جامعه به کجا می رود ٬به همانجا که ما می بریمش .ما آنجایی می رویم که کردارمان فرمان می دهد نه تعارفاتی که بر زبان می رانیم .بنیان اخلاق سست شده است این را دیگر همه می دانیم هرچند از فرط دانستن از یادش می بریم. هر کس به منافع فوری خود می اندیشد و در کسب این منافع به فردای نزدیک نمی اندیشد چه برسد به آینده دور دست توجه کند.دروغ گویی ٬کینه و تحقیر آن دیگری همه آن مناسباتی را شکل می دهد که فضای سیاسی را می سازد. پرتاب کردن کفش به سوی این شخصیت سیاسی و یا آن مقام دولتی دارد تبدیل به عادت می شود. عادتی که در هیچ مرزی نخواهد ایستاد و گریبان همه را خو اهد گرفت. چه جناح حاکم و چه گروه مخالف از این کفش پرانی ها بی نصیب نخواهد ماند. امروز مهدی کروی در نمایشگاه مطبوعات مورد شلیک کفش ها قرار می گیرد فردا هر کس با آن دیگری کوچکترین مشکلی داشته باشد استدلالی جز پرتاب کفش به ذهنش نخواهد رسید.
حرمت های برباد رفته همه حرمت ها را بی حرمت می کند. وقتی جز نزاع نشناسیم هر اختلافی تبدیل به آتشی می شود که هستی ها را می سوزاند. این نزاعها خانواده ها را متلاشی می کند . دختران و پسران را جلوی مادران و پدران را می ایستاند . فرادستان را نسبت فرودستان بی رحم می کند و آنها نیز درپاسخ بی رحمی ٬ خشونتی پنهان و بی ترحم را شکل می دهند. بمباران شایعه ها و در هم آمیختن دروغ با راست دیگر هیچ فضای امنی برای آنهایی که در موضع تصمیم گیری ایستاده اند باقی نمی گذارد. جنگ است ٬جنگ همه با همه ٬جنگ پایان ناپذیر. دیگر داریم به نقطه ای می رسیم که دعوت به مدار٬خرد ورزی و وحدت تبدیل به مضحکه می شود و همه می پندارند فاعل این دعوت یا از مرحله پرت است و یا می خواهد در این جنگ آسیب کمتری ببیند.
نهادهای اداره کننده جامعه در تداخل با این نزاع ها فلج می شوند و از کارایی می افتند و اداره امور در تعلیق قرار می گیرد. می توان با سانسور خود را به نشیندن و ندیدن زد و یا با گفتن دروغ و وارونه جلوه دادن رویدادها خیال خود را راحت کرد٬ولی واقعیت ٬واقعیت مشخص آنچنان قویدست است که نمی گذارد هیچ گوشی نشنود و هیچ چشمی نبیند. جامعه دوپاره شده است و با آنچنان شکافی روبروئیم که جز جنگ و گریز نمی تواند این دوپاره را وارد تعامل با هم کرد. در این میان چه کاری از ما برمی آید. آنهم وقتی که می دانیم گفتن از آرامش و فراخوان به خردورزی کاری است عبث . ولی از نگاه صاحب این قلم نباید بخاطر این عبث بودن کار درست را به حال خود رها کرد. فردا با تکرار همین فراخوان است آنهایی که در آینده دست به قلم می برند تا این دوره تاریخی را قضاوت کنند به ناچار در پرتو همین هشدارها رویدادها را خواهند دید و تکلیف خیانت و خدمت را مشخص می کنند . در همین جاست که وظیفه ما گفتن است بدون آنکه امروز مخاطبی بیابیم . مخاطب ما در دور دست ها ایستاده و روزی صدای ما به او خواهد رسید.