تبليغاتX
محمد آقازاده - میر حسین موسوی در پیاده رو تنها و سر به زیر

درست یادم نیست چه ماهی بو د و یا چه سالی٬در آن روزها در صفحه آخر روزنامه اعتماد ستونی داشتم که در آن قلم می زدم.یعنی هنوز فرصت قلم زدن در روزنامه ها برای من باقی بود و آنرا نگفته در محاق نبرده بودند.از خیابان فرهنگ پیاده داشتم می رفتم سرکار.بیشتر وقتها اگر چون این روزها بیمار نباشم از خانه به سر کار پیاده می روم و برمی گردم.کمی بالاتر از چهارراه سپه٬میر حسین موسوی را دیدم که تنها و سر به زیر داشت قدم می زد.گمانم داشت به فرهنگستان هنر می رفت.حس عجیبی داشتم.نمی خواستم به طرفش بروم و آن تنهایی خاص را به هم بزنم.پریدم در ماشین و از پشت شیشه نگاهش کردم و با خودم گفتم٬یعنی با خود بلند گفتم:"نخست وزیر در خیابان"!سرنشینان خودرو صدایم را شنیدند و بر گشتند نگاهش کردند.خانمی گفت:آدم باید مرد باشد که در اوج قدرت کنار برود و مثل همه ما تنها در پیاده رو قدم بزند.

همان روز حسم را از تنهایی او و عظمتی که این تنهایی داشت در روزنامه اعتماد قلمی کردم- اگر بیابم آنرا در اینجا برای شما خواهم گذاشت-.بعد ها کسی از من پرسید آیا موسوی تماس گرفت و تشکری کرد.جوابی ناخودآگاه به او دادم که مرا از درون شکست چرا که نسبت به چاپ آن یادداشت به تردیدم کشید٬گفتم شاید از اینکه از تنهایی اش و از قدم زدن در پیاده رویش نوشتم تلخ باشد.شاید نمی خواست هیچکس بداند.سال پنجاه و هفت یکی از ارزشهایی که در جامعه جوانه داد ولی قد نکشید ساده زیستی بود.قرار بود مقامات مثل مردم باشند٬درست مثل خود آنها.هیچ چیز نتواند آنها را از دیگران متمایزکند.در آن روز اتاق های مدیران چه مبلمان ساده ای داشت.هیچ کس به روزنامه نگاران هدایای گرانبها تعارف نمی کرد و مردم را پشت در و در برابر تکبر منشی ها٬نگاه نمی داشت ولی آنها را جدی می گرفت و کارشان را راه می انداخت.همه یک اندازه ارزش داشتند٬یعنی قرار بود تمرین کنیم داشته باشند.

یادم می آید روزی در موزه هنرهای معاصر نمایشگاهی برپا بود.بعنوان خبرنگار از او سوالی پرسیدم. داشت جواب می داد که کسی صدایش کرد و او فراموش کرد دارد با یک خبرنگار جوان - آنروزها را می گویم -مصاحبه می کند.به سراغش با شتاب رفتم و به یادش آوردم.در عذرخواهی اش حجب شرقی را یافتم که سالهاست آنرا در هیجکس نمی یابم.در آن روزها همه اینگونه بودند.محمد خاتمی هم این چنین بود و امروز هم اگر پدر سالارهای کوچولوی مدرن بگذارند این چنین هست.در باره این پدرسالارها خواهم نوشت بی پرده و با سند٬می گذارم برای بعد.بعنوان روزنامه نگار مستقل که دارد کارمندی می کند آنهم با حقوقی نصف خط فقر از نظر فردی مهم نیست چه کسی رئیس جمهور می شود چون من نه در پی مقامی هستم و نه کسی آنرا می دهد...در آستانه بازنشسته شدن ایستاده ام و برای نوشتن همین وبلاگ برایم کافیست.هیچ چیز دیگر نمی خواهم.می پندارم باید کسانی باشند بنویسند تا هیچ چیز فراموش نشود.

اما آمدن موسوی مرا به یاد سالهایی می اندازد که انسان بماهو انسان ارزش داشت٬ثروت و خانه های اشرافی و ماشین های مدرن موجب فخر نبود.کسی خود را بالاتر از آن دیگری نمی دانست.شاید بگوئید آن رویا ها قابل تحقق نیست و به این دلیل به سادگی از دست رفتند٬اما بسیاری را می شناسم که هنوز ارزش آن رویاها را باز می شناسند و حالشان از جامعه پول زده٬سودازده که در آن کاسب های موش صفت٬دلالان حرامی و آقازاده ها و خاله زاده ها به ثروت های باد آورده با رانت طلبی پر شتاب همه ارزش ها را بی ارزش می کنند به هم می خورد.اگر جهان تغییر کرده همین است که داریم دردور و برمان می بینیم٬در نظام سرمایه داری منحط٬در شکاف عظیم طبقاتی٬در فقر و خودسوزی٬در بن بستهایی که اکثریت جامعه گرفتار آنند وچه کنم که سرنوشت همه شده است.دلم می خواهد پایبند همان رویاها بمانم که واقعیت سخت را آسان می کند.می دانم روزی جهان شبیه این رویا خواهد شد٬اگر انسان بخواهد.

