تبليغاتX
محمد آقازاده - چهار جوان خندان در مترو اما با چشمهای پر از اندوه

دیر وقت در خلوت جمعه شب با مترو به خانه بر می گشتم. واگن ها خالی بودند و همه هم را می دیدند . ازدحام نمی گذارد آن دیگری را ببینی . چهار جوان با لباس و موهای متفاوت بلند می خندیدند و صدایشان در واگن می پیچید . سرصحبت را باز می کنم . هر چهار نفر در یک کارگاه مبل سازی کار می کنند و به قول خودشان در خاک اره غرق می شوند و هفته ای یکبار خودشان را تغییر می دهند تا عشق و حال کنند. اما وقتی صحبت ما پیش می رود یکی از آنها می گوید کدام عشق و حال . جوان در این شهر خوار و خفیف اند. نه می توانند ازدواج کنند و نه لباسی که دوست دارند می توانند بپوشند و همه جا همه گیر می دهند.

ندامت وجودم را پر کرد چرا نگذاشتم سرخوشی شان ادامه یابد و خنده هایشان را گذاشتم برود و اندوهی تلخ جای آن را بگیرد . آنها در ایستگاه مورد نظرشان پیاده شدند و رفتند و انبوهی از پرسش ها برای من جا گذاشتند . چرا نتوانستیم و شاید هم نخواستیم زندگی را برای این نسل بسامان کنیم٬حداقل ها را برایشان تامین کنیم . نه تنها فضای اعتراض را برایشان مسدود می کنیم و اجازه نمی دهیم جوانی کنند و خلوتی برای خود داشته باشیم . حوزه منع را گسترش می دهیم و نمی گوئیم بجای اینهمه نه چه بکنند ٬چطور آینده شان را تامین کنند ٬ از زندگی لذت معقول را ببرند . بجای بدهکاری در موضع طلبکار می نشینیم . اینهمه زیاده خواهی از کجا می آید.

از مترو خارج می شوم . در گوشه ای چند کارتون خواب در خود فرورفته اند و از جهان با خواب جدا شدند . آنها چه خوابی می بینند . کدام کابوس دلهره را در جانشان می ریزد. اما من در تنهایی ام غرق ام . همه جا سایه تردید را می بینم . همه جا کمبود ها و تنگ نظریه ها کلافه ام می کند. هیچ وقت نمی شنویم . همانگونه که نقش مدیر را بازی می کنیم نقاب مخالف را هم بر چهره می زنیم . نمی دانم چرا دارم یخ می زنم ٬چرا اینقدر خسته ام ٬ گاهی حس می کنی به کوچه بن بست رسیده ای و نه راه پیش داری و نه پس . نگران خودم نیستم . چشمهای پراندوه آن چهار جوان و جوانان دیگر نمی گذارد آرام می شوم . می روم بخوابم تا دور شوم از قیل و قال دنیایی که نمی خواهد شبیه رویاهایمان شود

II لینک II نوشته شده در  شنبه 16 آبان1388ساعت 16:13  توسط محمد آقازاده  |