برای همه آنهایی که امروز رودرروی انتخابات دچار تردیدند
من سخت غمگین و تلخم. زود فرو می شکنم و با اندک نسیمی که می وزد و می خواهد موجی در بیاندازد از بیم می لرزم. آنقدر که آدمها را دوست دارم می ترسم با آنها هم کلام شوم. نمی خواهم چینی نازک تنهایی ام را بشکنم. من دودلم. دلم می خواهد دشمنی ها را به دوستی برگردانم. دودلم و سخت افسرده. از همه چیز می ترسم. می ترسم راه را به خطا رفته باشم. می ترسم کسی را نادیده گرفته باشم. از جامعه ای که انسان گرگ آدمیست هراسناکم. دلم می خواهد در این انتخابات احمدی نژاد رای نیاورد٬ نه اینکه از او نفرت داشته باشم٬ که متفر بودن در یک افسردگی فعال را فراموش کرده ام. در این روزها که زود بغض می کنم و زود اشک می ریزم از اینکه رئیس جمهوری گوشی برای شنیدن ندارد بیم زده ام. بارها پیش مشایی و قائم مقامش رفتم تا حرفی که دارم بزنم. شنیدن و یانه. نمی دانم. مرتب ستاد کروبی می روم و یا موسوی تا پیام آور آشتی باشم. می خواهم سیاست ورزی را خوش خیالانه و زیبا شناسانه ترسیم کنم. ابلهانه است٬ باشد٬ خوش خیالی راترجیح می دهم به عقلی که چون گرگ باشد و تنها دریدن را بشناسد و بس.
من به احمدی نژاد رای نمی دهم و تمام تلاشم را می کنم تا کسی دیگر رای بیاورد. اما آنها که با جوک و تحقیر می خواهند تخریبش کنند همراه نیستم. من موسوی را دوست دارم٬ چند ماهی است که در باره او و شرافت و مردمی بودنش می نویسم٬ ولی هم اکنون صدایی را ستادش نمی شنود. چند روز پیش از خاتمی خواهش کردم بخاطر جفایی که در نجف آباد بر کروبی رفته٬ اعضا ستاد موسوی برای دلجویی به ستاد کروبی بروند. خاتمی از من خواست به محمد بهشتی زنگ بزنم و این پیشنهاد خوب را به او بگویم. اما بهشتی سخت گرفتار است و زمان هم سخنی با من را ندارد و به ناچار در فشرده ترین کلمات حرفم را زدم. استقبال کرد. کاش در عمل پذیرفته باشد.
کروبی در دوم خرداد معروف٬ از محمد خاتمی بسیار حمایت کرد. سینه سپر کرد تا این مرد آسیب نبیند. جنگید تا او برنده شود. امروز اگر توقع نداشته باشیم این حمایت جبران شود لااقل انتظار تخریب را نمی توان داشت. در روزهای اخیر هیچ ستادی را به گشاده رویی ستاد کروبی ندیدم. عباس عبدی با همه گرفتاریهایش ساعتها کوشید تا مرا قانع کند بدون آنکه بخواهد رای مرا تغییر دهد. کرباسچی هم حرمت یک روزنامه نگار را فرو نگذاشت. من این مرد را سالها بود بد شناخته بودم و اینک کارایی اش در کنار مرامش برای من غبطه بر انگیز است. برای هم سخنی با محمد قوچانی به روزنامه اعتماد ملی رفتم او آنقدر وقت نداشت حرمت یک مو سفید کرده را با یک سلام علیک و خداحافظی عادی نگاه دارد. از او نرنجیدم. همین چند وقت پیش کسوت چقدر حرمت مرا نگاه داشتن چون وقتی در ایران بودم تمام قد در جلویشان می ایستادم.
دو دلم! از موسوی بسیار خاطرات خوبی دارم. سخت دوستش دارم و به نجابت و پاکدامنی اش و وفاداریش به تهیدستان ایمان دارم ولی نمی دانم وقتی کسانی که در آستانه انتخابات مشورت پذیر نیستند٬ فردا در قدرت چه خواهند کرد. تردیدهایم پایانی ندارند. اما باید بر این تردیدها غلبه کرد و اجازه نداد اصلاحات قربانی بی مرامی ها٬ غرورها و ...شود. هر کس باید بین این دو٬ کروبی و موسوی٬ یکی را انتخاب کند و اگر یکی از آنها به دور دوم رفت همه باید پشت او بایستیم تا آخرین شانس اصلاحات از دست نرود. آنقدر این روزها در ازدحام گم شده ام که دلم تنهایی و صدای حزن انگیز ساز را می خواهد. کاش در پایان این ماجرا٬ رویداد ها به نفع مردم تمام شود و من دوباره به انزوا و تنهایی بر گرددم که سخت دوست اش دارم و تنها همدم من است. چقدر سیاست با من بیگانه است. خدایا این بیگانگی را افزون کن. حسین پناهی چه خوب می گوید: "به تعبیر تفسیر این زندگی٬/بیائید با هم همه شک کنیم!/خطا بوده شاید تعابیر ما٬/نگاهی به تعبیر جلبک کنیم!"