آدمی همیشه در زندگی اش یک چشم به واقعیت دارد و چشم دیگر به آرمانهایش٬بسیاری بتدریج می آموزند که از آرمانها صرفنظر کنند و با واقعیت متصلب به سازش همه جانبه برسند٬ آنها در عمل به زندگي گياه وار و ياخته اي بسنده مي كنند و اراده براي تغيير را براي هميشه كنار مي گذارند و اگر تن به تغيير مي دهند بخاطر سيطره واقعيت تغيير يافته است كه بدون آنكه بخواهند با زمانه تطبيق شان مي دهند و در مقابل گروه ديگري وجود دارند كه آنقدر براي تبديل آرمان به واقعيت شتاب مي ورزند كه چشم واقع بين شان را از دست مي دهند و در نهايت با همه تلاش ها ٬ سخت كوشي ها و رفتارهاي راديكال واقعيت را دست نخورده باقي مي گذرند و در اين ميان تنها كساني برنده واقعي زندگي اند كه در ديالكتيك واقعيت و آرمان هميشه مي دانند چگونه واقعيت متصلب را نرم كنند و بدون توقف و شتاب با سرعتي قابل كنترل جهان را به رنگ خواستهايشان رنگ آميزي بكنند.اما مشكل اصلي در گردنه هاي خطرناك تاريخ يافتن همين نقطه بهينه است. نقطه اي كه در وضعيت بي تعادل سعي دارد خود را پنهان كند و يا به سادگي تن به آشكار شدن ندهد.
بايد به ياد داشته باشيم خود آگاهي حاصل برخورد با موانع جان سخت است و امروز بعد از انتخابات رياست جمهوري ما صورت بندي تازه قدرت روبروئيم كه هنوز به طور كامل خود را بإزنيافته است و همه بازيگران در جبهه هاي متفاوت دچار شوك رويدادي اند كه حاصل حركت خود جوش ناخود آگاه و خود آگاهي اراده شده مجموعه نيروهاي تاثير گذار در جامعه بود. اين شوك بخاطر عدم ثبات ذاتي كه دارد بسياري را گرفتار موج متناقض خوش بيني و بدبيني مي كند و همين وضع باعث مي شود يك سرگيجه طبيعي رخ بدهد وجامعه را دچار نوسانهاي زيادي سازد. نوسانهايي كه طول مي كشد تا به يك ثبات لازم برسد . مهمترين نكته اي كه وضعيت جديد را نشاندار مي كند نياز به فعاليت است كه در همه جانها تنيده شده است و اين نياز باعث مي شود آگاهي حساسيت مضاعف نسبت به دنياي تاكنون ملموس بيابد. آگاهي كه نمي خواهد جهان را همانگونه كه هست بذيرد. همين امر تنشي را بر مي انگيزد كه تا مدتها ساختارهاي قوام دهنده را دچار لرزش هاي تند و يا كند خواهد كرد.
قبل از هر چيز بايد بجاي برخورد رازورزانه با رويداد ها بكوشيم هر حادثه و تغييري را به صورت شفاف توضيح دهيم و از پيچيده و غامض كردن مسايل بپرهيزيم. واقعيت آنست واژه ها ي آشنا ديگر گوياي مسايلي نيستند كه در ذهن و واقعيت رخ مي دهند. بنظر مي رسد قبل از چيز بايد انقلابي در كاربرد زبان رخ دهد تا بتوان واقعيت را درك كرد. امروز بخش مياني جامعه بشدت حس مي كند كه بايد در امور جامعه مداخله مسئولانه داشته باشد. بايد راي و نظرش جدي گرفته شود و اگر بستر قانونمند و مديريت شده براي اين خواسته طراحي و محقق نشود اين ميل به ناخودآگاه پس مي نشيند. در آنجا فربه و مهار ناپذير مي گردد و بعد بصورت رفتارهاي غير قابل پيش بيني ظهور و بروز مي يابد.اين رفتار شايد در شكل بيروني خود قابل رام شدن باشد ولي در شكل دروني اش هرگز تن به مهار نمي دهد و براي هميشه حضور خود را در رفتارهاي نهان و آشكار به رخ مي كشد و از اين طريق قابليت نهادها را براي تحقق وظايف محوله را ضعيف و ابتر مي كند و همين ضعف در نهايت به فربه شدن بيشتر نارضايتي ها مي شود و مطالبات را دست نيافتني تر مي كند.
بخش مياني بصورت طبيعي هم در فرودستان و هم در فرادستان تاثير گذاري شگرفي دارد و به اين دليل درنهايت همه جامعه را با خود هم داستان مي كند. چند ماه آينده در سرنوشت كشور نقش بسزايي دارد آيا حكومت خواهد توانست ترديدها و خواست هاي اين گروه را به مجاري قانونمند بكشاند و يا اينكه ترجيج خواهد داد آنها را ديده بگيرد و يا طرد كند. در هر دو حال جامعه سرنوشت متفاوتي خواهد يافت.در حالت اول ما به توسعه پايدار دست خواهيم يافت و در حالت دوم پس لرزه هاي ناخواسته سرنوشت ناپذيرفتني را روبروي جامعه قرار خواهد داد.بايد ديد بعد از گذر از شوك انتخابات و رويدادهاي بعد ازآن كه رفتارها را منتج از هيجان ساخت چه راهي انتخاب خواهد شد. براي جواب دادن به اين پرسش كمي زود است. بايد منتظر شد و به موقع دست به تحليل و روشنگري زدو هميشه به ياد داشت جواب چه خواهد شد را بايد از منظر چه بايد كرد گرفت و بس!