مرگ٬ "علی کردان" را در ربود و مخالفان و موافقان او را در بهت و حیرت فرو برد. او بدون آنکه بخواهد نماد دولتی شد که تن به هیچ ساختاری نمی دهد و مدام خود را دگر می کند٬ بدون آنکه به هیچ شاکله قوام دهنده پایبند باشد. این مرگ طنزی شگفت دارد. اصولگرایان در برابر او صف آرائی کردند و دولت اصول گرا تمام قد دفاع از وزیر کشورش را بر عهده گرفت٬ هر چند که این دفاع به نتیجه نرسید و مسند وزارت به کس دیگری رسید. این حمله و دفاع باری سنگین شد بر دوش فردی که تحمل اینهمه بار را نداشت. او قهرمان و شاید ضد قهرمان نمایشی شد که در آن بازیگران می خواستند اختلاف جدی خود را در پوششی دیگر به جامعه بفروشند٬ نقشی که از همه سو خریدار داشت. اکنون همه خریداران نمی دانند با خریدی که انجام داده اند چه بکنند.
کردان با مرگش زخمی شد در روح ایرانی٬ روحی که زمینه خطا را فراهم می کند و بعد خود را کنار می کشد که این خطا تنها در یک جسم متجلی شود تا همگان بتوانند خود را از گناهی مبرا کنند که همه در شکل گیری آن سهیم بودند. جسمی که نتوانست این تجلی را تاب آورد باری شد بر دوش همگان تا در آئینه مرگ خود را ببینند. خودی تباه٬ خودی که راه به خودآگاهی نمی کشد. مرگ تراژیک یک مدیر که سالها مدیریت کرد٬ امروز پاشنه آشیل جامعه ای شده است که در افراد بجای علم و مهارت مدرک تحصیلی می جوید و بجای دروغ با دروغگو می ستیزد و تنها میم ها را می بیند٬ مدرک ام٬ مقام ام٬ ثروت ام و... در این میم ها جایی برای توانایی ام٬ مهارت ام٬ صداقت ام و... باقی نمی ماند و در این نقطه است که ما بجای شورش بر این ضمایر٬ یک فرد را قربانی می کنیم و زمانی که مرگ این قربانی فرا می رسد نمی دانیم با خود چه کنیم.
مرگ آن دیگری انسان را رو در روی خودش قرار می دهد. از یک سو از خود می پرسد وقتی انسان می میرد همه ضمایر مالکیت چه مفهومی دارد؟ امری موهوم که تمامیت فرد را از آن خود می سازد و از زندگی یک دام می سازد. از سوی دیگر نسبت ما با فرد مرده پرسشی انسان شناختی را طرح می کند٬ آیا وقتی همه می میریم و روزی جز جهان مردگان خواهیم بود٬ چرا نمی توانیم در ورای دشمنی ها به تفاهمی برسیم که لحظات حیات را خواستنی تر می سازد؟ چرا انحطاط اینهمه قوی پنجه است؟ باید بکوشیم به این پرسش پاسخ دهیم٬ اگر بنا داریم جنبش سبز را رویش دوباره زندگی کنیم.
طنزهایی که در فیس بوک و اینجا و آنجا برای این مرگ زود هنگام نوشته می شود٬ بیش از آنکه معنا کردن یک رویداد باشد٬ گریزی دیگر از خود است٬ گریزی بی خنده. گریزی بی حماسه. باید بدانیم کردان یکی از ما بود. ماجرایی که بر او رفت شدت یافته همه رفتارهایی است که در جامعه ما عادت شده است٬ اما ما چون نمی خواهیم به خود آگاهی تراژیک برسیم خیلی زود کسی دیگر را خواهیم یافت تا به خطاهای ما جسمیت بدهد. تا این بازی است نه پیروزی هایمان و نه شکست هایمان چیزی را تغییر نخواهد داد٬ چون ما نمی خواهیم جلوی آئینه بایستیم و روح ایرانی را در تمامیش ببینیم. روحی پر از دامچاله و البته خلاق و شورشگر٬ تناقضي بي سنتز٬ چه او را موافق خود می دانستیم و چه مخالفش٬چاره ای جز آن نداریم که از خدا بخواهیم از دریای رحمت اش جرعه ای نصیب اش سازد. آرزویی که تنها امیدمان در فرای لحظه چشم از جهان بستن مان است.