دوست عزیر و نادیده ام "اسد" که من سخت نگاهش به زندگی و تحلیلهایش را دوست دارم ، هر چند بیش از این چیزی در باره او نمی دانم و همین دوست داشتن اعجاب روزگار ماست ،دوستی های اینترنتی و اما تاثیر گذار٬مرا به یک بازی وبلاگی دعوت کرده است و به دلیل عاطفی نمی توانم از نوشتن سر باز بزنم،اگر پای این عاطفه در میان نبود باید از سوژه یی که او پیشنهادکره است سر می زدم چرا که محتوایی پیچیده ،غامض و مرد افکن دارد که متاثر از ناخودآگاهیست که نمی خواهد با خود روبرو شود به این دلیل به یک نفرت نمادین متوسل می شود تا از رو دررویی با خود تن بزند. "از عربها و ضدعربها بنویسیم! " این گزاره یی است که بازی وبلاگی جدید پیش رو می گذارد.برخی ها از عرب ها متفرند و این تنفر همیشه مصداقهایی برای جسمیت بخشیدن به خود می یابد،مثل جنگ ایران و عراق،مثل حمله اعراب به ایران ،این نفرت یک قوم را در چهارچوب کلیشه ای قرار می دهد که همیشه اثبات پذیر است و هیچ نقضی را نمی پذیرد ،اعراب در درون خود تنوع و رنگارنگی شگفت انگیزی دارند و حتی این تنوع به تناقص های اجتناب ناپذیر هم منجر می شود و این تناقص هرازگاهی جنگ های خونین هم در پی دارد. در سپتامبر سیاه آنقدر که اردن دست به کشتار فلسطینی ها زد اسرائیل بعید بود که بتواند این کار را بکند. متاسفانه ما جز تعدادی از روشنفکران عرب را نمی شناسیم و سطح ترجمه از زبان عربی در بازار نشرنازل است و به این دلیل سطح فرهنگی آنها برای ما بسیار ناشناخته است و هنوز متاسفانه عرب هارا سوسمار خور می دانیم و از یاد برده ایم سطح اندیشه ورزی ،هنرمندی و ادبیات در میان آنها بسیار غنی است و حتی از نظر علمی غنی و قوی پنجه اند. اما آنچه که به این نفرت جسمیت می بخشد داده های بیرونی نیست بلکه ناخودآگاهی است که نمی خواهد مشکل را در درون خود ببیند .آنچه ما ر ا آزار می دهد باورهای متضادیست که امکان آشتی ندارد . ما همه ارزشهای متفاوت را می خواهیم حفظ کنیم . تضاد ایرانیت و آنچه دین ورزی ماست همچنان آشتی ناپذیر مانده اند ،همانگونه که سنت و مدرنیته زیست مسالمت آمیز ندارند، این تناقض ها در عرب و غرب ستیزی ما متجلی می شود ،تا این تناقض ها را به سطح بالاتر استعلا نبخشیم و به آشتی نکشانیم و اجازه دهیم در ناخودآگاه بمانند کینه های قومی خفته می مانند و هرازگاهی هستی جهان را به آتش می کشاند و این ماجرا دو سویه است و صدام در پای چوب دار ایرانیان را موضوع نفرت قرار می دهد تابرای آنهایی که چوب دار را برایش تدارک دیدند برای گریز این آتش ویرانگر کاری اخلاقی نمی توان کرد مگر آنکه به جراحی ذهنیت تاریخی خود بپردازیم و آنچه از خودمان است به دیگران نسبت ندهیم و راه را باز کنیم تا زیبایی ها قوم دیگر را ببینیم
II لینک II
نوشته شده در جمعه 15 آذر1387ساعت 11:50  توسط محمد آقازاده
|
مادرم پنج فرزندش را از دست داد. آنها بیمار میشدند و میمردند. بعد در عرقریزان روح آنقدر دعا خواند تا من زنده ماندم، و بقيه برادر و خواهرهايم. در کوچه و پسکوچههای فقر بالیدم. کودک کار بودم. کودکیام را ربود بیعدالتی؛ بعد نوجوانی و جوانی. از کارگری چاپخانه وارد تحریریه شدم. با لباسی آبی که بوی روغن چاپ میداد، وارد تحریریه كيهان شدم. چهارده سال از هنر نوشتم و زندگی. بعد كسی آمد و چون قلم را نمیخواستم آلوده به افترا كنم، توسط او اخراج شدم؛ نه به سادگي. كيهان هوايی يكسالی پذيرای من بود. گزارشنويسی و برگزاری ميزگرد در مورد توسعه، تجربه ديگری بود. در آغاز انتشار روزنامه همشهری، نوشتن گزارشهای اجتماعی را جدی گرفتم. گزارش از زورآباد، گلشهر مشهد، تايباد و... پاسخ من بود به كودكيام. بعد اخراجی ديگر، البته ظريفتر. ايران پناهگاه من شد. گروه آئينه، دريچه تازهای بود در روزنامههای كشور. افزودن واژههای جديد در فرهنگ سياسي، گفت و گوهای برهنه، تاب آوردن فشارها. بعد اخراجی ديگر بهخاطر تن ندادن به رفتار بردهوار. بيشترين هديهای كه از ايران دريافت كردم، تيتری بود كه در مرگ شاعر ملی ايران زدم:«جهان شاملو را از دست داد» و صفحاتی كه در مورد او منتشر كردم با هزينهای گزاف. در سازمان فرهنگی و هنری، تجربه تاسيس اتاق فكر را با ياری «زم» پی گرفتم، آنهم با حداقل حقوق. يكسال است كه می خواهند من نباشم. اما ايستادهام كه اخراجم كنند. ترفندهايشان بیاثر است. میخواهم اين اخراجها ميراثی باشد براي دو فرزندم كه از جان بيشتر دوستشان میدارم. تا آنها بدانند جرم من روزنامهنگار و خود بودن بود. قدردان عزیزانم هستم كه تمام اين سالهای بد، مرا تاب آوردند. در اين مدت در بسياری از روزنامهها قلم زدم. سردبير گزارش روز و همبستگی بودم. گزارش روز پانزده روز تحمل شد و همبستگي، كمي بيشتر. چند سالی است كه در دنيای تصوير صفحهای دارم به اسم اتاق فكر كه بهجای جنگل، درختها را میبينم در آن. نزديك به سی سالی میشود كه صليب روزنامهنگاری را بر دوش گرفتهام تا به آن لحظهء رهايي برسم. هميشه فكر می كنم دعای خير مادرم، نصيب آنهايی شد كه رفتند، نه من كه ماندم با اينهمه تلخيها. تنها بهانهء زندگی من، نوشتن است. گرفتار جنون نوشتنام، همين. چون شما هستيد، چون شما شريك تراژدی غمبار روزگار هستيد، می نويسم در اين وبلاگ.