اگر آزادی این است که عده ای به اسم آزادی همه چیز داشته باشند و اکثریت جامعه در تنگدستی و فقر باقی بمانند این آزادی نیست٬عین توحش است.برای آزاد بودن باید حداقلی از معاش را داشت.نباید مدیران این اجازه را داشته باشند با کابوس تعدیل- همان اخراج-حقوقهای میلیونی بگیرند و با راننده و ماشین اداره فرزندان خود را به کلاس انگلیسی بفرستند و دیگران در ازدحام مترو خفه شوند.من آزادی را در کنار عدالت می خواهم٬هر چند که اگر قرار به انتخاب باشد آزادی را بر می گزینم چرا که در خفقان عدالت در همان گام اول قربانی می شود.ولی آزادی را نه برای عده خاص بلکه برای همگان می خواهم.هر کس که بدنیا می آید باید سهمی از آنرا داشته باشد.تنگدستی نباید زندان کسی باشد.

آنهایی که از آمدن میر حسین موسوی بر آشفته شده اند دلشان برای سفرهای مداوم به آن سوی آبها و رانت های باد آورده تنگ شده است.آنها بخاطر مردم قلم نمی زنند.آنها نه برای خاتمی می جنگند و نه برای کروبی٬اصلا برای کسی نمی جنگند جز برای منافع فوری شان.اگر موسوی هم بیاید از میان کسانی که همیشه مدیر بوده اند کابینه خود را خواهد چید و نه از یک جناح که از همه جناح ها و سهم ما مثل همیشه هیچ خواهد بود.روزی که خاتمی در دوم خرداد برنده شد و من بعنوان کسی که هزینه گفت و گو با او و یارانش را پرداختم و از خاطرات آن روزها بسیار خواهم نوشت از بسیاری شادباش شنیدم.همان روزها بود که نوشتم و گفتم خاتمی در قدرت باید نقد شود و باید با او منتقدانه بر خورد کرد تا فراموش نکند چه گفته است و این چنین کردم و بخاطر همین نقد از ایران اخراج شدم.موسوی در قدرت باید نقد شود و هزینه این نقد هم از هم اکنون روشن است.

بسیاری از طرفداران خاتمی این استدلال را بر زبان می آورند:"موسوی رای ندارد".در حوالی دوم خرداد بسیار به ستاد خاتمی رفت و آمد داشتم٬حتی یک نفر را در آن ستاد نیافتم که معتقد باشد خاتمی رای خواهد آورد و رئیس جمهور می شود.درست همانهایی که امروز از رای نیاوردن موسوی چماق می سازند٬حتی خاتمی خود در لابلای مصاحبه از من خواست ضبط را خاموش کنم-در آن مصاحبه در کنارم جمشید برزگر نشسته بود که اکنون دور از وطن در بی بی سی کار می کند و بعنوان کارشناس طرف مصاحبه قرار می گیرد- تا به ما بگوید می داند رئیس جمهور نخواهد شد٬تنها آمده است حرفش را بزند و با رایی که می آورد فضایی برای تنفس مردم فراهم آورد.در همان چهار سال پیش چه کسی فکر می کرد در حضور هاشمی٬کروبی ٬معین و...احمدی نژاد رئیس جمهوری شود.چرا تجارب تاریخی را نادیده می گیریم و لااقل با اما و اگر سخن نمی گوئیم.داوری های مطلق زده خطرناک است٬بسیارخطرناک.بیماری مهلکی که بجای شواهد تجربی از منیت خوراک می گیرد.

از میان خاتمی٬موسوی و کروبی هر کس رئیس جمهوری شود به نفع اصلاح طلبان است ولی برای من پیش از نتیجه انتخابات٬آمدن موسوی معنای خاص دارد٬یعنی مواجهه دوباره با رویای فراموش شده٬باز شناساندن اصل از بدل٬فرصتی برای تعریف واقعی و نه کاریکاتور گونه از ارزشها و سخن گفتن از تهیدستان که برای یافتن کار٬پول هزینه درمانشان و حتی مخارج ساده زندگی سرگردانند٬اگرسکوت بیست ساله موسوی در جهت حفاظت از این فراموش شده ها باشد هزار بار شرف دارد بر هیاهیوهای رانت طلبانه و پوچ٬دهه شصت دهه رویایی نبود.بسیار چیزها نداشت.اما دهه ای بود که کارگری چون من می توانست ازچاپخانه به تحریریه برود و نخست وزیر را مواخذه کند.اما امروز در روابط بین فرودستان و فرادستان سدی قرارگرفته است که نه با ارزشهای سنتی چون مرام و مردانگی همخوانی دارد ونه با ارزشهای مدرن که انسان بماهو انسان دارای حق است.

II لینک II نوشته شده در  چهارشنبه 21 اسفند1387ساعت 9:29  توسط محمد آقازاده  |