"نیچه " و " کافکا " چشم در چشم انحطاط آنرا به تماشا می گذارند.یکی برهنه و صریح در باره آن سخن می گوید.دیگری در روایت بدون رویداد جهان بهت زده ای را به تصویر می کشد که در آن آدمی خود را در دامی بی مضمون می یابد. هر چقدر می کوشد بیشتر اطرافش را فهم کند بیشتر در لجن زار گنگی غرق می شود.جهان برای او توصیح ناپذیر می ماند.فیسلوفی که هیچ انگاری را پشت در دیدو با صدای بلند آمدن آنرا اعلام کرد و یاد آور شد ارزش ها در معرض بی ارزشی قرار دارند و حقیقتی وجود ندارد جز چشم اندازی که هر انسان از آن جهان را می یابد همراه داستان نویسی که جهان شبح زده را روایت می کند که در آن همه چیز به فرمولهای ابلهانه اداری تقلیل یافته اند.نشانه هاي انحطاط را به سادگي به تماشا نمي گذارند
با منظرنگاه این دو باید انحطاط را بازشناخت.بر آنم دو انسان متفاوت را از منظر این فیسلوف و روایتگر برابر هم قرار دهم و با این مواجهه خون آلود جهانی که برای ما فهم پذیر مانده است کمی رام فهم کنم.شاعران را در برابر انسانهای اداری قرار دهم.نیچه می گوید :"شاعران با تجربه های خود بی آزرمی می کنند:از آن بهره کشی می کنند".معنای این حرف چیست.شاعر با واژه پیکر خون الود تجربه های تلخ اش را واتاب می دهد.شعر جز از کابوس سخن نمی گوید.حتی اگر از عشق می گوید بر آنست که به کابوسی شدت و حدت دهد که زندگی را تلخ کام می کند.هرجا شعر است تلخکامی حضور سنگین دارد. هر جا شعر رونق دارد یقین کنید در اعماق جامعه سیاهی و ظلمت ميدانداري دارد.
کافکا در توصیف شعر جوانی می گوید:شما شاعر را چون انسان بزرگی توصیف می کنیدکه پاهایش روی زمین است و سرش میان ابرها گم.این البته در قالب متعارف تصورات خرده بورژواها٬تصویری کاملاعادی است.توهمی است از آرزوهای مکتوم که با واقعیت وجه مشترکی ندارد.شاعر در واقع از یک فردمتوسط جامعه هم ٬همواره بسیار کوچکتر و ضعیف تر است.به این جهت هم ثقل وجود خاکی را بسیار حادتر و شدیدتر از انسانها ی دیگر حس می کند.سرود او برای شخص او٬ فقط فریاد است."شاعر تنها زندگی آزاد را انتخاب می کند.رها از همه چیز.در فلاکت اش هم سرخوشانه می زید.این حرف من است.
کارمند چگونه آدمی است.کسی که به ناچار باید هميشه سایه مخوف فرادستان را حس کند.مگرنیچه نگفته است:انس با فرادست مایه تلخکامی است٬زیرا نمی تواند دو سویه باشد".این رابطه یک سوی از انسان موجودی له شده و حقیر می سازد.موجودی که به قول کافکا وقتی نگران پستش می شود دست به هر کثافت کاری می تواند بزند.کافکا کارمند را حتی از میرغضب بدتر می داند.از خودش بشنوید: اسم میر غضب این روز ها بد در رفته است.این روزها میر غضبی شغل اداری شریفی است که حقوقش بر اساس معیارهای اداری تعیین می شود و خوب هم هست.پس دلیلی ندارد که در باطن هر کارمند شریفی٬یک میر غضبی نهفته نباشد". کافکا می داند کارمند آدم نمی کشد ولی کاری بدتر می کند: آنها انسانهای زنده و تحول پذیر را به شماره های مرده ثبت که قابلیت هیچ تغییری را ندارند٬تبدیل می کنند"
کابوس بزرگ آنجایی آغاز می شود که شاعران کارمند شوند و کارمندان ادعای شاعران رادر بیاورند و هر دو درميان مايگي مامنی بیابند. کارمند مرتب باید در مقابل فرادست نشان دهد دست وپاهایش را گم کرده است.او پر از جبن است.هراس زده.به این دلیل بی رحم می شود حتی با خود.برای ارتقا همه هستی اش را به معامله بگذارد. کافکا می گوید:" هنر٬برای هنرمند٬ رنجی است که با آن خود را برای گرفتار شدن در رنجی دیگر نجات می دهد.هنرمند غول نیست بلکه پرنده ای است کمابیش رنگارنگ در قفس وجود ".پرنده ای که دلش با پرواز است ولی تنش سنگینی می کند.این تناقض به بهای رنج شاعر شعر را فربه می کند.
