تبليغاتX
محمد آقازاده - آن سربریده و دستی که در هوا می رقصید

امروز

"گل بریزید زمین عروسش را برد "٬ این صدا در راهرو بخش مغز و اعصاب می پیچید. مریض ها هول کرده بودند. همه پای مرگ ایستاده بودند. " تو رو خدا آرومتر٬ همه سکته ای اند! " مرد نمی شنید و تنها به نقطه نامعلوم خیره شده بود. از زنش می گفت٬ از زیباییش٬ از مهربانی اش٬ از مظلومیت اش٬ پرستار وقتی سوزن آمپول را در رگ او فرو برد با تعجب نگاه مرد را می پائید. در صورت او هیچ احساسی از درد ندید. همسایه ها ریختند دور و برش. صداها در هم و برهم در ذهنش می نشست: " طفلک راحت شد! یه زندگی یاخته ای! رنج! شما باید به فکر خودتون باشید. نگید از سن شما گذشته٬ باید زن بگیرید. اون خدا بیامرز هم راضی نیست شما از این بیشتر رنج ببرید. پونزده سال به پاش سوختید! " مرد برخاست و رفت. پنجره را باز کرد٬ همسایه ها و پرستار به طرفش دویدند. مرد نعره زد : نه!

دیروز

"مرد نترس٬ پسره که لندنه٬ توی خیابون تو سر هر کی بزنی هزار تا مثل من پیدا می شه. اگر امروز راننده نشی٬ هیچوقت نمی شی. مگه گواهینامه نگرفته ای؟" مرد خودش رانندگی بلد نبود. آن تصادف لعنتی در جاده شمال. آن سربریده و دستی که در هوا می رقصید او را میخکوب کرد. هیجده سال اش بود ٬ همه خواب بودند و او بیدار. بیرون را نگاه می کرد. مینی بوسی داشت در روبرو از اتوبوسی سبقت می گرفت. ناگهان سری و دستی در هوا به پرواز در آمدند. شدت ضربه برخورد شیشه را ساطور کرده بود. بیهوش فریادی کشید و دیگر هیچ ندید. با دوستان به مشهد رفته بود و داشت بر می گشت. وقتی چشم باز کرد. دوستش با خنده گفت: " اگه تنگت گرفته بود خب می گفتی راننده نگه داره. چه گندی بود زدی آخه؟" ناگهان آن دست و سر بریده جلوی چشمهایش رقصید و سرش گیجه رفت. گیجی که هرگز دست از سرش بر نداشت. دوست در خود فرو رفت و زیر لب با خود زمزمه کرد: "غلط کردم!" حالا داشت به زنش اطمینان به نفس می داد. باید یاد بگیری. این سرگیجه لعنتی نمی گذارد رانندگی یاد بگیرم. زن از راه آهن تا تجریش رفت و در مسیر برگشت وقتی در بزرگراه می رفتند مرد سر ذوق آمد و داد زد: "راننده شدی!" یکهو زن هول کرد و ناگهان پیچید و دیگر هیچ چیز نشیند. بعد در بیمارستان به هوش آمد. پاهایش در گچ بود و زن در کما. چه گذشت؟ بعد از یک سال زن به هوش آمد. فلج کامل. مرد از کار افتادگی گرفت و نشست پای زنش. روز به روز زن آب می رفت و دل مرد تنها خوش بود به آن نگاه زیبا٬ به آن نگاه جادویی و پرسشگر.

امروز

"نه! چرا اومدی؟ من همه چیزم رو فروختم تا دور باشی از ما. از مادری که فقط نگاه داشت و پدری که همه زندگیش سرگیجه داره." پسر هیچ نگفت٬ چند روزی سکوت کرد. تشیع جنازه برگزار شد. مرد دیگر نای ایستادن نداشت. تعادل اش را از دست داده بود و نمی توانست بدون کمک دست پسر حرکت کند. پسر نرفت. نمی توانست برود٬ مرد می گفت: "مگه تو زندگی نداری پیر؟ مگر کار نداری؟ من زندگیم رو باختم. تو به پای من نسوز!" هر چه اصرار می کرد تنها چشم می شنید. زمان می گذشت ولی مرد دست بردار نبود. مدام این جمله را تکرار می کرد و جز چشم نمی شنید. مرد آب می رفت و پسر تعداد موهای سفیدش را می شمرد. مدتی بعد دیگر نمی شمرد. آئینه را رها کرد. تنها زندگیش پدر بود و زخمی که هر روز عمیق تر می شد.

فردا

"متاسفم!" پرستار نگاهی به مرد کرد تا اثر جمله اش را در یابد. اما هیچ نشنید٬ "پدر چرا معذرت نخواستم؟ از ماشین می ترسیدی. مامان هم دوست نداشت. من مدام توی گوش مامان می گفتم ماشین بخری. برید خوش بگزرونید. اینجا تو لندن دل من می گیره اگه شما غمگین باشید٬ اگه خسته باشید٬ مادر طاقت نیاورد. رفت گواهینامه بگیرد. خیلی رد شد ولی آخرش گواهینامه اش رو گرفت." مادر که روی تخت افتاد پدر نگذاشت برگردد. همه اش می گفت: "تو بجای ما زندگی کن!" حسی می گفت مادر رفتنی است. برگشت. هیچکس نبود. گفتند در بیمارستان اند٬ اما .... دیگر نفهمید چطور خود را به پدرش رساند. پرستار که جوابی نشنید رفت. هیچکس دور و برش نبود. دیگر همسایه ها رفته بودند و هیچکس او را نمی شناخت٬ کنار پنجره رفت و به دور دست خیره شد. ناگهان صدایی وحشتناک برخاست. آنها که صحنه را دیده بودند وحشت زده به جنازه خیره بودند. پزشک ها و پرستارها به طرف جسد دویدند ولی می دانستند دیگر کاری از آنها برنمی آید.

II لینک II نوشته شده در  یکشنبه 10 آبان1388ساعت 10:48  توسط محمد آقازاده  |