تبليغاتX
محمد آقازاده - اي لعنت بر اين تنهايي و بر اين تلخ نويسي
 هیچ پلی /برراه نبود/من بودم /و پروازهای پیاپی/و آسمانی سرپناه/که دریغ می کرد/فریاد را /از جماعت مردگان ـسهيل

امروز که به سرکار می آمدم.پاهایم لغزید و به زمین افتادم و زخم برداشت بدن خسته ام. همانطور که یله شده بودم و ماشین ها از کنار با احتیاط می گذاشتند به تنهایی عمیقی می اندیشیدم که تمام وجودم را پرکرده است. شاید در آن لحظه بود که نجواهای علی "علیه السلام" در چاه تنهایی را فهمیدم٬اما من چاهی ندارم که در آن فرياد بزنم. وقتي مغاك تنهايي را ببيني و از دهشت فياض آن بنوشي سخت است كه دوباره آني شوي كه مي پنداشتي بودي. در اين مغاك است كه پرده اوهام دريده مي شود و خود و ديگران را همانگونه كه هستند مي بيني نه آنگونه آرزو داشتي باشند.بسياري آني نيستند كه بايد باشند. مي پنداشتي شانه اي اند بر غمهاي تو و نه خنجري بر قلب مجروح و پاره پاره ات.

برمي خيزم و اين شعر ايرج جنتي عطايي كه سالهاست با من مي زيد زمزمه مي كنم :تو اگر می دانستی /که چه زخمی دارد/خنجر از دست عزیزان خوردن/از من خسته نمی پرسیدی/آه ، ای مرد چرا تنهایی ؟!/اين تنهايي از كجا مي آيد كاش مي توانستم بگويم. كاش مي گفتم وقتي انسان وارد ششمين دهه زندگي اش مي شود و همه طرح هايش را نا تمام مي يابد و در مي يابد با همه تلاش هايش و جان فرسودن هايش هنوز جهان ذره اي شبيه آرزوهايش نشده است و هم در زندگي شخصي و هم در بستر اجتماعي جز بازنده هاست فرو مي پاشد. چند روز پيش نوشته اي تلخ از ابراهيم نبوي خواندم كه در مورد پنجاه سالگي اش. نوشته اي كه در اوج بيماري گويي بخشي از دلتنگي هاي مرا باز مي گويد.اين نوشته به من مي گويد نه مهاجرت و نه در وطن بودن تسكيني نيست براي اين تنهايي مرگبار.نسل من با همه تفاوتهايش جز سوختن و ساختن چاره اي ندارد.

مي دانم تلخ نويسي بد است و براي بيماري ام مهلك. اگر تلخ ننويسيم چطور مي توانيم نسل جوان راقانع كنيم از زندگي لذت ببرند ٬چطور براي خود زندگي كنند. هنري كه اصلا من بلد نيستم.كاش مي شد چاهي مي يافتم راز دلم را بيرون بريزم از خودم بگويم.از خودم كه هزار پاره است. چقدر اين روزها نيچه مي چسبد و همرا ه آن بيشتر ترجيح مي دهم در وبلاگ جوانان شعرهايي را بخوانم كه تلخ اند. ميراثي كه آنها از ما دارند. گاهي نام خداست كه تسكين بخش است . همان او كه دل را با بزرگي اش آرام مي كند. خدايا تاب اين تنهايي را به من بده. البته قدر دان دوستانم هستند. همين امروز خانم همكاري چطور براي زخم من بتادين يافت و مجيد انكوبا پاهاي مجروحم را مرحم گذاشت و فرهنگ فر و فرهنگي با مهرباني هايشان آرامم مي كنند.روزنامه نگاري با دست گل به ديدنم مي آيد تا تسلا دهد. پزشك عاليقدري كه شرافت با او معنا مي يابد مي گويد شيرمردي چون تو و افسردگي و... ولي تنهايي از جايي ديگر مي آيد.از كجا.....نمي گويم؟ 

II لینک II نوشته شده در  یکشنبه 26 آبان1387ساعت 11:18  توسط محمد آقازاده  |