"محمد قوچانی" آزاد شد. این خبر در انبوه اخبار بد٬ تسکینی است در جهان بی تسکین. کاش زندگی کمی بیشتر با اهالی اطلاع رسانی مهربانی می کرد. دلم می خواهد یک روز٬ تنها یک روز بی دغدغه٬بدون دلواپسی و بدون آن کینه ای که بیهوده در دل ها نشسته است و به این زودی قصد رفتن ندارد٬ صبح را شب می کردیم و با خیال راحت می گذاشتیم پلکهایمان در آغوش هم فرو بروند و اگر خوابی هم می دیدیم رویایی شیرینی بود برای آینده بهتری که در پیش است. اما شب مان با دهشت می رسد و با کابوس به فردا می کشد. هر روزنامه نگار زندانی باریست سنگین بر شانه هایمان. کسی که می نویسد جهان را زیبا می خواهد و اگر زبان به انتقاد می گشاید٬ برای رسیدن به زیبایی فراموش شده است. کاش در زندانها به روی همه فعالان سیاسی و روزنامه نگاران بسته باشد و همه بتوانیم برای این میهن کاری بکنیم و آن رنج دردناک که همه را پریشان می کند٬ ازدلها بزدائیم. حال نوشتنم نیست. سردرگمم. خودم را دارم غرق کار می کنم تا بتوانم فراموش کنم هستم و بار سنگین بودن را از شانه هایم زمین بگذارم. چه بد روزگاری شده است که حتی دیگر نوشتن آرامم نمی کند.