می هراسم از همه کس و همه چیز٬حتی ازخودم٬از جهانی می هراسم که روز به روز از رویاهای من٬تو و او فاصله می گیرد٬از زمانه یی می هراسم که همه چیز را تبدیل به نمایش می کند و مجاز را به جای واقعیت می نشاند.دیگر نمی دانی چرا این گونه می کنی و یا آنگونه٬حقیقت و ناحقیقت دیگر وجود خارجی ندارند.هر رویدادی مجوز رخ دادن دارد٬نمی بینی کشتار کودکان و ضجه مادران را؟رویاهای پوشالی همه چیز را می بلعد و واقعیت دهشتناک هر روز فربه ترمی شود٬ترس٬استثنایی که تبدیل به قاعده کشدار شده است.حماقت های آشکار٬دیگر جایی برای عقلانیت حداقلی باقی نمی گذارد.
می هراسم از همه کس و همه چیز حتی ازخودم٬از کودکی ام که رویای بازی و شادی را برایم جهنم کرد٬از نوجوانیی که سنگینی فقر رویای یک وعده غذای گرم را بشارت می داد.یادت باشد تنها بشارت می داد.جوانی و دریغ های بی پایان و میان سالی و آرزوهای برباد رفته و...من از زمین گیری می هراسم و از پرواز٬از تنهایی و ازدحام٬از تو و خودم٬از عشق و نفرت.از ظالم و مظلوم.از تصاویر زشت و زیبا.از هراسی که مرتب از ناخودآگاه بیرون می جهد و بیهوده هراس از خیر و شر را برمی انگیزد.
می هراسم از همه کس و همه چیز حتی ازخودم٬از مارکس و نیجه و فروید می هراسم٬از شاملو و اخوان و فروغ. من پر از خوفم از موسیقی که جان را به رعشه می اندازد٬ازفیلمی که ترا با حقیقت برهنه تنها می گذارد.من از اثر هنری که عمیق باشد می هراسم٬مثل رمانهای داستایوسکی٬کافکاو...بله٬من بیش از هر چیز از خودم می هراسم که باری شده است بر شانه های نحیف ام.مضطرب و سرگشته با خودم روبرو می شوم و حتی قرص های آرامبخش نمی توانند رهایم کنند.می هراسم از همه چیز و همه چیز٬حتی ازخودم٬از ...
*این نوشته پاسخی است به دعوت رویابیژنی برای یک بازی وبلاگی....