تبليغاتX
محمد آقازاده - هادی و جواد را آزاد کنید. نگذارید قلم به زهر تلخ اندیشی بیش از این آلوده شود

گاهی نمی فهمم٬ اصلا نمی فهمم چرا ما این چنین شده ایم. صد سال است که بجای حل مشکلات دور خود می پیچیم. مدام عقب می رویم٬ هم خود را نابود می کنیم و هم دیگران را٬ گاهی نفرین می کنم خودم را چرا باید مدام بر خودم بلرزم از رنج این درد و آن درد٬ اما کاری از دستم بر نیاید. سالها از منازعات بی نتیجه و عقل گریزی بی نتیجه تر گلایه کرده ام و همه را فراخوانده ام دور اندیش باشند و با هم بودن را تجربه کنند و قدم به قدم مشکلات را حل کنند و به خانواده ای بیاندیشند که وقتی قیمت نان پنجاه درصد افزایش می یابد٬ مثل مار به خود می پیچد و تنها قادرست به خود نیش بزند و بس. می ترسم روزی آنها آنقدر کلافه شوند که از شدت درد و از شدت فقر٬ مثل شما شوند و بخواهند خود نابود گریشان را به کف خیابانها بیاورند. چرا بجای آنکه بنشینیم و برای این تورم تازنده و برای این بیگاره گسترده فکری بکنیم و چاره بیاندیشیم٬ به جان قدرت افتاده ایم که ذره ای از آن را از دست ندهیم؟   

وقتی خبردستگیری "جواد ماهزاده" و"هادی حیدری " و... را می شنوم٬ برمی خیزم تا از یاس و هجوم اضطراب از پا در نیفتم. آنها با قلم عشق ورزی می کنند٬ با آن جنون عاشقانه شان را در نوشته ها و طنز های تصویری خالی می کنند تا ما را در خلاقیت شان سهیم کنند. من جز دیدارهای کوتاه٬ یکی را در کافه تیتر و اینجا و آنجا٬ و دیگری را در اعتماد ملی آنهم در تشیع جنازه رقیق روزنامه نگاری و شاید هم در برخورد های اتفاقی٬ ندیده ام. ولی چهره محجوب جواد و چهره همیشه مهربان هادی مدام در ذهن من است. حس می کنم سالهاست با آنها زندگی کرده ام. با نوشته ها و آثارشان حال کرده ام. نمی دانم آنها چه جرمی دارند و چه کرده اند ولی حس می کنم٬همان حسی که هیچ وقت به من دروغ نمی گوید: آنها تنها خواسته اند جهان بهتری را بشارت بدهند٬ با نارضایتی ها بستیزند.

باور کنید بیست و دوم خرداد می توانست بزرگترین شادی ملی را رقم بزند. می توانست من های جدا افتاده را ما کند. اما آن مناظره بی پرده و شالوده شکن نگذاشت. امروز بجای آنکه آب رفته را به جوی بر گردانیم٬ می کوشیم رقابت ها را به دشمنی و دشمنی ها را به خشونت بکشانیم. عقل گریزی عادت ما شده است. اسب سرکش نفرت نمی گذارد بایستیم و تحمل کنیم٬ زندان و محدود کردن رسانه هیچ دردی را درمان نمی کند. آرامش که نباشد٬ درایت که شکل نگیرد٬ صداقت و راست گویی در میان نباشد٬ عطش قدرت بیشتر که در میان باشد٬ هر روز از هم منها می شویم٬ آنقدر منها می شویم که دیگر همه چیز از دست رفته باشد. روزنامه نگاران و هنرمندان حساسند. نگذارید زهر رنج در جان آنها بریزد. سالها این رنج در جان مخاطب خواهد نشست و نخواهد گذاشت راه به آشتی بکشیم. هنوز کاممان از تلخی های هدایت ٬فروغ٬ شاملو٬ اخوان٬ محصص و... آرامم نگرفته است. نسل تازه ای از هنرمندان و نویسنده های تلخ اندیش را تربیت نکنید تا نسل های بعدی تاوان بی تدبیری ما را مجبور نباشند پس بدهند.

II لینک II نوشته شده در  جمعه 1 آبان1388ساعت 12:46  توسط محمد آقازاده  |