تبليغاتX
محمد آقازاده - همه دلایل ناگفته شکست مصدق و شاه به فاصله پانزده سال

دکتر محمد مصدق شکست خورد٬این شکست ناگزیر بود.نگاه تاریخی و هر آنچه امروز به صورت ملموس لمس می کنیم دلایل این شکست را پیش روی مان می گذارد.می توان در رفتارهای خود او و اطرافیانش چند و چون کرد و توجیه ای برای این شکست یافت. اصل جریان را باید در جای دیگری جستجو کرد. از همان جاست که نیروهای فرافردی فرصت می دهند بازیگران رویدادهای تاریخی شکست بخورند و همه آرزوها و امیدهای برای اصلاح امور را با خود به گور ببرند.درهمین نقطه است که مستبدان دچار شکست های مهلک می شوند و همه هستی اجتماعی شان را بر باد می دهند.

این نقطه را باید در پدیدار شناسی روح ایرانی و دردیالکتیک هراس و شورش جستجو کرد٬دررفتارهایی که بصورت دوره ای شکل می گیرند و از هم می گسلند.همان اندازه زندگی جمعی مان را نشاندار می کند که زندگی فردی مان را به ویرانی می کشد.روح واخورده ای که مدام به پستو وپسله های امن درونی پناه می برد.خود را با هر وضعیتی سازگار می کند٬آنچنان وامی دهد که حتی حیرت خود را نیز بر می انگیزد چه برسد به دیگران.هر جفایی را به راحتی آب خوردن می پذیرد و با این پذیرش جفاکار را وا می دارد جلوتر بیاید.این عقب نشینی و این جلو رفتن آنچنان ادامه می یابد که دیگری راهی به عقب نشینی برای طرف مغلوب نمی ماند و ناگهان انفجاری شکل می گیرد. انفجاری که نه واخورده و نه جفاکار منتظر آن نیست.اتفاقی آنچنان غیر منتظره  که همه را انگشت به دهان باقی می گذارد.

سازگاری مطلق و شورش بی واهمه چهره ژانوسی روح ایرانی است. روحی که تن به اعتراض آرام ومداوم و منطقی نمی دهد.صبوری و میانه روی را باز نمی شناسد.بسیاری از جدایی های تراژیک در خانواده ها حاصل همین دیالکتیک است.بسیاری از قتل ها و جنایت ها از همین نقطه است که منطق خود را می یابد.زن و یا مردی که مداوم تحمل ستم آن دیگری را می کنند.از مصلحت فرزندان و از ضرورت حفظ خانواده سخن می گویند. آنچنان فرصت اشتباه به آن دیگری می دهند که او بی محابا جلو می آید و در یک لحظه طرف مغلوب شورش می کند و یا آدم می کشد.در روابط عاشقانه یا آنچنان به شعله های عشق خود را می سپاریم که از معشوق بت می سازیم و یا اینکه از واهمه اینهمه وابستگی می گریزیم . حد میانه نمی شناسیم . فرصت نمی دهیم گره خوردگی عاطفی به تدریج شکل بگیرد و به نتیجه مطلوب برسد.به همین دلیل هر عشق بلافاصله به نفرت می شود و نفرت در روابط فردی همان شورش در صحنه اجتماعی است. در دوستی های ساده ٬ در ارتباط فرو دستان و فرادستان همین معادله عمل می کند. درخرید و فروش و در هر نقطه ای که ارتباط میان فردی شکل می گیرد.

چرا این اتفاق می افتاد چون ما زیادی طالب زندگی راحتیم.زیادی رفاه طلبیم٬زیادی خود خواهیم.بیش از حد از مرگ می هراسیم.چرا این روانشناسی بر روح ایرانی حاکم است.دلیل این امر را باید در محیط جغرافیایی مان. در هجوم های پی در پی از آن سوی مرزها.درظهور و سقوط سلسله های مختلف حاکمان جستجو کرد. روح ایرانی چون هم از سوی طبیعت و هم از سوی لشکر کشی جنایتکارانه از آن سوی مرزها و توطئه های درون مرزی تهدید شده است به صورت غریزی آموخته است به دو روز زندگی بچسبد.نگذارد هیچ اتفاقی آن را تهدید کند.ولی سازگاری نمی تواند به صورت طبیعی از حد مرز خاصی بگذرد تبدیل به شورش می شود. همین دور باطل است است که قیام مشروطه را به بن بست کشاند. هم پهلوی اول و هم دوم را با افتضاح از هستی ساقط کرد.روزی که شاه مصدق و اصلاحات اش را به سادگی آب خوردن ناکام گذاشت پایه های سقوط اش را در سال پنجاه و هفت ریخت.نکته جالب آنست که هنوز این روح در حال عمل است و همه را به شکل و شمایل خود در می آورد. تا خود آگاهی کامل به این روح نیابیم و آن را در زندگی روزمره شکست ندهیم و اعتراض آرام و منطقی را در خود نهادینه نسازیم محکوم به تکرار تاریخ ایم. تاریخی که همه در آن بازنده اند.        

II لینک II نوشته شده در  دوشنبه 27 اسفند1386ساعت 10:57  توسط محمد آقازاده  |