دلم نمی خواهد کسی را دوست داشته باشم.دلم نمی خواهد سخت کسی را دوست داشته باشم. چون دوست داشتن تعهدی است که بر شانه های خسته ام سنگینی می کند.حس می کنم در دوست داشتن نباید فکر کرد آن دیگری چه خواهد کرد برای تو.باید مدام از خود بپرسی تو چکار می توانی بکنی برای او. اگر مشکلی دارد.اگر بیمار است٬اگر گرفتار ی دارد.ناخواسته بعنوان روزنامه نگار پایش به زندان باز می شود.کابوس بیکاری آزارش می دهد ویا همکاری تعدیل می شود و در اختیاز کارگزینی قرار می گیرد.حس می کنی باید کاری بکنی.اگرنتوانی روح خسته ات را زخمی می کند و با ستیزیدن با آن که بی ترحم در باره سرنوشت دیگران تصمیم می گیرد خود را در چالش می یابی و هر روز منزوی تر می شوی.تنهاترو با این خود زنی زخمی عمیق وبی التیام جان و جسمت را درمانده می کند.
اگر به کسی می گویی دوستت دارم باید مدام انگشت اشاره ات را بسوی افق دور دراز کنی و بگویی برو.چون پرنده پرواز کن.نوشتن را بسیار دوست دارم.جنون نوشتن تمام زندگی ام را نشاندار کرده است و نمی دانم با هرکس آشنا می شوم. عاطفه ام را با عاطفه او گره می زنم وادارش می کنم بنویسد.مدام بنویس٬خوب بنویسد.نوشته هایت را آئینه کن.چه کسانی با این نوشتن در این سالها برای خود کسی شده اند و نامی پیدا کرده اند. همیشه از نو کسانی را می یابم که از نو تشویق شان کنم بنویسند. وبلاگ بزنند.عشق به نوشتن را چون زهر در کامشان می ریزم.دو پسرم را با نوشتن آشنا کردم.سینا و سهیل را می گویم.بسیاری از همکارانم هر روز از من می شنوند بنویس و آنها هم می نویسند چه خوب ٬ چه پاکیزه و چقدر بر انگیزنده.
هدیه ای جز نوشتن به کسی ندارم بدهم.در جامعه ای که نوشتن جرم است.نوشتن با وشنگری هم خانه است. نمی دانم برانگیختن دیگران برای نوشتن دوستی است یا دشمنی.آن که کمی بیشتر بداند در این جامعه تنها می ماند.تنهایی سرنوشت اش می شود.اگر زیادتر بداند باید با ابلیس انزوا در گیر شود.نویسنده در این جامعه خود را نفرین شده می یابد.شاعر را هیچ کس به بازی نمی گیرد.اگر اهل دانایی باشی و نخواهی خود را رها کنی در عادتهای زمانه سخت کیفر می بینی از همین زمانه.دلم نمی خواهد کسی را تشویق به نوشتن بکتم ولی می کنم.دلم نمی خواهد بخاطر دیگران متعرض کسی و چیزی شوم ولی می شوم .
برای من اگر عشق٬دوستی و گره خوردگی عاطفی تبدیل به نوشتن و روشنگری نشود خیلی زود تبدیل به هیچ می شود.دوستی بازار و محل مبادله نیست. چیزی بدهی و بگیری.دردوستی باید پاکباخته عمل کرد.حتی کاری می کنی نباید انتظار تشکر ساده ای را داشت.روزنامه نگاران جوان و میان سال سکته می کنند ومی میرند.مترجمی در یک روز نامه خودکشی می کند.مرگ حق است و خودکشی نشان اوج انفعال.آدمی باید تا آخرین لحظه تاب آورد و حتی مرگش را پیامی کند برای بهتر شدن زندگی. مثل مرگ بورقانی ٬صمدی و قاسمی.ولی می توان پرسید چرا جامعه این چنین سخت می گیرد با روزنامه نگار٬هنرمند و آنی که می اندیشد. آیا این نشانه انحطاط نیست. هیچکس آزمایشگاه را بخاطر اعلام نام بیماری مجازات نمی کند.چرا آنهایی که بیماری جامعه را در همان بیماریش نشان می دهند باید طرد شوند. آنها بدنبال درمان بیماری اند. سالها پیش شاملو سرود در این بن بست دهانت را می بویند مبادا گفته باشی دوستت دارم.نیچه هم می گوید هر چقدر انسان بیمارتر انسان تر. آن که می نویسد چون گفتن دوستت دارم را جدی می گیرد و بیمار بهبود جامعه است تنهایی را تاب می آورد.
ترا که سخت دوست می دارم بنویس.زندگی روزمره مغاکی است که آدمی را می بلعد در عادت شده ها و ارزش زندگی در متفاوت زیستن است.در ایجاد معنا.یک لحظه با معنی زندگی کردن را نباید مبادله کرد باده ها سال مثل خوک زیستن و تنها سر در آبشخور غریزه بقا فرو بردن.بیماری مرا خانه نشین کرده است. احساس ضعف می کنم.احساسی که آدمی را فروتن می کند.اسب سرکش غرور را رام می کند. کسانی که کمی دورتر از دیگران می ایستند با آنهایی که در دامنه قرار دارند با تفاخر هم کلام می شوند ندانسته دره را با قله به اشتباه می گیرند.باید به ندرت دوست داشت ولی وقتی دوست داشتی باید تا آخر پای این دوستی ایستاد.در شادی همه هستند در سختی است که فرق دوست و نادوست مشخص می شود.دلم نمی خواهد سخت بدارم.چون شانه های نحیف ام توانایی ازدحام دوستی ها را ندارد و دلم نمی گذارد در گره خوردگی عاطفی و در هنگامه مشکلات خود را کنار بکشم. چه باید کرد نمی دانم.