کسی بدون نام و نشان برای من پیغام گذاشته است ٬پیغامی تلخ که مرا در هم ریخت٬او با عنوان چند نقطه قلمی کرده است :"حالا خوشحالید که آینده نو لغو امتیاز شد؟ خوشحالید که قوچانی و گروهش نشریه ای ندارند؟ خوشحالید که شنبه ها با شهروند شروع نمی شود؟ خوشحالید که صدای این نویسنده ها به جایی نمی رسد؟ خوشحالید که در استخدام جایی نیستند و اگر پول شان تمام شود شغلی برای گذران زندگی ندارند؟ به نظرم که خوشحالید. همه ی شما خوشحالید. هم شما آقای آقازاده هم خوانندگان تان که شبیه شما فکر میکنند!"ُنمی دانم باید جواب چه کسی را بدهم ٬جواب چند تا نقطه را دادند سخت است.چون نمی دانی مخاطب ات کجا ایستاده است تا با همان منظر با او سخن بگویی. اما من در اوج یک بیماری جواب او را می دهم .چرا که لحن اش نشان می دهد غمگین است و خسته ٬مثل خود من.
دوست نادیده ام من چرا از بی تربیونی قوچانی خوشحالم باشد و از همه دهشتناک تر از بیکاری آنی که قلم بدست دارد. قوچانی نویسنده و تحلیل گر درجه اولیست و هیچکس نمی تواند مهارت و توانایی حرفه ای او را رد کند. من با دیدگاههای او مخالفم.وقتی مطلبی می نویسد و تعدادی دانشجو به زندانی می روند رنجیده خاطر می شوم.با نئولیبرالیسم که او بدون شرمندگی از آن دفاع می کند سر سازگاری ندارم.نمی توانم بپذیرم نیروی آزاد بازار- کدام بازار و کدام آزادی - به شکاف طبقاتی رسمیت بخشد و جرم فرو دستی فرودستان به پای خود آنها بنویسد.لااقل با بودن و نوشتن او آنچیزی که در عمل پیاده می شود و زخم می زند بر جسم میلیونها انسان تئوری خود را می یابد و به من و دیگرانی چون من فرصت می دهد رو در رو با این نحله فکری بستیزیم .
فارغ از این تضاد اندیشه که نمی توان به رواط شخصی فرو کاست او را بعنوان روزنامه نگار و نویسنده سخت دوست دارم و زمانی که گروه آئینه فعال بود گفت و گو یی با او انجام دادم و زمانی که با اعتراض کسانی روبرو شدم که می گفتند تو پیش کسوت تر از اویی ٬در جواب شنیدند او بزرگتر از سن خودست و این یقین من بود. اما دوست نادیده ام سالهاست من بعنوان یک روزنامه نگار بدون تربیون مانده ایم و از کسی توقع حمایت نداشتم و کسی را هم به خوشحالی متهم نکردم.شناسنامه همین وبلاگ را بخوان تا بدانی بسیار زخم خوردم از شغل بلاخیز روزنامه نگاری در سکوت و خاموشی. اما هر بار قوچانی تربیونش را از دست داد من در این وبلاگ کوچک اعتراض خود را قلمی کرده ام و امروز هم با صراحت اعلام می کنم آنهایی که آینده نو را به هر بهانه ای لغو امتیاز کرده اند جلوی آینده سد می گذ ارند. آنها به خود ٬به ما و به مخاطب ستم می کنند و امروز هم با صدای بلند اعلام می کنم این روزنامه باید منتشر شود تا صدای قوچانی شنیده شود.
برای کسی که می نویسد از دست دادن نشریه ای که در آن قلم می زند یک فاجعه است.اما از تو می پرسم آن روزی که مدیر مسئول همین آینده نو مرا به جرم خود بودن و داشتن استقلال فکری در همان روز اول کاریش اخراج کرد چرا کسی چیزی نگفت٬اعتراضی نکرد .- بگذریم از اینکه این توقع را از کسی هم نداشتم-حتی او صبر نکرد تا هم را بشناسیم و ببیند در راستای اندیشه هایش همکاری می کنم و یا نه ٬ به فوریت یک حکم مشاورت سر کاری به من داد و عضویت در شورای سردبیری و دبیری گروه آئینه را بدون هیچ دلیلی از من ستاند. این حکم را نپذیرفتم چون برای روزنامه نگارکارتنها در تحریریه معنا می یابد و در ضمن می دانستم این حکم هم موقت است . همین مدیر مسئولی که تحریریه همین روزنامه را به راحتی آب خوردن چندی قبل اخراج کرد. من حتی وصال را دوست دارم . او را بخشیده ام ولی هرگز عملش را فراموش نمی کنم.هیات نظارت نیاید این روزنامه را لغو امتیاز می کرد. این هیات باید اصل را بر ادامه انتشار بداند تا بستن روزنامه . این هیات وظیفه گسترش و بسط جریان رسانه ای کشور را دارد نه محدود کردن آن. حق وصال است که روزنامه داشته باشد و این حق من است که اندیشه را در برابر اندیشه بگذارم و گزاره هایی که سرنوشت میلیونها انسان در گروی صدق و کذب آنهاست را نقد کنم.
دوست نادیده ام برشت نوشته ای زیبا دارد که من از حافظه - شاید هم کمی مخدوش - مدد می گیرم تا آنرا باز گویم ٬او می گوید اولی را که گرفتند ما هیچ نگفتیم ٬دومی ٬سومی و صدمی را که گرفتند ما نمی خواستیم چیزی بگوئیم چون می پنداشتیم نوبت ما نخواهد رسید ولی وقتی نوبت ما رسید دیگر کسی نمانده بود چیزی بگوید . وقتی در دولت اصلاحات روزنامه نگاری قربانی می شود وکسانی خوشحال می شوند که جای او را می گیرند می شد از همان روز امروز را دید که دیگر بی پناهی روزنامه نگاران را صدایی روایتگر نباشد. نمی دانم چرا وقتی مرا از ایران راندند آئینه را هم کشتند . صفحه ای چند صدایی و تاثیر گذار. دوست خوب من از ماست که بر ماست و شاید باور نکنی وقتی این نوشته را قلمی می کنم اشک برای خودم و بر ای تو و همه روزنامه نگار بیکار پلکهایم را خیس کرده است . وقت آن رسیده است این صدای ولتر را بشنویم که من با عقیده تو مخالفم ولی حاضرم جانم را بدهم تا تو حرف ات را بزنی .همین