رویا؟ کدام رویا عزیزم؟ از من می خواهی در باره رویاهایم بنویسم. نمی توانم٬ نه که نخواهم٬ اصلا یادم رفته می توان رویا داشت. همیشه وقتی در سرخی غروب به دریا خیره می شدم هراسی از مرگ تمام وجودم را پر می کرد. مرگ چیزی را در زندگی ناتمام می گذارد. همه خوشبختی ها و همه بدبختی ها را ازهم می پاشاند. همیشه از اینکه کنار دریا تنها باشم می هراسیدم. یاد ماهی گیر پیر همینگوی می افتادم با جنگی که با کوسه داشت. چه شد عاقبت او؟ چه فرقی می کند؟ رویا٬ ای رویای لعنتی زندگی را تحمل پذیر می کنی. کاش دریا نبود٬ کاش غروب نبود. کاش من نبودم که این واژه ها را می ریختم اینجا. آنهم آشفته و بی هدف.
مدتهاست رویاهایم را دزدیده اند. دیگر جز به کابوس نمی اندیشم٬ هربار که چشمهایم را می بندم جهان شبیه دوزخی می شود پر از آتش و مار و عقرب و کینه٬ به خودم می پیچم. از درد و فریاد. از خواب می پرم. به بالکن کوچکم پناه می برم. با خود نجوا می کنم. به همه آنهایی که جانم را پر از نفرت کرده اند می اندیشم. نه دلم نمی خواهد نفرت داشته باشم. از نفرت متنفرم. از خودم هم بدم می آید. با بودن من است که اینهمه درد و رنج و دوزخ معنا پیدا می کند. می خواهم از رویا بنویسم از کابوس هایم جمله می سازم٬ گزاره های بی مفهوم. صدای های تهی. جوان که بودم رویای عشق پر شور جانم را به لرزه در می آورد. اما امروز دلم نمی خواهد تن بدهم به نفرتی که محاصره ام کرده است.
همیشه دلم می خواهد عقل افسرده ام را پر از روشنایی کنم. دلم می خواهد جهان برای همه جا امن تر و پر از لبخند بود٬ اما نیست. از رویایم بگویم. باید بگویم. نمی توانم. بگذار بگویم. دل می خواهد در بالکن کوچک خانه ام دراز بکشم و به آواز گنجشک ها گوش کنم. به صدای قناری و بعد در خلسه ای ناپیدا بلغزم و بعد سکوت کشدار٬ یک سکوت ابدی و.... بگذار به جای من فروغ بگوید. از سهم من و سهم خودش از زندگی : "آه.../ سهم اینست /سهم من اینست/سهم من./آسمانیست که آویختن پرده ای آنرا از من می گیرد/سهم من پائین رفتن از یک پله متروکست/و به چیزی در پوسیدگی و غربت واصل گشتن/سهم من گردش حزن آلودی در باغ خاطره هاست/و در اندوه صدایی جان جان دادن که به من میگوید:/"دستهایت را/دوست میدارم"/.../دستهایم را درباغچه میکارم/سبز خواهد شد٬میدانم میدانم میدانم/و پرستوها در گودی انگشتان جوهریم /تخم خواهند گذاشت/..."
*این نوشته پاسخ ایست به فراخوان بانوی محترم رویا بیژنی