تبليغاتX
محمد آقازاده - نم نم باران می بارد و ماشین ها باچه لذتی خیس ام می کنند

باران می بارد نم نم و من خودم را در هزارتوی ذهن گم می کنم. مدتهاست از آدمها و برق خیره نگاه شان می ترسم. حس می کنم یک بی رحمی دهشتناک در هوا موج می زند. غریزه سرکوب شده در چشمها و در یاوه هایی که هر روز می شنویم راهی برای بیان خود می جوید. غریزه دیگر لذت نیست،دامی پر بلاست که گریز گاهی هم باقی نمی گذرد.در دستها حسرت نوازش و در سرها شانه ای که بتواند مرحمی بر دردی باشد پیداست. زخم می خوریم از آنهایی که خود را مالک ما می دانند و زخم می زنیم به کسانی که نمی شناسیم . مرافعه های بیهوده و دشمنی های بیهوده تر خسته ام می کند.

حس می کنم خلوتم را از دست داده ام . نمی توانم بدون حضور آن دیگری و تویی که همیشه با من است با خود سخن بگویم. داروهای افسردگی که پزشک دزش را بالا برده است همه هستی ام را تباه می کند.یک اندوه ژرف و یک تلخی مداوم آزارم می دهد . در این لحظات با خود  می گویم کاش بلد بودم سیگاری روشن کنم - یکی پس از دیگری - و به حلقه های دودش خیره می شوم و خود را به حلقه آویز می کردم . من خیلی معمولی زندگی می کنم . بلد نیستم برای خودم کاری بکنم

اطرافم را نمی فهمم و دیگران مرا. تنها پاهایم را به خیابان می سپارم . ماشین ها با چه لذتی خیس ام می کنند و صدای خنده راننده ها را می شنوم .با خود چه بیهوده زمزمه می کنم :کودکان بدون چشم/مردان بدون دست/زنان بدون آغوش /کوچه های بدون عابر/دریا بدون موج /چراغ را خاموش نکن / دستهایم را ندزد / باید از میان پنجره ها بگذرم و خود را در ازدحام کوچه گم کنم ...پاهایم می برد مرا به خانه و اندوه شبانه جای تلخی روز را می گیرد. نگویی چرا این همه تلخ.نمی توانم ،جز این نمی توانم

II لینک II نوشته شده در  سه شنبه 12 آذر1387ساعت 14:50  توسط محمد آقازاده  |