می دانی زمانه عوض شده است ٬نگو که همه عوضی شده اند. نپرس چرا تغییر می کنی٬ می گویی وقتی نمی توان دنیا را عوض کرد باید خود را تغییر داد. باید رنگ زمانه را گرفت . اگر نگیری له می شوی . نمی دانم چطور بگویم و چطور بپرسم چرا نتوانستی به خود وفا کنی و بشوی همان آدم سابق. با آن خط مشی که می گفتی قضاوت دیگران برایم مهم نیست ٬مهم آنست که تشخیص دهم کار درست کدام است و کار نادرست کدام. گیریم در تشخیص ام اشتباه کردم . خوب اگر فهمیدم اصلاح می کنم . فرشته که نیستم ٬همانطور که شیطان نیستم . یک آدم معمولی ٬مثل همه آدمهای دنیا ٬با این حساب چرا گیر کرده ای توی کار دنیا. داری ذره ذره آب می شوی. داری آرام آرام می میری٬یک خود کشی تدریجی .چقدر شادی که بمیری . نخند ٬مگر تو همان نبودی که می گفتی ما بدنیا آمده ایم که زندگی کنیم . مدام از امید می گفتی و عقل.
چی شد که اکنون توی کار این دنیا بی پیر مانده ای ٬از همه بریده و از همه جا مانده . می گویم چرا از همه بریده ای ٬ می خندی و می گویی :آدم که از خودش ببرد ٬از بقیه هم می برد . تبدیل به صفر می شود ٬آنهم صفری که جلوی هر عدی بایستاد نمی شود ده ٬نمی شود صد و برو بالاتر . می شود هیچ . از جهان به خشم آمده می ترسی ٬ از بازی مرگ و زندگی دهشت زده ای ٬می گوید این بازی ناگزیر شده است . یک جبر مطلق ٬ولی همان ترا می ترساند . آره می دانم همین بازی است که نسل های دیگر را مثل نسل ما می بازند . بجای آنکه خرابی ها را آبادی کنیم ٬سر ویران کردن همه آبادی ما شده ایم . می بینی بالاخره سر یک چیز ما شدیم . سر ویرانی همه امیدها . تو این وسط چکاره ای . تو هم بشو مثل بقیه . می دانم جواب می دهی من هم مثل بقیه ام . همان کاری که دیگران می کنند می کنم . ولی با اسم خودش . وحشتم را پنهان نمی کنم .
می بینی که چه جهان بدی شده است دو راه بیش تر پیش پایت نیست ٬هر کدام را انتخاب کنی بازنده ای . می گویی در جهانی که نتوان راه دیگر را انتخاب کرد خیلی جهان بدیست . انتخاب نکردن می شود انتخاب یکی از این راه ها . یا با مایی و یا با آنها . نه نه نمی توانی تنها با خودت باشی . روزگاری می گفتی باید درخت ها را کنار جنگل دید . همه درختهایی که وقتی با هم می شوند جنگل جنگل می شود . روزی هم داد می زدی چرا همه درختها تنها خود را می بینند و کاری به خیر و شر جنگل ندارند . الان چه حرفی داری بزنی که نه کسی جنگل را می بیند و نه درخت ها را . همه شده اند اره و خود را می برند و آن دیگری را . در این وسط تو هم داری می شوی اره . استدلال می کنی اگر اره نشوی اره ات می کنند . انتخاب دیگری وجود ندارد. اما اره که خود را نمی برد. می برد همانطور که خود کمر به قتل خودت بسته ای . دل دادی به مرگی بدون مراسم ترحیم.