سیاست گریزی سیاست ورزی وارونه است ٬آنکه از رفتار سیاسی می گریزد به سیاستمداران این مجوز را می دهد در غیاب او هر چه می خواهد انجام دهد.آنکه از آزادی خود برای نقد قدرت بهره نمی گیرد این آزادی را دو دستی تقدیم قدرت می کند که آزادی مطلق را نصیب خود کند.در زمانه یی که همه چیز نمایشی و رسانه یی شده است عاشقی هم در حوزه خصوصی نمی ماند و دیگرانند که آن را تعین می بخشد و هر تعینی در نفس خود نفی است.
دانشجوی غیر متعرض ذهن را رها می کند تا عین را بچسبد و چون تا ذهن فعال نباشد دال های تهی گزارش از واقعیت را بر عهده می گیرند عین در حقیقت ناپدید می شود و امر خیالی باقی می ماند. قرنها پیش ارسطو بر این نکته انگشت گذاشت برای انکارفلسفه هم باید فلسفید. در جامعه سرمایه داری این حوزه خصوصی است که همه چیز را کالایی می کند و کالاشدگی نبض سیاست در قرن ماست و در جوامع ماقبل مدرن و ایدئولوژیک سیاست حتی بر آن می شو د که تخیل فرد را نیز تهی و از خود پر کند . برای سیاسی نبودن باید سیاست را انکار کرد و این انکار غولی که رفتارهای سیاسی راشکل می دهد فربه تر می سازد.
ماهیت دولت مدرن از طریق روانشناسی رسمی و دراماتیزه کردن جهان ناخودآگاه و شر را نیز به تصرف خود در می آورد و با نامگذاری هر رفتار رهایی بخش به نامهای دیگر آنرا از مشروعیت می اندازد٬امروز هر چیز غیر سیاسی سیاسی تر از هر چیز سیاسی است و دانشجویی که سیاست گریز است تداوم سلطه برای فردا را نیز تضمین می کند.اشپربر نکته بدیعی دارد او می گوید بزرگترین خشونت بی تفاوتی است و پس آنها که در حوزه بی تفاوتی بسر می برند بزرگترین خشونت را ناخواسته علیه آنهایی که خواهان حذف سلطه اند روا می دارند . قبل از هر کار سیاسی باید علیه این بی تفاوتی شورید تا سیاست آنگونه که هست به تماشا در آید و این کار بزرگترین روشنگریست