تبليغاتX
محمد آقازاده - دلم جواني مي خواهد، لعنت بر تو اي جسم بيمار و خسته!!!

حالم خوب نیست٬ سرم گیج می رود٬ دنیا دارد دور سرم می چرخد٬ حس می کنم پرت می شوم زمین و بعد ... نمی دانم٬ نمی خواهم بدانم. این بدن خسته و بیمار بد جور خود را تحمیل می کند بر روحي كه دلش پرواز مي خواهد. دلم می خواهد بدوم٬ شاداب باشم. دلم می خواهد جوان بودم٬ ولی نیستم. کی پير شدم؟ كسي خبر دارد؟ تا صبح بيدار بودم. هر بار پلكهايم در هم فرو مي رفتند كابوسي هجوم مي آورد و من با وحشت مي پريدم از خواب. ديگر بين خواب و بيداري را گم كرده ام. به بالكن كوچكم پناه مي برم. شب طوفان آمد و باران. سردم است. چشمهايم را مي بندم. جواني مي آيد در ذهنم. روزهاي فقر و بي پناهي و عصيان٬ پير شدم. بدنم نمي كشد. آنچه روحم مي خواهد جوانيست٬ اما پير شدم. پير تو اي جواني. روحي عاصي در بند جسم، لعنت بر تو اي جسم بيمار و خسته!!!

بايد به شعر پناه ببرم. نمي دانم از كجاي ذهنم " پابلو نرودا " مي زند بيرون و با من مي خواند: " پشت به دریا پرواز می کنم پوشیده از آسمان  / سکوت بین دو موج / دلهره ی وحشتناکی می افریند / زندگی فروکش می کند جریان خون می ایستد / تا موج جدید تصادم می کند / و ما صدای غرش بی کرانگی را می شنویم  ... همه چيز در من متوقف شد. ديگر موجي در من بر انگيخته نمي شود /آسمان با ستاره هايش ساكت است ... " نه! بايد از اميد بگويم. نه! نبايد تن بدهم به بيماري تن. نيچه گفته است انسان هر چقدر بيمارتر انسان تر. بايد بيماريم را بپذيريم. با همين تن خسته ام بايد بدوم به سمت صبح.

خود را رها مي كنم و مي گذارم شاعر در من بخواند. شايد جسم خسته ام آرام بگيرد. آه روح خسته ام آرام بگير، بگذار شاعر بخواند : " چندی نگذشته است / که رهایت کردم / با من بیا ای بلورین / ای لرزان / ای بی قرار / ای زخم خورده از من / ای سرشار از عشق, چون آن زمان که دو چشمت / بر هدیه های حیات بسته شدند / تا پیوسته با تو اطمینانم باشد / ای یار / ما دیده ایم یکدیگر را / تشنه / و نوشیده ایم / همه آب و خون / یافته ایم یکدیگر را / گرسنه / و دندان فروبرده ایم به هم / چونان آتش / و زخم خورده به جا مانده ایم / اما چشم به راهم باش / شرینی ات را از برای من نگاه دار / من نیز خواهمت داد / يک شاخه گل سرخ. "

II لینک II نوشته شده در  شنبه 30 خرداد1388ساعت 11:4  توسط محمد آقازاده