تبليغاتX
محمد آقازاده - عزیزم این نوشته را نخوان چون پر از شعار است

نوجوان بودم غرق تنهایی.همیشه گوشه ای یله می شدم و به ظلمت درون خیره می شدم.به خستگی هایم تکیه می زدم تا فراموش کنم همه چیز را. فقر را٬غم راو همه آنچه در دور و بر می گذشت.شبانه درس می خواندم .ذهنم متمرکز نمی شد در فرمولها و درس هایی که از تلخی زندگی من هیچ نمی گفتند.شب که می شد خود را گم می کردم در خیابانها و کوچه و پس کوچه های خلوت.می خواستم باخستگی از خستگی انتقام بگیرم.چند ساعتی که می خوابیدم.بیهوش می شدم .

همیشه خود را در خواب می دیدم که بدون کفش در محلی ناآشنا به دام افتادم و راه فراری ندارم.گمشده ام .جز گمشدگانم .روزی این خواب را برای معلمم گفتم. او خندید. همیشه با آن ماشین کهنه اش -فولکس بود اگر خوب یادم باشد- و کراوت قرمزش می خندید. همیشه می خندید.مشکل ما از جامعه است٬فقر ما ٬تنهایی ما٬خستگی ما.باید مبارزه کرد.فردی نمی توان از غم رها شد.باید جنگید.با آنهایی که نمی گذراند زندگی من و تو بهتر شود.زانوی غم را در بغل گرفتن درمان دردی نبود. 

سالها جنگیدیم.نه من و همه ملت ٬پس چرا زندگی مان بهتر نشد. چون نمی دانستیم مشکل در ماست ٬درخود ما٬در تک تک ما٬ در ذهن ما. در آنگونه که جهان را می بینیم. در طوری که عمل می کنیم. مدتها بود دوباره در خیابانها خودم را گم می کردم و دوباره همان خواب ٬همان کابوس ٬همان افسردگی مزمن ٬همان تلخی ها ی روز و گریه های شبانه بسراغ آمدند. نمی دانم من ضعیف تر شده ام و یا آنها قویتر. احساس می کردم به خط پایان رسیده ام. ولی یکشب خواب آن معلمم را دیدم.می خندید.همیشه می خندید.عزیزم باید مبارزه کرد. من پیر نشدم و رفتم. نگذارتو پیر شوی و بروی ٬جوان بمیر٬ مثل یک قهرماننگذار از پای بیفتی . باید با زمانه ای که دهشت می آفریند جنگید. در پسله انسان در مرداب تنهایی انسان می گندد ٬می میرد قبل از آنکه بمیرد.

حس می کنم ما قبل از آنکه از محیط شکست بخوریم از خودمان شکست خورده ایم . باید برخیزیم و راهی نو بیابیم و اول به طرف خود شلیک کنیم .غبار از ذهن مان بزدائیم. باید تک تک مان بیدار شویم. هر چقدر در مرداب تنهایی فرو برویم له تر می شویم. اگر از خودمان دها شویم هیچکس در بیرون نمی تواند ما را شکست دهد.دیشب دوباره در کابوس رها شدم . آدمهای بی چهره بسراغم آمدند و با هراس از خواب برخاستم و نعره زدم کثافت ها نمی گذارم مرا از پا بیاندازم . من هستم مبارزه می کنم. اول با خودم و بعد با همه آنهایی که با آزادی و برابری می ستیزند و با یعما گری و سرکوب نمی گذارند جهان جایی بهتری برای نفس کسیدن باشد.بر خاستم و کتابی از جوزف شومپیتر گشودم و با ولع خواندم .او عنوان یکی از فصل هایش را "دنیا با عقل اندک اداره می شود" . تنهایی با دانایی می تواند جهان را پر از عقل کرد و روشنایی را جایگزین کرد.این گزاره ها شاید شعاری باشند ولی بدون این شعارها و تعهد به آنها زندگی ابلهانه تر از آن می شود که می پنداریم.

II لینک II نوشته شده در  چهارشنبه 10 مهر1387ساعت 16:8  توسط محمد آقازاده  |