کافکا که خود بزرگترین شعر هیچ انگاری را سروده است در مقایسه خود با شاعری می گوید:" شاعر هیچ شغلی ندارد٬رسالت دارد. با زن و بچه هایش نزد این یا آن دوست می رود. انسانی است آزاد و نویسنده ای است آزاد.در حضور او وجدانم همواره به من سرکوفت می زند که می گذارم زندگی ام در موجودیت اداری غرق شود".در زمانه ما سبکبالی شاعرانه محال است.نه دوستانی می توان یافت كه پناهگاهي باشند براي شاعر و نه زن و بچه ها می توانند اینگونه زندگی را تاب آوردند.در اینجاست موجودی تلخ کام زاده می شود که در ورای هیچ انگاری می نگرد خود را.از درون خود را کریه المنظر می یابد.پر از دهشت.نه کار مند و نه شاعر.نه پستی بدست می آورد و نه ثقل وجود خاکی اش را بی پروا واتاب مي تواند دهد.نه میر غضب است و نه پرنده.او چیست نشانه انحطا ط.در حقیقت هیچ.
اگر کافکا اداره را وا می گذارد و راوی بزرگ جهان اداره زده می شود که در آن انسان نیست جز قربانی فرامین متناقض و بلهوسانه فرادستان و نیچه استادی دانشگاه را رها می کند که چون زردتشت اش در مغاک تنهایی بشارت ابر انسان را بدهد کارمند شاعر و شاعر کارمند نه در موجویت اداری اش مستغرق می شود و نه در شاعری آزادی را لمس می کند.او قبل از مرگ جسمانی اش سردی مرگ روحی اش را لمس می کند و مرگ تنهاترین حقیقت اش می شود.در بی پناهی و در جهان فارغ از عش مدام علیه خود می شورد.خود را ونيران مي كند. تا لااقل با میر غضب خود شدن موجودیت اداری اش را رام سازد.از دال تهی عشق سخن می گوید تا بماند شاعر بودنش زخمی بیشتر بزند.او هیچ نیست.نه عاشق.نه میر غضب.نماد روشن انحطاط و مرگی که با تاخیرش تلخ کامی را چون چشمه جوشان می سازد که همیشه می جوشد و واژه هايش را پر از خون و اشک می سازد.مگر آنکه بشورد . ولی شوریدن در جامعه دیگر غیر ممکن شده است . حتی علیه خود می شوری باید پاسخگو باشی به بسیاری.
*دوستی پیشنهاد کرد بجای بستن انفعالی بخش نظرها تنها نظرهایی را تائید کن که کاملا در باره موضوع بحثی باشد که از قلم تو تراویده است.به احترام او برای تجربه هم شده این کار را می کنم.
*سید محمد میرفصیحی چیزی در باره صاحب این قلم اشاره کرده است که ذوق مرا بر انگیخت . نه بخاطر تعارفی که به من کرده است . به دلیل نگاه تلخی که به سه نسل دارد.سپاسگزار او هستم.آنرا که با این تیتر قلمی شده است اینجا می خوانید