. ماجرا را در نمی یابم٬ آدمی باید بسوزد تا به هیچ برسد. بله در نیروانا خود را منحل کند در هیچ٬ هیچ ابدی.
* پاكدل عزيز نمايش ات خوب بود٬ تعارف نمي كنم٬ بوي خودت را مي داد٬ مرا ويران كرد. من ويران شده به تماشا آن رفتم. از تئاتر مي گريزم٬ از رمان٬ از شعر٬ از سينما ... اين روزها چقدر از آئينه مي ترسم٬ همه داريم پرپر مي شويم٬ داريم ناپديد مي گرديم. گرديدن٬ به دور خود می گردم. بگذريم. منتقد ذهن من بايد روزي در قاب آرامي حرفهايش را در باره آن بنويسد. فعلا نمي شود. فعلا با هيچي درگيرم كه مرا با عدم درگير كرده است .
*نمي دانم چرا ولي اين شعر ابوسعيد ابوالخير در من جهان را معنا مي كند و شايد نمايش هم راز پنهان همين سروده باشد٬ بخوانيدش: "عشق آمد و گرد فتنه بر جانم بيخت / عقلم شد و هوش رفت و دانش بگريخت / زين واقعه هيچ دوست دستم نگرفت /جز ديده كه هر چه داشت بر پايم ريخت "